وبلاگ فرانسوی | ايميل | آرشيو


ادبيات و هنر

ناصر غیاثی
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوش‌آذر
منیرو روانی‌پور
شمیده
سعید کمالی‌دهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاک‌نیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمال‌ها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیله‌باز
شب‌نویس
کتاب‌خوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنی‌فاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتاب‌هاى عامه‌پسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نام‌ناپذیر

by BlogRolling

ديگر دوستان

قصه‌های عامه‌پسند
علی‌رضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبح‌دمان
بلوط
از پشت یک‌سوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی

خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختم‌الغرایب
تندیس
سایه
روزنامه‌نگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری

ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسین‌خواه
خشم و هیاهو

شراگیم
هنوز
جست‌وجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زن‌نوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو

الپر
دیهور
مهدی علومی

by BlogRolling


  May 29, 2007

عروسک‌خانه، ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه


 عروسک‌خانه، ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه عروسک‌خانه و ...
هنریک ایبسن
منوچهر انور
نشر کارنامه
۳۱۰ صفحه
چاپ اول: ۱۳۸۵
نسخه‌ای از چاپ اول «خشم و هیاهو»ی «ویلیام فاکنر» با ترجمه‌ی «بهمن شعله‌ور» در بین کتاب‌های‌ام دارم که در سال ۱۳۳۸شمسی منتشر شده است. مترجم کتاب در این سال هنوز بیست سال هم نداشته و من تا مدت‌ها دنبال پاسخ این سئوال می‌گشتم که چه‌طور ممکن است چون‌این ترجمه‌ی خوبی از کتابی چون‌این دش‌وار را یک جوان با این سن و سال انجام داده باشد! چند سال طول کشید تا پاسخ‌ام را از زبان «نجف دریابندری» در کتاب گفت‌وگوی‌اش با «ناصر حریری» (این کتاب) گرفتم.

«دریابندری» در آن گفت‌وگو اشاره کرده بود که: «ترجمه‌ی شعله‌ور به دست شخص دیگری جمله به جمله با اصل مقابله و اصلاح شده بود، به‌طوری که سهم اصلاح‌کننده از سهم مترجم بیش‌تر بود که کم‌تر نبود... [این شخص] منوچهر انور [بود]. انور آن موقع سردبیر یا به اصطلاح ام‌روز سرویراستار موسسه‌ی فرانکلین بود و مدت زیادی وقت صرف این کار کرد...». (۱)

تا به حال نام «منوچهر انور» را روی جلد هیچ کتابی ـ نه تالیف، نه ترجمه – ندیده بودم و به هم‌این خاطر وقتی کتاب «عروسک‌خانه»‌ی «هنریک ایبسن» را دیدم و نام «انور» را هم بر تارک‌اش، درنگ نکردم و آن‌را خریدم؛ گو این‌که مدت‌ها بود می‌خواستم سراغ ترجمه‌ی «دکتر مهدی فروغ» از این کتاب بروم که سال‌ها پیش انتشارات «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» آن‌را با عنوان «خانه‌ی عروسک» چاپ کرده بود و فرصت نیافته بودم بخوانم‌اش.

باری، «هنریک ایبسن» در ایران نام ناشناخته‌ای نیست، به‌خصوص برای اهالی تئاتر؛ تعداد زیادی از نمایش‌نامه‌های او را در سال‌های گذشته به‌خصوص دو انتشارات «فردا» و «تجربه» چاپ کرده‌اند. «عروسک‌خانه» هم که دیگر جای خود را دارد و می‌شود گفت مشهورترین بازی ایبسن است؛ نمایش‌نامه‌ای تقریبن کم‌پرسوناژ و در سه پرده.

«توروالد هلمر» وکیل دادگستری که اخیرن به ریاست یک بانک برگزیده شده، به هم‌راه هم‌سرش «نورا» که زنی‌ست در غایت زیبایی، مهر و وظیفه‌شناسی، یک زنده‌گی خوش‌بخت کلیشه‌ای دارند. توروالد در ابتدای زنده‌گی زناشویی‌شان بیمار شده و برای بازیابی سلامتی‌اش نیاز به یک سفر تفریحی به جنوب ایتالیا داشته. نورا برای تامین هزینه‌ی این سفر به‌طور پنهانی مبلغی را از «کروگستاد» به ربا گرفته و حالا سال‌ها بعد اتفاقاتی رخ داده است که به زودی این «راز سر به مهر» را «به عالم سمر» (۲)خواهد کرد. (داخل پرانتز بگویم که این «کروگستاد» بی‌شباهت نیست به «گوبسک رباخوار» انوره دو بالزاک (+) و ماجرای پیش آمده برای نورا هم خیلی شبیه است به اتفاقات آن کتاب، البته از نوعی دیگر؛ «گوبسک رباخوار» در سال 1842 منتشر شده و «عروسک‌خانه» در 1879.)

نورا به دروغ به توروالد گفته است که این پول را از پدرش به امانت گرفته و چون ماجرا را حتا از پدر محتضرش هم پنهان کرده بوده، امضای او را جعل کرده است. جعل امضا جرم بزرگی‌ست و اگر ماجرا عیان شود، موقعیت توروالد شدیدن به خطر می‌افتد.

سیر اتفاقات به سمتی پیش می‌رود که خودخواهی و برخورد «توروالد» که برخلاف انتظار «نورا» به معجزه شباهتی ندارد، نهایتن به عصیان «نورا» ختم می‌شود. او به این نتیجه رسیده که: «خونه‌ی ما فقط جای بازی بوده. من این‌جا «عروسک – زن» ِ تو بوده‌م، هم‌اون‌جور که تو خونه‌ی بابا، «عروسک – بچه»ش بودم. بچه‌هاام به نوبه‌ی خودشون عروسکای من بوده‌ن. من خوش‌ام میومد وقتی تو با من بازی می‌کردی، هم‌اون‌جور که اونا خوش‌شون میومد وقتی من باهشون بازی می‌کردم. این بوده زن و شوهری ما توروالد...». (۳)

«وقت بازی تموم شده» و نورا همه‌چیز را ترک می‌کند، توروالد، خانه، بچه‌ها و ... تا به جست‌وجوی خود برود. خود حقیقی‌اش که در این سال‌ها نه آن را شناخته و نه قصد داشته که بشناسد اما حالا دیگر وقت‌اش رسیده که برای فرار از «عروسک‌بودن» معمای‌اش را حل کند.

«عروسک‌خانه، ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه» ـ هم‌آن‌طور که از اسم‌اش بر می‌آید ـ سه کتاب است در یک کتاب و «ایبسن شاعر» یادداشتی‌ست در ۱۱۰ صفحه که بسیار دقیق و جامع درباره‌ی «هنریک ایبسن»، زندگی و آثارش و هم‌این نمایش‌نامه‌ی «عروسک‌خانه» شرح و تفسیر ارائه کرده است؛ چون تمام شناخت من نسبت به «ایبسن» محدود به مطالعه‌ی این کتاب است، هر چه بگویم تکرار مکررات است. ترجیح می‌دهم جز ارائه‌ی پیش‌نهاد خواندن نمایش‌نامه‌ی بی‌نظیر «عروسک‌خانه» با ترجمه‌ی بسیار روان و بدون ‌اغراق، بی‌نقص استاد «منوچهر انور» حرفی نزنم و فقط چند کلمه‌ای درباره‌ی بخش دوم کتاب، یعنی «چند اشاره به چالش ترجمه» سخن بگویم.

«چند اشاره به چالش ترجمه» ـ بر خلاف ظاهر غلط‌اندازش! ـ مباحثی را مطرح کرده که نه اصولن چندان ربطی به ترجمه و چالش‌های آن دارد و نه حتا ـ به علت سلیقه‌ای بودن بیش از حد ـ چندان حائز اهمیت‌ و علمی‌اند.

تمام حرف استاد انور در این کتاب درواقع بیان مکرر یک نکته یا پیش‌نهاد است که دروقع کش آمده و به طرق مختلف در این نزدیک شصت صفحه بیان شده است. «منوچهر انور» معتقد است که ما فارسی‌زبانان باید مرز کاذبی که بین زبان گفتار و زبان نوشتار ایجاد شده است را تا جای ممکن از میان برداریم تا زبان‌مان مثل زبان‌های اروپایی پویا و باطراوت شود و بتوانیم از همه‌ی قابلیت‌های زبان بهره بگیریم. به عنوان مثال مطرح می‌کند که به‌تر بود در روی تابلوهای راه‌نمایی به جای «از سرعت خود بکاهید» نوشته می‌شد: «یواش»! تا ساختار کتابتی به یک عبارت گفتاری تحمیل نشده باشد!

من آن بخش از سخنان او را می‌پذیرم که تاکید می‌کند در ضبط دیالوگ‌ها، استفاده از زبان محاوره بسیار کارآمد است، اما نحوه‌ی آوانویسی دیالوگ‌های محاوره‌ای و پاره‌ای دیگر از بحث‌های مطرح شده در این کتاب به‌ نوعی کاملن سلیقه‌ای و بی‌توجهه به زیر و بم‌های مقوله‌ی پیچیده‌ی زبان است.

با اندک آشنایی با آرای «فردینان دو سوسور» (پدر زبان‌شناسی نوین) به راحتی می‌توان دریافت که بسیاری از ایرادهایی که «منوچهر انور» مطرح کرده، ناشی از تمایز جوهره‌ی گفتار و نوشتار است و بخش عمده‌ای از ناهم‌آهنگی‌های بین زبان گفتار و زبان معیار ـ که استاد انور اصرار بر لزوم برطرف کردن آن‌ها دارند ـ در همه‌ی زبان‌ها وجود دارد و به‌نوعی خاصیت ماهوی آن‌هاست و برای اصلاح دش‌واری‌ها و کاستی‌های فارسی، تمهیداتی بسیار فراتر از آن‌چه ایشان مطرح کرده‌اند، نیاز است.

به هر حال بررسی دقیق مواردی که «منوچهر انور» در این کتاب مطرح کرده، می‌طلبد که یادداشت‌های مفصل‌تر به قلم اهالی فن و زبان‌شناسان نوشته شود که امیدوارم با توجه به مدت کمی از انتشار این کتاب می‌گذرد، به‌زودی این مباحث مطرح شوند.

«نشر کارنامه» ناشر گزیده‌کاری‌ست و هر کتابی منتشر نمی‌کند، اما اگر کتابی منتشر کند از نظر کتاب‌آرایی و زیبایی بی‌نظیر است. «عروسک‌خانه، ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه» هم از این قاعده مستثنا نیست و اگر قیمت نسبتن بالای‌اش ـ شش‌ هزار تومان ـ را نادیده بگیریم، کتابی‌ست که هم ظاهر و هم باطن شکیل و جذابی دارد و می‌تواند پیش‌نهاد خوبی باشد برای علاقه‌مندان به کتاب.


ارجاعات:
(۱) ن. ک به «یک گفت‌وگو» (ناصر حریری با نجف دریابندری)، نشر کارنامه، ۱۳۷۶، ص ۶۳.
(۲) اشاره به بیت اول غزل معروفی از «حافظ»: ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود، وین راز سر به مهر به عالم سمر شود...
(۳) عروسک‌خانه، صفحه‌ی ۲۸۲

نظرات (6) | لينک ثابت | 05:59 PM

  May 14, 2007

گفتار طرب‌انگیز: بررسی طنز سعدی در گلستان و بوستان


 طنز سعدی در گلستان و بوستان گفتار طرب‌انگیز
عمران صلاحی
انتشارات گل‌آقا
۹۵ صفحه
چاپ اول: ۱۳۸۵

آسمان ادبیات کلاسیک فارسی پنج ستاره‌ی فروزان دارد: «سعدی»، «فردوسی»، «نظامی»، «حافظ» و «مولوی». در این میان شاید بتوان «سعدی» را معروف‌ترین و مردمی‌ترین شاعر فارسی دانست. روزگاری دراز، «گلستان» سعدی اولین کتابی بوده است که دانش‌آموزان در مکتب‌ها می‌‌خوانده‌اند و می‌آموخته‌اند و در طاق‌چه‌ی خانه‌ی هر فارسی‌زبان ادب‌دوستی در کنار قرآن، یک کلیات سعدی هم یافت می‌شده است.

«سعدی» خود در دیباچه‌ی «گلستان» می‌گوید: «ذکر جمیل سعدی در افواه عوام افتاده است و صیت سخن‌اش در بسیط زمین رفته و قصب‌الجیب حدیث‌اش هم‌چون شکر می‌خورند و رقعه‌ی منشآت‌اش چون کاغذ زر می‌برند...»؛ این پاره علاوه بر این‌که نشان از شهرت عالم‌گیر سعدی حتا در دوره‌ی حیات خودش دارد، این سئوال را به ذهن متبادر می‌کند که راز گیرایی کلام سعدی چیست؟

پاسخ به این سئوال بی‌شک دش‌وار است، با این وجود چندان دور از ذهن نیست که دو عامل مهم را در مقبولیت کلام سعدی بین عوام و خواص دخیل دانست. نوشته‌های «سعدی» مشحون از پند و اندرزهای اخلاقی، تلمیحات به احادیث و آیات قرآنی و اشارات مذهبی‌ست. پرواضح است که جامعه‌ی اخلاق‌زده و مذهب‌گرای ایران در طول تاریخ، توجه ویژه‌ای به مذهب نشان داده و هر آن‌چه را که رنگ و بوی مذهبی - اخلاقی داشته با جان و دل پذیرا شده است.

آثار سعدی نه تنها این خصوصیت را دارا هستند، بل‌که غالب آن‌ها به قول خودش «طرب‌انگیزست و طیبت‌آمیز» و آمیخته به «شهد ظرافت»، و این به گمان من دیگر عامل گیرایی کلام اوست. با این حلاوت کلام، سلاست قلم و ظرافت طبع، اگر سعدی در جای‌گاهی غیر از مقام ام‌روزش می‌بود، تعجب‌انگیز می‌نمود.

باری، پرسشی که حال پیش می‌آید این است که سر «طرب‌انگیز»ی و «طیبت‌آمیزی» و شیرینی سخن سعدی چیست؟ جواب دادن به این سئوال دیگر چندان سخت نیست؛ «طنز» سعدی‌ست که قند کلام اوست و راز تاثیرگذاری و جذابیت‌اش. با این‌که خیلی از آثار او مستقیمن طنز نیستند، اما نکته‌سنجی و خوش‌ذوقی طنازانه‌ی سعدی در تک تک سطور و کلمات نوشته‌ها و سروده‌های‌اش جاری‌ست؛ به خصوص در دو کتاب مهم او یعنی «بوستان» و «گلستان» می‌توان جلوه‌هایی بسیار زیبا و ناب از طنز یافت.

بررسی طنز سعدی موضوعی بوده است که در طی قرون بعد از او و در زمان ما هم‌واره مغفول مانده و آن‌طور که شایسته است تحقیقات و نوشته‌های مکتوب راجع به آن رقم زده نشده است. از این نظر می‌توان گفت که زنده‌نام «عمران صلاحی»، به نوعی چراغ اول پژوهش ویژه در زمینه‌ی طنز سعدی را روشن کرده است و اهمیت کتاب «گفتار طرب‌انگیز» او نیز هم‌این‌جاست.

«گفتار طرب‌انگیز» با عنوان فرعی «طنز سعدی در گلستان و بوستان» کتابی‌ست که در دو بخش جداگانه به تنقیب رگه‌های طنز سعدی در «بوستان» و «گلستان» می‌پردازد. احتمالن برای همه‌ی ما پیش آمده است که در هنگام مطالعه‌ی این دو کتاب و یا پاره‌های آن‌ها، گاه از رندی سعدی و طنز او لب‌خند زده‌ باشیم؛ «عمران صلاحی» با حوصله و دقت، تعداد زیادی از این حکایت‌ها، ابیات و تکه‌های طنزآمیز را استخراج کرده و با اشاراتی کوتاه و نکته‌پردازی‌هایی به جا، آن‌ها را نقل کرده است.

آن‌طور که مولف در مقدمه‌ی کتاب آورده ـ و از سیاق نوشتار هم پیداست ـ این یادداشت‌ها برای پخش از رادیو نوشته شده است و به هم‌این دلیل، به اقتضای نوع مخاطب‌اش ـ چندان دقیق و عمیق نیست. بخش عمده‌ای از متن کتاب شامل نقل حکایت‌های طنز است و ـ هم‌آن‌طور که اشاره کردم ـ چند خطی توضیح چاشنی آن‌ها شده است.

اگر بر مسند بی‌طرفی بنشینیم باید گفت که این کتاب می‌توانست خیلی به‌تر از این‌ها باشد و گمان نمی‌کنم خود زنده‌نام صلاحی هم با آن تواضع همیشه‌گی‌اش، ادعایی در این زمینه داشته و هم‌‌آن‌طور که در مقدمه‌ی کتاب هم ذکر کرده، گمان نمی‌کرده است که «قرار است روزی این مقاله‌ها به نام خود»ش کتاب شود: «[اگر می‌دانستم] بیش‌تر مطالعه می‌کردم و به‌تر می‌نوشتم و به قول عوام "بزن در رویی" کار نمی‌کردم!»؛ با این وجود، کتاب می‌تواند مدخل خیلی خوبی باشد برای جوانان و آنانی که با کلام سعدی چندان مانوس نیستند و آن‌ها را هم به خواندن آثار او ترغیب کند و هم آشنایی به نسبت خوبی با طنز زیبای سعدی برای‌شان فراهم آورد.

طنز «سعدی» نیازمند پژوهش‌های مفصل و دقیق است که جای‌شان خالی‌ست و هم‌آن‌طور که گفتم «گفتار طرب‌انگیز» می‌تواند گام آغازین تحقیقات مفصل و کامل‌تر بعدی باشد. «گفتار طرب‌انگیز» هم کوتاه است و هم بسیار خوش‌خوان و جذاب و خواندن‌اش بیش از یکی، دو ساعت زمان نمی‌برد. «غلام‌علی لطیفی» بر پایه‌ی تعدادی از حکایت‌های سعدی تصویرسازی‌های بسیار جالبی انجام داده که در کتاب آمده‌اند و بر جذابیت آن افزوده‌اند.

نظرات (6) | لينک ثابت | 07:05 PM

  May 12, 2007

هزارتوهای بورخس


 هزارتوهای بورخس هزارتوهای بورخس
خورخه لوییس بورخس
احمد میرعلایی
کتاب زمان
۲۶۰ صفحه
چاپ اول: ۲۵۳۶

«چون‌این گویند که ملکی از ملوک آل سامان، سلطان جزایر هند و چین بود و دو پسر دلیر و دانش‌مند داشت: یکی را شهریار و دیگری را شاه‌زمان گفتندی. شهریار که برادر مه‌تر بود، به داد و دلیری جهان بگرفت و شاه‌زمان پادشاهی سمرقند داشت و هر دو بیست سال در مقر سلطنت خود به شادی گذاشتند. پس از آن شهریار آرزوی دیدار برادر کرده وزیر خود را به احضار او فرمان داد. وزیر برفت و پیغام بگذارد.» ... (۱)

«هزار و یک‌شب» با این عبارات می‌آغازد. شاه‌زمان وزیر برادر را پذیرا می‌شود و از پی آن آهنگ سفر می‌کند. هنوز منزلی از دیار دور نشده به خاطر می‌آورد گوهری که به هدیه‌ی برادر برگزیده، بر جای مانده است. بازمی‌گردد و خاتون را می‌بیند که «با غلامک زنگی در آغوش یک‌دیگر خفته‌اند»؛ تیغ برمی‌کشد و هر دو را می‌کشد و سفر پی می‌گیرد. نزد برادر می‌رسد و دیری نمی‌گذرد که از روی اتفاق درمی‌یابد که هم‌سر شهریار نیز به او خیانت می‌ورزد. او را از این ماجرا خبر می‌دهد و خاتون شهریار هم «عرضه‌ی شمشیر و طعمه‌ی سگان» می‌گردد.

شاید اگر شهریار اندکی عدل‌پیشه می‌بود، ماجرا هم‌این‌جا خاتمه می‌یافت اما ملک بیدادگر به این بسنده نمی‌کند: «پس از آن هر شب باکره‌ای را به زنی آورده بامدادان‌اش همی کشت و تا سه سال حال بدین منوال گذشت» تا «در شهر دختری نماند». پس ناگزیر دختر وزیر یعنی هم‌آن «شهرزاد» نام‌آشنا به بستر شاه می‌رود و این آغاز داستانَ‌های تو در تو، چندلایه و فوق‌العاده جذابی‌ست که او برای نجات از مرگ در طول هزار و یک‌شب درازآهنگ برای ملک بازگو می‌کند.

«خورخه لوییس بورخس» ـ این پیرمرد آرژانتینی کور با آن تخیل افسانه‌گون و داستان‌های بی‌نظیر ـ در کودکی «هزار و یک‌شب» را خوانده بود و به گفته‌ی خودش از آن پس اسیر جادوی این نماد سحرآمیز قصه‌گویی بشر بود. لازم نیست به اشارات مکرری که در مصاحبه‌های‌اش به این کتاب کرده و یا حتا مقالاتی که راجع به آن نوشته، گذر کنیم؛ کافی‌ست سرکی بکشیم به دنیای دیرپای ْ و اعجازوار داستان‌های او و آن‌وقت است که درمی‌یابیم شهرزاد قصه‌گو ـ آن‌طور که «شاگردان با حرارت فیثاغورس می‌دانستند» و ما را باور نبود (۲) ـ دوباره به دنیا آمده است و البته این‌بار از بوینوس آیرس سردرآورده و خود را در هیئت پیرمردی که عصای سفید بر دست، خیابان‌های طولانی را گز می‌کند، دیده است.

داستان‌های «هزار و یک‌شب» دو ویژه‌گی بارز دارند، یکی اساسن فرمی و دیگری فرمی - محتوایی؛ داستان‌هایی که شهرزاد روایت می‌کند، اغلب در دل خود داستانی دیگر نهفته دارند و آن داستان نیز به نوبه‌ی خود از داستان یا داستان‌هایی با راویان مختلف و گاه پرشمار تشکیل شده است. دیگر خصیصه‌ی آشکار قصه‌های هزار و یک شب، داستان‌گویی و روایت‌گری سرراست و ناب و ـ به رغم پیچیده‌گی ظاهری ـ ساده است. با اندکی کنکاش به آسانی می‌توان این دو پوئن مثبت را در داستان‌های کوتاه «بورخس» نیز ردیابی کرد که به گمان من از رموز زیبایی و جذابیت داستان‌های اوست.

در داستان‌های بورخس اغلب با روایت اول شخص رو به رو هستیم اما هر بار با شیوه‌ای بدیع. گاه این اول شخص دارد ماجرا را برای خود بورخس روایت می‌کند که از سر شوخ‌طبعی با نام خودش در داستان حضور دارد، مثل داستان «مردی از گوشه‌ی خیابان» (این حضور مرا به یاد «آلفرد هیچکاک» و فیلم «شمال از شمال غربی»‌اش می‌اندازد. در آن فیلم، وقتی در عنوان‌بندی، عبارت «کارگردان: آلفرد هیچکاک» ظاهر می‌شود، هیچکاک را می‌بینیم که به سمت یک اتوبوس می‌رود، اما اتوبوس پیش از رسیدن او حرکت می‌کند!) (۳). گاه این راوی اول شخص دارد داستانی را تعریف می‌کند که کس دیگری برای او بازگو کرده مثل داستان‌های «مزاحم» و «پایان دوئل»، و گاهی هم زاویه‌ی دید اول شخص به هم‌آن شیوه‌ی مألوف و البته با مهر بورخس بر تارک به کار رفته است، مثل داستان‌های «مواجهه»، «دوست نالوطی» و «کنگره».

استفاده‌ی این‌چون‌اینی بورخس از روایت اول شخص که در ساده‌گی و کشش گاه به روایت داستان‌ها و افسانه‌های عامیانه طعنه می‌زند ـ تاحدودی شبیه حکایت‌های «افسانه‌های ایتالیایی» و «قصه‌ها و افسانه‌های برادران گریم» (۴) و کمی والاتر، هم‌آن «هزار و یک شب» که پیش‌تر اشاره کردم ـ بار داستانی و تعلیق داستان‌های او را ـ که درست مثل هتل‌های پنج‌ستاره، همه‌چیزشان سر جای‌اش است! ـ فوق‌العاده افزایش داده و طبیعتن جذابیت‌شان را.

دیگر شگرد بورخس برای جذابیت هر چه بیش‌تر داستان‌های‌اش استفاده‌ از فرم روایی و بعضن تصویر مرکزی بسیار بدیع است. در مورد اول دو داستان «زخم شمشیر» و «مردی از گوشه‌ی خیابان» را مثال می‌زنم. در هر دو داستان فرمی حیرت‌انگیز برای ارائه‌ی موضوع برگزیده شده. تقریبن تا انتهای داستان‌ها با هیچ‌چیز عجیبی مواجه نیستیم اما ناگهان در انتهای داستان شوکی به ما وارد می‌شود و در بهت فرو می‌رویم. این غافل‌گیری از نوع پایان‌های ناگهان داستان‌های «ادگار آلن‌پو» و «گی دو موپاسان» نیست. مشتی‌ست که فاجعه‌ی داستان حواله‌ی صورت‌مان کرده نه نویسنده. در «زخم شمشیر» ناگاه در می‌یابیم خائنی که راوی عمل نفرت‌انگیزش را برای ما تعریف می‌کند و خشم‌مان را برانگیخته، خود اوست و در «مردی از گوشه‌ی خیابان» نیز آن‌ که دارد با خون‌سردی ماجرای قتل «فرانسیسکو رئل» را بازگو می‌کند، هم‌آن قاتل است.

«خورخه لوییس بورخس» غالبن ماجرایی را که شاید نویسنده‌های حتا حرفه‌ای هم برای پروراندن‌اش نیاز به ده‌ها صفحه و چه بسا نگارش یک رمان کوتاه دارند، در چهار پنح صفحه بازآفرینی می‌کند؛ داستان‌های او حجم انبوهی از شاخ و برگ‌های داستانی و فضاسازی‌های نابی را در خود دارند که تعریف ماجرای آن‌ها هم‌ردیف است با از دست‌رفتن بسیاری از زیر و بم‌ها و زیبایی‌های‌شان.

«هزارتوهای بورخس» ـ هم‌آن‌طور که از اسم‌اش برمی‌آید ـ ترجمه‌ی یک کتاب خاص از بورخس نیست؛ معجونی‌ست از داستان‌های کوتاه بورخس در کتاب‌های مختلف، تعدادی از اشعار او، چند قطعه و مقاله‌ی داستان‌گون و در انتها هم سه پیوست شامل یک گفت‌وگو با بورخس و دو یادداشت درباره‌ی او از «وی. اس. نی‌پول» (که در آن زمان هنوز نوبل ادبیات را نبرده بود) و زنده‌نام «هوشنگ گلشیری». کتاب را زنده‌نام «احمد میرعلایی» گردآوری و ترجمه کرده است و تاریخ انتشار ۲۵۳۶ شاهنشاهی (حدود ۱۳۵۶ شمسی) را یدک می‌کشد و از این‌رو می‌توان گفت که فارسی‌زبانان شناخت بورخس را مدیون میرعلایی هستند. از شعرهای بورخس سخن به میان نمی‌آرم ـ چون نه اصولن شعر ترجمه را دوست دارم و نه شعرهایی که از بورخس در این کتاب آمده به دل‌ام چنگی زده است .

«نظامی عروضی» حدود هشت قرن پیش در کتاب «چهار مقاله» در شرح بایسته‌های شاعر نوشته است: «در انواع علوم، متنوع باشد و در اطراف رسوم، مستطرف، زیرا چون‌آن که شعر در هر علمی به کار همی شود، هر علمی در شعر به کار همی شود». (۵) شاید بشود گفت، «بورخس» همه‌ی این خصوصیات را داراست؛ شناخت خیره کننده و اطلاعات وسیعی از بسیاری اصول علمی و پیشینه‌ی علم، تاریخ، سیاست و اساطیر، شخصیت‌ها و آثار ادبی دارد. به عنوان مثال اکثر شاعران و سخن‌پیشه‌گان متقدم ایرانی از جمله خیام، فردوسی و عطار را می‌شناسد، در آثارشان غور کرده و به ضرورت با ظرافت از نوشته‌های‌شان در داستان‌های‌اش بهره می‌گیرد ( به عنوان نمونه نگاه کنید به قطعه‌ی «راز وجود ادوراد فیتز جرالد»)

«بورخس» داستانی دارد با عنوان «ظاهر» که درباره‌ی یک سکه‌ی بیست سنتی جادویی به هم‌این نام است. سکه‌ی ظاهر «دارای خصیصه‌ی وحشت‌ناک فراموش‌ناشدن» است و «به شکلی ساخته شده که هر کس بر آن نظر می‌افکند، از آن پس قادر به اندیشیدن به چیز دیگر» نیست. چند پاراگراف پیش‌تر اشاره کردم که اغلب داستان‌های بورخس تصویر مرکزی بسیار بدیعی دارند. آیا نمی‌شود گفت بورخس ـ این جادوگر آرژانتینی ـ روح سحرآمیز «ظاهر» را در این داستان‌ها دمیده است و ما محکوم‌ایم که تا همیشه آن‌ها را به خاطر داشته باشیم؟


ارجاعات:
(۱) هزار و یک شب، ترجمه‌ی عبدالطیف طسوجی تبریزی
(۲) ن. ک به شعر «شب دورانی» در «هزارتوهای بورخس»
(۳) ن. ک به فیلم‌نامه‌ی «شمال از شمال غربی» نوشته‌ی ارنست لیمن، ترجمه‌ی حسن سراج‌زاهدی، نشر نی
(۴) ن. ک به «قصه‌ها و افسانه‌های برادران گریم»، ترجمه‌ی «حسن اکبریان طبری» (نشر هرمس) و نیز «افسانه‌های ایتالیایی» به گردآوری و بازنویسی «ایتالو کالوینو» ترجمه‌ی «محسن ابراهیم» (نشر نیلا)
(۵) «چهار مقاله»، نظامی عروضی سمرقندی، به تصحیح زنده‌نام «دکتر محمد معین»

نظرات (7) | لينک ثابت | 01:13 PM

  April 14, 2007

نگاهی کوتاه به نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو» نوشته‌ی ساموئل بکت

حسین جاویـد – هفته‌نامه‌ی چل‌چراغ – شماره‌ی ۲۴۱
(برای دیدن یادداشت، روی تصویر کلیک کنید)

 در انتظار گودو

* هفته‌نامه‌ی «چل‌چراغ» به بهانه‌ی صد و یک ساله‌گی «ساموئل بکت»، این هفته یک ویژه‌نامه‌ی جمع و جور و خوب برای او منتشر کرده که توصیه می‌کنم اگر فرصت کردید نگاهی به آن بیاندازید. به غیر از یادداشت من (که البته [احتمالن به علت کم‌بود جا]، خلاصه‌ی آن منتشر شده)، باقی یادداشت‌ها را چیستا یثربی، علی‌رضا طاهری عراقی (مترجم «متن‌هایی برای هیچ» بکت)،‌ علی‌اکبر علی‌زاد (مترجم و کارگردان «در انتظار گودو»)، رضا به‌بودی (بازی‌گر نقش «پوتزو» در «در انتظار گودو») و مهدی نوید (مترجم رمان «مالون می‌میرد» و نمایش‌نامه‌های «دست آخر» و «همه‌ی افتاده‌گان» بکت) نوشته‌اند.

لينک ثابت | 02:02 PM

  April 12, 2007

آئورا


 آئورا آئورا
کارلوس فوئنتس
ترجمه‌ی عبداللاه کوثری
نشر تندر
۱۳۶ صفحه
سال نشر: ۱۳۷۹
«باروک» نه مکتب است نه یک سبک ادبی – هنری؛ مربوط به دوره یا بازه‌ی زمانی خاصی هم نیست. «عنوانی‌ست که از اواخر قرن نوزدهم، نوگرایان به یک رشته قالب‌های جمال‌شناختی در قرون گذشته که حالاتی خاص و غیرعادی داشته‌اند، اطلاق کردند». باروک در پیکرتراشی، نقاشی و به‌خصوص معماری و ادبیات نمود داشت.

با این‌که باروک یک نهضت هنری مشخص نبود، اما مشخصه‌های مشترکی بین تمام آثاری که این برچسب را بر پیشانی دارند دیده می‌شود. در ادبیات، «تغییر چهره» و دوگانه و ملون‌بودن شخصیت انسان را می‌توان مهم‌ترین ویژه‌گی باروک دانست. منبع الهام هنرمندان باروک در توجه به «صد چهره‌گی» انسان، دو رب‌النوع یونانی به نام «پروتئوس Proteus» و «کیرکه Circé» بودند. «پروتئوس» قدرت تغییر قیافه‌ی خود را دارد و به هر شکلی که بخواهد درمی‌آید و «کیرکه»، هم‌این توانایی را در مسخ‌کردن آدمیان و تبدیل آن‌ها به «دیگری» اعم از حیوان و انسان داراست؛ چون‌آن‌که در «اودیسه‌»ی هومر، «کیرکه» هم‌راهان «اولیس» را پیش از ورود او جادو کرده و به شکل «خوک» درآورده است.

«قدرت تغییر چهره که در این دو موجود اسطوره‌ای وجود دارد، ابزاری‌ست در دست شاعران و نویسنده‌گان باروک که به خیال‌بافی‌شان میدان بدهند و در تجسم این تغییر چهره‌ها بسیار از آن‌چه در اسطوره‌ی یونانی وجود دارد، فراتر بروند». در قرن بیستم، ابتدا دادائیست‌ها و سورئالیست‌ها و بعدها [به‌خصوص] پسامدرنیست‌ها، مولفه‌هایی از هنر باروک را وام گرفتند.

خواندن و لذت‌بردن از «آئورا»ی «کارلوس فوئنتس» بدون آشنایی با «باروک» هم ممکن است اما یقینن درک کامل زیر و زبرهای این رمان کوتاه، نیازمند شناخت کافی از «باروک» است. خود کارلوس فوئنتس هم در مقاله‌ی نسبتن طولانی ِ «چه‌گونه آئورا را نوشتم» (که ضمیمه‌ی «آئورا»ست)، توضیح داده که زیر تاثیر «فرانسیسکو که‌وه‌دو» (شاعر اسپانیایی قرن هفدهم و از آبای باروک) و توجهی که دوست‌اش «لوئیس بونوئل» به «که‌وه‌دو» نشان می‌داده، به نگارش «آئورا» دست یازیده است.

«آگهی را در روزنامه می‌خوانی. چون‌این فرصتی هر روز پیش نمی‌آید. می‌خوانی و باز می‌خوانی. گویی خطاب به هیچ‌کس نیست مگر تو. حتا متوجه نیستی که خاکستر سیگارت در فنجان چایی که در این کافه‌ی ارزان قیمت سفارش داده‌ای می‌ریزد. بار دیگر می‌خوانی‌اش: " آگهی استخدام: تاریخ‌دان جوان، جدی، باانضباط. تسلط کامل بر زبان فرانسه‌ی محاوره‌ای " » ...

«آئورا» با این جملات می‌آغازد. «فیلیپه مونترو»، بیست و شش ساله، «بورسیه‌ی سابق در سوربون، تاریخ‌دانی انباشته از اطلاعات بی‌ثمر، آموزگار نیمه‌وقت مدارس خصوصی با نهصد پسو حقوق ماهانه» به سودای «چهار هزار پسو در ماه، خوراک کامل، اتاق راحت برای کار و خواب»، راهی آدرسی که در آگهی آمده، می‌شود و در هم‌آن اوان ورود، فضایی غیرعادی و تاریک او را در برمی‌گیرد.

«مادام کونسوئلو»، پیری کوژقامت و سال‌خورد، از «فیلیپه» می‌خواهد تا اوراق خاطرات زردشده و فرسوده‌ی شوهرش «ژنرال یورنته» را که شصت‌سال پیش از آن مرده است، پیرایش و برای انتشار آماده کند، و او مردد است که بپذیرد یا رهایی از آن تاریکی کابوس‌وار را به «چهار هزار پسو در ماه» ترجیح دهد. در این کش و قوس، فیلیپه ناگاه با «آئورا»ی جوان و بسیار زیبا که ظاهرن خواهرزاده‌ی کونسوئلوست روی در روی می‌شود و چشمان او که: «سبز چو دریای‌اند، موج می‌زنند، به کف می‌نشینند، دیگر بار آرام می‌شوند و آن‌گاه باز برمی‌آشوبند». آری، فیلیپه، «نیمه‌ی دیگر» خود را یافته است و افسون زیبایی حیرت‌انگیز «آئورا» شده. او می‌پذیرد و کار خود را با مطالعه‌ی خاطرات ژنرال یورنته سرمی‌گیرد و در روزهای بعد، هم‌سانی سحرگون حرکات آئورا و کونسوئلو تعجب او را می‌انگیزاند.

فیلیپه را به حال خود می‌گذاریم و بار دیگر کلمات «فوئنتس» را به یاد می‌آوریم: «آیا کتابی بی‌پدر، مجلدی یتیم در این دنیا وجود دارد؟ کتابی که زاده‌ی کتاب‌های دیگر نیست؟ آیا خلاقیتی بدون سنت هست؟ و باز، آیا سنت بدون نو شدن، بدون آفرینشی جدید و نورستن قصه‌ای دیرنده دوام می‌یابد؟»؛ سپس جملات «شروود آندرسن» در ذهن‌مان نقش می‌بندد: «همه‌ی نویسنده‌گان نیازمند عاریت‌گرفتن از میراث سخن‌وران پیشین‌اند. هنر آن‌جاست که آن‌چه را از دیگران وام می‌گیرند، از آن خود کنند».

«فیلیپه» به‌زودی به عکس‌های باقی‌مانده از ژنرال و کونسوئولوی آن‌موقع جوان، دست می‌یابد و درمی‌یابد که شباهت قریب و غریبی به «ژنرال یورنته» دارد. هم‌آن‌طور که چهره‌ی «کونسوئولو» در عکس‌ها، دقیقن چهره‌ی«آئورا»ست.

قرار نیست غافل‌گیر شویم! از هم‌آن آغاز رمان، نویسنده کلیدهایی برای ما گذاشته بود و ما یا دقت نکرده بودیم و یا نخواسته بودیم بپذیریم: «آئورا» هم‌آن «کونسوئلو»ست و «ژنرال یورنته» و «فیلیپه مونترو» هم یک نفر هستند. به هم‌این ساده‌گی و به هم‌این پیچیده‌گی.

«آئورا» یتیم نیست. میراث‌خوار «باروک» است و اصلن شاید ادای دین «کارلوس فوئنتس» باشد به هنرمندان باروک که علاقه‌ی بسیاری به آن‌ها دارد. او از سنت وام گرفته است، اما از «نو کردن» آن غافل نبوده و قصه‌ای نوشته است که هم دیرپاست و هم از آن او. از آن خود خود او. خود «کارلوس فوئنتس».



* برای ارائه‌ی اطلاعات درباره‌ی «باروک»، از کتاب «مکتب‌های ادبی» نوشته‌ی استاد «رضا سیدحسینی» سود جسته‌‌ام و جملات درون گیومه در سطور مربوط به «باروک»، عینن از این کتاب نقل شده است.

نظرات (13) | لينک ثابت | 12:44 PM

  April 10, 2007

به‌ترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگ‌وی


 به‌ترین داستان‌های کوتاه به‌ترین داستان‌های کوتاه
ارنست همینگ‌وی
ترجمه‌ی احمد گلشیری
نشر نگاه
۴۳۸ صفحه
سال نشر: ۱۳۸۵
«به‌ترین داستان‌های کوتاه ارنست همینگ‌وی» سومین کتاب از مجموعه‌ی به‌ترین داستان‌های کوتاه نویسنده‌گان بزرگ دنیاست که نشر «نگاه» آن‌ها را با ترجمه‌ی «احمد گلشیری» منتشر می‌کند و پیش از این هم، دو کتاب «آنتون چخوف» و «گابریل گارسیا مارکز» از این مجموعه عرضه شده است.

این کتاب شامل هجده داستان برگزیده‌ از سه مجموعه‌ی «در زمان ما» (1925)، «مردان بدون زنان» (1927) و «برنده سهمی نمی‌برد» (1933)‌، و نیز داستان کوتاه معروف «برف‌های کلیمانجارو»ست.

بسیاری از این داستان‌ها، قبلن با چندین ترجمه‌ی مختلف این‌جا و آن‌جا منتشر شده بودند، اما چاپ این کتاب که می‌توان ‌آن‌ را عصاره‌ی سال‌های سال تلاش «ارنست همینگ‌وی» در عرصه‌ی داستان ‌کوتاه دانست، فرصتی‌ست برای بازخوانی همینگ‌وی و آموختن شگردهایی که نثر و سبک او را این‌چون‌این جذاب و پرطرف‌دار کرده و بر داستان‌نویسی نسل بعد از جنگ جهانی دوم، تاثیری شگرف گذاشته است.

«همینگ‌وی» نویسنده‌ای‌ست که تقریبن همه‌ی داستان‌های‌اش به طرز مشخصی از تجربیات و علایق شخصی خود او مایه گرفته‌اند؛ شاید یکی از رموز موفقیت‌اش هم هم‌این باشد: او از چیزهایی می‌نویسد که با پوست و استخوان تجربه‌شان کرده و به هم‌این علت، شناخت کافی و وافی از آن‌ها دارد. ناآشنایی با بیوگرافی و زنده‌گی پرفراز و نشیب همینگ‌وی، چیزی از جذابیت‌ داستان‌های او کم نمی‌کند اما به یقین، شناخت آن بر لذت مطالعه‌ی داستان‌های او می‌افزاید و ای‌بسا برای دریافت گوشه و کنایه‌های نهفته در زیرلایه‌ی بعضی از نوشته‌های‌اش نیز شرط لازم باشد.

در این نوشته، من سعی خواهم کرد داستان‌های «همینگ‌وی» در کتاب «به‌ترین داستان‌های کوتاه» را ـ (به‌عنوان مشتی نمونه‌ی خروار) ـ مختصرن از نظر اشتراکات سوژه‌ها و تاثیرپذیری آن‌ها از تجربیاتی که خود همینگ‌وی از سر گذرانده، دسته‌بندی و بررسی کنم. درباره‌ی سبک همینگ‌وی پیش از این بسیار سخن گفته‌اند و من تیتروار، اشاراتی به ویژه‌گی‌های آن می‌کنم و می‌گذرم: حداقل توصیف، جملات کوتاه و با نهایت ایجاز که با کم‌ترین کلمات حداکثر معنا را می‌رسانند، حجم بسیار زیاد دیالوگ‌ها و نقش مهم آن‌ها در فضاسازی و شخصیت‌پردازی، حادثه‌محوری ِ البته نه خالی از اندیشه، ضرب‌آهنگ تند و ...

دسته‌بندی زیر کاملن نسبی‌ست و برخی از داستان‌ها ـ هم‌آن‌طور که اشاره شده ـ در دو دسته‌ی مختلف جای می‌گیرند.


داستان‌های جنگ

«ارنست همینگ‌وی» تجربه‌ی حضور در سه جنگ را دارد: جنگ‌های جهانی اول و دوم و جنگ داخلی اسپانیا؛ در جنگ جهانی اول، راننده‌ی آمبولانس بود، در جنگ جهانی دوم خبرنگار و در جنگ‌های داخلی اسپانیا خبرنگار و یاری‌گر سیاسی جمهوری‌خواهان اسپانیایی که علیه «ژنرال فرانکو» می‌جنگیدند. در این میان حضور او در خط مقدم نبرد در جنگ جهانی اول، اهمیت بیش‌تری دارد.

در آن جنگ، گلوله‌ی خمپاره‌ای در سنگر آن‌ها فرود آمد و همینگ‌وی از ناحیه‌ی پا به شدت مجروح شد. یک سال در بیمارستان صلیب سرخ در ایتالیا بستری بود و در آن‌جا با «اگنس فون کوروفسکی» که پرستار بیمارستان و هفت سال از ارنست بزرگ‌تر بود، آشنا و دل‌باخته‌ی او شد. بعد به زادگاه‌اش برگشت و به‌رغم استقبال درخور قهرمانانی که از او به عمل آوردند، به‌زودی دریافت که بی‌کار و معطل است و افق روشنی پیش روی‌اش نیست.

در کتاب «به‌ترین داستان‌های کوتاه»، سه داستان «در سرزمین دیگر»، «خانه‌ی سرباز» و «پیرمرد بر سر پل» داستان‌های جنگ هستند. «در سرزمین دیگر» روایت‌گر تجربه‌ی شخصی همینگ‌وی از بستری‌شدن در بیمارستان برای درمان پای‌اش است و «پیر مرد بر سر پل» داستان مرد سال‌خورده‌ای را حکایت می‌کند که با پیش‌روی دشمنان مجبور شده است که خانه و کاشانه‌ی خود را رها کند و این سرگردانی همه‌چیز او را از او گرفته است. «خانه‌ی سرباز» هم دقیقن روایت تجربه‌ی شخصی خود همینگ‌وی به هنگام بازگشتن از جنگ و بی‌هدفی و سرگردانی آن روزهای‌اش ـ به‌عنوان نماد نسلی از جوانان امریکایی بازگشته از جنگ ـ است.

«اگنس» در داستان کوتاه «یک داستان بسیار کوتاه» (از مجموعه‌ی «در زمان ما») و نیز در رمان «وداع با اسلحه» (به‌عنوان الهام‌بخش شخصیت «کاترین بارکلی») حضور دارد.

ادای دین به علایق شخصی (ماهی‌گیری، شکار، بوکس و گاوبازی)

همینگ‌وی در دوران نوجوانی یک دوره‌ی بوکس دیده بود و این ورزش تا آخر عمر از فعالیت‌های مورد علاقه‌ی او بود. نیز او عاشق شکار و ماهی‌گیری بود؛ بعدها در سفرهایی که به هم‌راه «الیزابت هدلی ریچاردسون» (هم‌سر اول‌اش) به اسپانیا رفت (توضیح نحوه‌ی تهیه‌ی پول برای این سفرها در کتاب «پاریس، جشن بی‌کران» آمده)، عاشق گاوبازی شد و از آن پس تماشای گاوبازی هم یکی از سرگرمی‌های مورد علاقه‌اش بود.این فعالیت‌ها در چندین داستان و رمان همینگ‌وی، به تفصیل نقل شده‌اند.

همینگ‌وی سفری طولانی به افریقا برای شکار داشت و بعد از بازگشت از این سفر، تجربیات‌اش را در کتاب «تپه‌های سرسبز افریقا» مکتوب کرد. در کتاب «به‌ترین داستان‌های کوتاه»، دو داستان بسیار زیبای «زنده‌گی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» و «برف‌های کلیمانجارو» مستقیمن ملهم از تجربیات خود او درباره‌ی شکار در افریقا و شامل شرح و توصیفاتی ناب از آن است.

در «زنده‌گی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» با یک زن و شوهر ثروت‌مند امریکایی مواجه‌ایم که برای شکار به افریقا آمده‌اند و به هم‌راه یک شکارچی حرفه‌ای به نام «ویلسن» به شکار شیر می‌روند. در کش و قوس شکار، «مکومبر» از ترس پا به فرار می‌گذارد و این مساله رابطه‌ی میان او و هم‌‌سرش را تیره می‌کند. زن او با «ویلسن» که در شکار شیر، شجاعت قابل‌ تحسینی از خود بروز داده، هم‌خوابه‌گی می‌کند و غرور «مکومبر» بیش‌تر جریحه‌دار می‌شود.

روز بعد که آن‌ها به شکار بوفالو می‌روند، مکومبر ناگهان شجاعت خفته‌اش را بیدارشده می‌یابد و با غرور بازیافته، شادی سرشاری وجودش را پر می‌کند، اما افسوس که این شادی دیری نمی‌پاید و گلوله‌ای که زن‌اش به سمت بوفالوی زخم‌خورده‌ای که به سمت شوهرش یورش آورده شلیک می‌کند، در مغز مکومبر فرود می‌آید. قوت داستان آن‌جاست که دقیقن مشخص نیست که زن ـ آن‌طور که ویلسن می‌گوید به عمد این‌کار را کرده است ـ یا سهون.

در «برف‌های کلیمانجارو» هم با مردی مواجه‌ایم که در تپه‌های افریقا زخمی شده و زخم او به طرز خطرناکی پیش‌روی کرده؛ زن و مرد منتظر رسیدن کمکی هستند که معلوم نیست برسد یا نرسد و مرد هر لحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شود.

مرد، نویسنده است و در این هنگام به داستان‌هایی فکر می‌کند که می‌توانست بنویسد و موضوعاتی که برای نوشتن کنار گذاشته اما دیگر هیچ‌وقت فرصت مکتوب‌کردن‌شان را نخواهد داشت. خاطراتی که در ذهن مرد می‌گذرد، دقیقن خاطرات شخصی خود همینگ‌وی است و به‌خصوص خاطرات روزهای زنده‌گی‌اش در پاریس که او بعدها آن‌ها را در کتاب «پاریس، جشن بی‌کران» آورد. هم «برف‌های کلیمانجارو» و هم «زنده‌گی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر» را می‌توان به نوعی در دسته‌بندی داستان‌هایی با موضوع «روابط عاطفی زن و مرد» نیز قرار داد.

«شکست ناخورده» شرحی دقیق و سینمایی‌ست از یک مسابقه‌ی گاوبازی؛ تلاش «مانوئل» برای شکست‌دادن گاو (که نهایتن با موفقیت هم هم‌راه است)، جدال پیرمرد با ماهی عظیم‌الجثه در رمان «پیرمرد و دریا» را به خاطر می‌آورد. همینگ‌وی در رمان «مرگ در بعد از ظهر» نیز به تفصیل تمام به گاوبازی پرداخته است.

داستان «پنجاه هزار دلار» هم روایت یک بوکس‌باز به انتهای کار رسیده و شکست اوست و نشانه‌ای از ارادت همینگ‌وی به بوکس و بوکس‌بازها.

روابط عاطفی زوج‌ها

زوج‌های همینگ‌وی در داستان‌های کوتاه‌اش، غالبن روابط عاطفی سردی با هم دارند. گاه زن به سودای ثروت مرد تظاهر به عشق می‌کند (مثل «زنده‌گی کوتاه و خوش فرانسیس مکومبر») و گاه مرد به موجب زیبایی زن، گاهی هم برعکس. به غیر از دو داستانی که پیش از این به آن‌ها اشاره شد، در کتاب «به‌ترین داستان‌های کوتاه همینگ‌وی»، داستان‌های «پایان یک ماجرا»، «طوفان سه روزه»، «ده نفر سرخ‌پوست»، «قناری سوغاتی»، «دگرگونی دریا» و «تپه‌های هم‌چون فیل سفید»، دست‌مایه‌شان روابط عاطفی غالبن سرد زوج‌هاست.

همینگ‌وی خودش چهار بار ازدواج کرده بود و شاید ‌این تعدد ازدواج‌های او نشان از این باشد که خود او هم هیچ‌گاه زوج مورد علاقه‌اش را نیافته و نتوانسته است زنده‌گی خانواده‌گی گرمی را تجربه کند.

«ده نفر سرخ‌پوست»، روایت عشق «نیک» به یک دختر سرخ‌پوست است که به خیانت دختر و حسرت «نیک» ختم می‌شود. در «قناری سوغاتی» و «گربه زیر باران» به نظر می‌رسد که زن و مرد با هم هیچ مشکلی ندارند اما سیر وقایع داستان، به‌طور غیرمستقیم سردی رابطه‌ی آن‌ها را مشخص می‌کند. در این میان شاید زوج داستان «تپه‌هایی مثل فیل‌های سفید» به نسبت باقی زوج‌های همینگ‌وی عشق راستین‌تری داشته باشند.

هنر همینگ‌وی آن است که غالبن مرگ روابط عاطفی و عشق را با معمولی‌ترین اتفاقات و حتا با ابراز عشق، تصویر می‌کند نه با جدال آشکار (آن‌طور که بعدها «ریموند کارور» استاد آن شد)؛ داستان «گربه زیر باران» نمونه‌ی خوبی‌ست برای این ادعا.

خاطرات دوران کودکی و نوجوانی

خانواده‌ی همینگ‌وی، خانه‌ای ییلاقی در کنار دریاچه‌ای در دل جنگل‌های میشیگان داشتند که ارنست از سنین کودکی تا نوجوانی اوقات زیادی را آن‌جا سپری کرد. پدر همینگ‌وی «دکتر کلارنس همینگ‌وی» پزشک بود. در چهار داستان از شش داستانی که از مجموعه‌ی «در زمان ما» در کتاب «به‌ترین داستان‌های کوتاه همینگ‌وی» نقل شده، ما با فضا و شخصیت‌های مشترک مواجهیم و درواقع می‌توان این چهار داستان را داستان‌هایی به هم پیوسته و در عین حال مستقل دانست. «اردوگاه سرخ‌پوستان» و «دکتر و هم‌سر دکتر» و از طرفی «پایان یک ماجرا» و «طوفان سه روزه» هم مشخصن ادامه‌ی هم هستند. «نیک» شخصیت ثابت این داستان‌هاست و آن خانه‌ی ییلاقی خانواده‌گی مکان اتفاقات. در دو داستان اول، او کودک است و در دو داستان بعدی جوان.

از بین این چهار داستان، «اردوگاه سرخ‌پوستان» قوی‌ترین آن‌هاست و یکی از زیباترین داستان‌های کوتاه ادبیات انگلیسی. زن سرخ‌پوستی در زایمان دچار مشکل شده است و هنگامی که نیک و پدرش به یاری او می‌روند و کودک او را به دنیا می‌آورند با جسد هم‌سرش مواجه می‌شوند که در هم‌آن حین، سر خود را گوش تا گوش بریده است.

دیگر داستان‌ها

سه داستان «آدم‌کش‌ها»، «قمارباز، راهبه و رادیو» و «یک گوشه‌ی پاک و پرنور» در دسته‌بندی‌های بالا جای نمی‌گیرند. داستان «قمارباز، راهبه و رادیو» بین داستان‌های همینگ‌وی، داستان چندان شاخصی نیست و ساختمان قوی‌ای ندارد. «یک گوشه‌ی پاک و پرنور» حکایت زنده‌گی پیرمردی‌ست که گارسون کافه است و حالا با هجوم تنهایی، تنها دل‌خوشی‌اش یک گوشه‌ی پاک و پرنور است.

«آدم‌کش‌ها» از به‌ترین داستان‌های ادبیات امریکاست؛ دو گانگستر اجیر شده‌اند که یک مرد سوئدی را بکشند و او منفعل و بی‌چاره، بدون این‌که راهی برای گریز ببیند انتظار آن‌ها و مرگ را می‌کشد. از «آدم‌کش‌ها» فیلم سینمایی معروفی هم ساخته شده است و جالب این‌جاست که خود همینگ‌وی در مصاحبه‌ای گفته است که این داستان و داستان «ده نفر سرخ‌پوست» را با هم در یک روز نوشته است!

دست آخر این‌که...
کسانی که کتاب «به‌ترین داستان‌های کوتاه همینگ‌وی» را ـ خصوصن ـ و دیگر ترجمه‌های احمد گلشیری را ـ عمومن ـ خوانده‌اند، لابد متوجه شتاب‌زده‌گی و عیار متوسط‌اش شده‌اند؛ در ترجمه‌های گلشیری، نثر «سالینجر»، «چخوف»، «کنوت هامسون»، «همینگ‌وی»، «مارکز» و ... چندان تفاوتی با هم ندارند و خواننده فقط با کلمات مشابهی رو به رو می‌شود که پشت سر هم قطار شده‌اند تا جملات انگلیسی را به فارسی برگردانند. ای کاش «احمد گلشیری»، کمی هم به تفاوت‌های سبکی نویسنده‌گان مختلف توجه نشان می‌داد و به جای تبدیل‌شدن به «ماشین ترجمه»، گزیده‌کارتر می‌بود.

نظرات (7) | لينک ثابت | 04:47 PM

  April 03, 2007

دنیای کوچک ِ دن‌ کامیلو


 دنیای کوچک دن کامیلو دنیای کوچک دن کامیلو
جووانی گوارسکی
ترجمه‌ی جمشید ارج‌مند
نشر پرواز
۲۶۰ صفحه
سال نشر: ۱۳۸۱

یک کشیش، یک کمونیست، قصبه‌ای «توی دره‌ی پو» در نوار خاکی شمال ایتالیا و یک مجسمه‌ی مسیح؛ «دنیای کوچک دن کامیلو» را ‌این‌ها شکل داده‌اند اما قضیه به هم‌این‌جا ختم نمی‌شود، چون این کشیش، «دن کامیلو»ی ساده‌دل، لجوج و البته هوش‌یار است و کمونیست قصه هم «په‌پونه»ی کم‌سواد و زورمند که هم‌زمان شهردار، مکانیک قصبه و رییس حزب کمونیست آن است.

«در این دنیای کوچک، بین شط و کوه، بسیاری چیزها اتفاق می‌افتد که در هیچ کجای دنیا روی نخواهد داد»، پس چندان عجیب نیست که مسیح ِ کلیسای قصبه هم، نه فقط مجسمه‌ای بی‌جان و خاموش که ناظری‌ست تیزبین و از فراز جای‌گاه‌اش امورات قصبه و به‌خصوص «دن کامیلو» را زیرنظر دارد؛ طرف مشورت این کشیش زیرک است و در مواقع لازم به یاری او می‌آید!

ماجراهای این کتاب در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد؛ در هنگامه‌ی تقابل احزاب و مرام‌های مختلف و به‌خصوص کلیسا و حزب کمونیست - که در آن روزها در کشورهایی مثل فرانسه و ایتالیا، قدرت یافته بود - . هم‌این است که همه‌ی اتفاقات «دنیای کوچک دن کامیلو» رنگ و بوی مبارزات حزبی دارد و قصبه، محلی‌ست برای رویارویی «په‌پونه» به عنوان نماد ایدئولوژی چپ، و «دن کامیلو» به عنوان نماد اندیشه‌ی مذهبی کلیسایی و ضد چپ.

منازعات این دو، به اندازه‌ی دنیای‌شان کوچک و کم‌اهمیت است و شاید چاشنی طنز ماجرا، هم‌این باشد. «دن کامیلو» و «په‌پونه» هر دو به اندازه‌ی هم احمق‌اند. یکی اسیر جزم‌اندیشی مذهبی‌ست و آن یکی فریب‌خورده‌ی کمونیسم، و با آن شش کلاس سوادش شاید حتا معانی دقیق «ارتجاع سیاه»، «امپریالیسم»، «پرولتاریا» و ... را هم نداند.

طنز سلاح بـُرنده‌ای‌ست و ای بسا از صدها کتاب و مقاله‌ی فلسفی تحلیلی در رساندن یک پیام مشخص، موثرتر واقع شود. به‌نظر من، نویسنده‌ی «دنیای کوچک دن کامیلو»، در سال‌هایی که شعارهای پوشالی قدرت‌مندان، ذهن و زنده‌گی مردم را در تسلط خود دارد، با خلق این دو شخصیت کمیک به جنگ حماقت می‌رود و آن‌را نقد می‌کند؛ درست به هم‌این دلیل است که خشم «پالمیرو تولیاتی» (دبیر کل وقت حزب کمونیست ایتالیا) را چون‌آن برمی‌انگیزد که او در یکی از سخن‌رانی‌های‌اش، «آن روزنامه‌نگار ایتالیایی [یعنی جووانی گوارسکی]» که «شخصیتی با سه سوراخ بینی [«په‌پونه‌»‌ی کمونیست] اختراع کرده است» را «سه برابر ابله» می‌خواند!

«دنیای کوچک دن کامیلو» تشکیل شده است از بیست و هشت داستان به هم پیوسته که هر کدام‌شان یک ماجرای طنزآمیز را روایت می‌کنند: گاهی ماجرای شیرین‌کاری‌های «دن کامیلو» که بعضی رفتارهای‌اش اصلن به یک کشیش نمی‌ماند - مثل شکار قاچاق، تنبیه‌های وقت و بی‌وقتی که علیه این و آن و به‌خصوص په‌پونه به کار می‌گیرد، بوکس‌بازی و .. -، گاهی حماقت‌های «په‌پونه» و دار و دسته‌‌اش که غالبن کم‌سواد و ابله‌اند، و بیش‌تر، ماجراهایی که «په‌پونه» و «دن کامیلو» برای شکست آن دیگری – و در موارد انگشت‌شمار یاری‌رساندن به او – طرح‌ریزی کرده‌اند. «دن کامیلو» و «په‌پونه» به هم‌آن اندازه که دشمن‌اند، دوست هم هستند. به هم‌این دلیل جز در ماجرای آخر کتاب، کار به جاهای باریک نمی‌کشد و رویارویی این‌دو، لب‌خند به لب خواننده می‌نشاند.

طنز کتاب به‌قدری قوی‌ست که غالبن خواننده مجذوب وقایع طنز‌آمیز آن می‌شود و زیرلایه‌ی سیاسی اثر چندان به چشم نمی‌آید و این نه تنها عیب، که هنر نویسنده است. درست به علت هم‌این طنز ناب است که با گذشت سال‌ها از روزهای سلطه‌ی کمونیسم و حالا که «نه از تاک، نشان است و نه از تاک‌نشان»، هنوز داستان‌های «دن کامیلو» جذابیت خودشان را از دست نداده‌اند.البته قدرت طنز نویسنده در سراسر کتاب یک‌سان نیست و بعضی داستان‌ها – به خصوص در اواسط کتاب – شاخص‌ترند و بعضی دیگر، مثل داستان‌های یک پنجم انتهایی کتاب که با قتل «پیتزی» وارد فضای دراماتیک و بعد پلیسی می‌شوند – کم‌جان‌تر.

در ادبیات اروپا، هیچ طنزنوشته‌ای را نمی‌توان پیدا کرد که به پای رمان عظیم «شوایک» نوشته‌ی «یاروسلاو هاشک» - که هجویه‌ای‌ست علیه جنگ – برسد، اما «دن کامیلو» را هم می‌توان از طنزهای انتقادی بسیار زیبا و کم‌نظیر اروپایی به حساب آورد.

«جووانی گوارسکی» (1968 - 1908)، خالق «دنیای کوچک دن کامیلو»، در ایران هم خوش‌اقبال بوده و به غیر از این اثر، چند کتاب دیگرش از جمله «خانه‌ی نینو» (با ترجمه‌ی زنده‌یاد منوچهر محجوبی)، «شوهر مدرسه‌ای» (با ترجمه‌ی جمشید ارج‌مند) و اخیرن هم «دن کامیلو و پسر ناخلف» که ادامه‌ی ماجراهای دن کامیلوست (با ترجمه‌ی «مرجان رضایی»)، به فارسی ترجمه و منتشر شده و آن‌‌طور که به نظر می‌رسد، از این به بعد حضور پررنگ‌تری در ادبیات ما خواهد داشت.

نظرات (7) | لينک ثابت | 08:12 PM

  March 30, 2007

گوبسک ربا خوار


گوبسک ربا خوار گوبسک ربا خوار
اونوره دو بالزاک
ترجمه‌ی زنده‌‌نام محمدجعفر پوینده
نشر فردا
۱۵۷ صفحه
سال نشر: ۱۳۷۹

درباره‌ی «اونوره دو بالزاک» (1850- 1799)، این نابغه‌ی بزرگ ادبیات - با آن چهره‌ی گوشت‌آلو، غبغب‌های آویزان و نگاه نافذ - ، در آثاری که از او به فارسی ترجمه شده به تفصیل سخن رفته و تقریبن همه‌ی ما تاحدودی با زندگی و نوشته‌های‌اش آشنا هستیم.

بالزاک، حاصل عمر خود را که شامل نزدیک به نود رمان و داستان کوتاه است، «کمدی انسانی» نامیده و هم‌آن‌طور که می‌دانید، تعداد قابل‌توجهی از مهم‌ترین رمان‌های بالزاک را مترجمان مختلف به فارسی برگردانده و منتشر کرده‌اند؛ از جمله: «بابا گوریو»، «چرم ساغری»، «زن سی‌ساله»، «زنبق دره»، «آرزوهای بر باد رفته»، «پیردختر»، «فراز و نشیب زنده‌گی بدکاران» (در پرانتز اشاره کنم که نام اصلی این رمان، Splendeurs et Misères des courtisanes است و courtisane در زبان فرانسه یعنی روسپی ِ درباری – چیزی در ردیف «زیبا» در رمانی به هم‌این نام از «محمد حجازی»-؛ ترجمه‌ی دقیق اسم این رمان «تیره‌بختی‌ها و به‌روزی‌های روسپیان» است، اما «پرویز شهدی» که آن را به فارسی ترجمه کرده، احتمالن به اجبار ممیزی، نامی را که ذکر شد روی‌اش گذاشته)، «دخترعمو بت»، «سرهنگ شابر» و ...

نکته‌ای که مایل‌ام پیش از بحث درباره‌ی «گوبسک ربا خوار» درباره‌اش سخن بگویم، نحوه‌ی ترجمه‌ی نام «اونوره دو بالزاک» (Honore de Balzak) به فارسی‌ست. به‌طور کلی در تاریخ‌چه‌ی ترجمه از فرانسه به فارسی، می‌بینیم که فارسی‌زبان‌ها معمولن اسامی فرانسوی را نه با تلفظ فرانسه‌شان که با تلفظ انگلیسی یا غیر از آن ضبط کرده‌اند، اما عجیب است که نام کوچک بالزاک یعنی Honore را نه به‌ صورت «هونوره» که «اونوره» می‌نویسیم. اگر بنا این باشد که ما از تلفظ‌های فرانسه در ضبط فارسی اسامی خاص بهره بگیریم، به‌عنوان مثال Victor Hugo را هم باید «ویکتور اوگو» و نه «هوگو» بنویسیم و Paris را «پاری»، نه «پاریس»؛ خلاصه آن‌که من حکمت این استثنایی را که برای ضبط فارسی نام بالزاک قایل شده‌اند، درنیافتم!

«گوبسک ربا خوار» به‌رغم این‌که از کارهای اولیه‌ی بالزاک است و حجم زیادی هم ندارد، رمانی‌ست قابل توجه و خواندنی. بالزاک آن‌را حول و حوش سال 1830 نوشته و دوزاده سال بعد، نسخه‌ی پیراسته و نهایی‌اش را منتشر کرده است.

در صفحات ابتدایی رمان، بالزاک به شیوه‌ی معمول رمان‌های‌اش، تصویر دقیقی از چهره، گذشته، و نحوه‌ی زنده‌گی کنونی «گوبسک» ِ پیر – که یکی از شخصیت اصلی رمان است – به دست می‌دهد. این پیرمرد ربا خوار، زنده‌گی پر فراز و نشیبی پشت سر گذاشته و بعد از سال‌ها تلاش برای مال‌اندوزی، از طریق ربا خواری و انواع و اشکال حیله‌گری و رذالت، ثروت بی حد و حصری به چنگ آورده است.

مشتریان گوبسک را بیش‌تر، زنان اشرافی که مجبورند به نوعی ول‌خرجی‌های‌شان را از چشم شوهران‌شان نهان دارند و به‌طور کلی هر کس که به پول نیازمند است، تشکیل می‌دهند. از این رو آنان مجبورند خود را نزد گوبسک، حقیر و ذلیل کنند و این یگانه لذتی‌ست که «بابا گوبسک» از زنده‌گی می‌برد:

«[در مقابل من،] آتشین‌ترین عشاق که در جای دیگر از حرفی نا به جا از کوره در می‌روند و شمشیر می‌کشند، دست به سینه به پابوسی می‌آیند... فخرفروش‌ترین بازرگانان، زنی که بیش از همه به زیبایی‌اش می‌نازد و مغرورترین نظامیان، همه‌گی با چشمانی اشک‌بار ... به التماس می‌افتند... آیا حالا هم تصور می‌کنید که در پس این نقاب سفید که سکوت‌اش غالبن شما را شگفت‌زده کرده، خوشی‌ها و لذت‌هایی وجود ندارد؟».

اما زنده‌گی «گوبسک» محور اصلی داستان نیست. او فقط ابزاری‌ست در دست نویسنده تا به‌وسیله‌‌ی آن به هدفی که می‌خواهد، نیل کند. حتا روایت زنده‌گی گوبسک را ما مستقیمن شاهد نیستیم، بل‌که بالزاک آن‌را از زبان وکیل جوانی به نام «درویل» نقل می‌کند. هدف درویل این است که «کامیل» دختر «ویکنتس دو گرانلیو» را از نحوه‌ی تباهی زنده‌گی «کنتس دورستو» مادر «ارنست دورستو» - که کامیل به او دل‌بسته است - و ثروتی که به زودی به «ارنست» خواهد رسید - و در داستان جزئیات‌اش آمده - آگاه کند.

«کنتس دورستو» نمونه‌ای‌ست کامل از زنان اشرافی پاریس؛ زنی خائن و حیله‌گر که برای تامین «مخارج آوازه و تجمل»‌اش، به گوبسک - این نماد ثروت‌اندوزی و رذالت ـ رو می‌آورد، «خودفروشی را به عدم پرداخت بدهی‌اش ترجیح می‌دهد» و حتا در کنار بستر مرگ شوهر محتضرش، برای تصاحب ارث او، «کتاب قوانین می‌خواند».

درواقع، «گوبسک ربا خوار» را می‌توان هجویه‌ای علیه پول و جای‌گاه والایی که نزد اشراف‌زاده‌گان و مردم عادی زمانه‌ی بالزاک یافته بوده ـ و هم‌ام‌روز هم از آن نزول اجلال نکرده! ـ دانست. «بالزاک» با روایت زنده‌گی گوبسک و کنتس دورستو، به انسان‌ها هشدار می‌دهد که پول، کم‌کم تمام مناسبات اجتماعی و خانواده‌گی آن‌ها را زیر تاثیر خود گرفته و رفته‌رفته بر تمام شئونات آنان فرمان‌روایی خواهد کرد.

او با وجود این‌که نویسنده‌ای رئالیست – و در واقع پیش‌وای مکتب رئالیسم – است و متلعق به نزدیک دو قرن پیش، راه‌حل ارائه نمی‌دهد؛ به شیوه‌ای هنرمندانه فقط مشکل را می‌نمایاند و ما را با دو نوع از حاکمیت پول بر آدمی آگاه می‌کند؛«گوبسک» که مصداق بارز «شوربخت آن‌که گرد کرد و نخورد» است، با همه‌ی مکنت‌اش، در نهایت مسکنت می‌زیـَد و «کنتس دورستو» هم که روی دیگر این سکه و مظهر استفاده از پول است، تیره‌بخت و بدفرجام است.

«گوبسک ربا خوار» حجم اندکی دارد اما حوادث زیادی در آن اتفاق می‌افتد که «اونوره دو بالزاک» با قلم شیرین‌اش - که خطاهای تکنیکی‌اش را ناچیز می‌نماید - برای ما روایت‌اش می‌کند. شما را نمی‌دانم، اما من معمولن با خواندن رمان‌های کلاسیک، از جمله کارهای بالزاک، حسی شیرین از لذتی می‌یابم که هرگز در خوانش رمان‌های مدرن‌تر، تجربه‌‌اش نکرده‌ام.

تعدادی از شخصیت‌های «گوبسک ربا خوار» در رمان‌ «بابا گوریو» هم حضور دارند (از جمله «کنتس دورستو» که دختر «گوریو»ست) و از این رو اگر کسی «بابا گوریو» را خوانده باشد، راحت‌تر با پاره‌ای از حوادث و کاراکترهای «گوبسک ربا خوار» ارتباط برقرار می‌کند.

ترجمه‌ی زنده‌نام «محمدجعفر پوینده» - که در جریان قتل‌های زنجیره‌ای، قربانی جهل ِ دشمنان اندیشه شد - از رمان «گوبسک ربا خوار» هم، ترجمه‌ای‌ست قابل قبول و نسبتن روان.

نظرات (6) | لينک ثابت | 07:51 PM

  March 28, 2007

گفت و گوی ناصر حریری با نجف دریابندری


یک گفت و گو یک‌گفت‌‌و‌گو (ناصر حریری با نجف دریابندری)
نشر کارنامه
۲۱۹ صفحه
سال نشر: ۱۳۷۶

نخستین آشنایی من با نام «نجف دریابندری» به مقاله‌ای بازمی‌گردد باعنوان «از نتایج نوشتن برای نویسنده بودن» که او در آن، بی‌رحمانه به صادق چوبک و به‌خصوص رمان «سنگ صبور» تاخته بود. اتفاقن، در آن سال‌های نوجوانی، صادق چوبک از بت‌های من بود و «سنگ صبور»‌اش رمان محبوب‌ام! به هم‌این خاطر تا مدت‌ها تصویری که از نجف دریابندری در ذهن داشتم، تصویری بود سیاه و از شما چه پنهان، آمیخته به نفرت!

با گذشت زمان، آن تصویر هم مخدوش و مغشوش شد و جای خودش را به تصویر انسان صریح و شوخ‌طبعی داد که نمی‌توان منکر اهمیت ِ حضور چند دهه‌ای‌اش در ادبیات معاصر ایران شد؛ چه هنگامی که بیش از پنجاه سال پیش با ترجمه‌ی «وداع با اسلحه»، نام ارنست همینگ‌وی را بر سر زبان‌ها انداخت و چه آن هنگام که در کنار دیگران، اولین گام‌ها را برای جا انداختن رسم ویرایش کتاب بر‌داشت. «نجف دریابندری» با ترجمه‌‌های‌اش به چند نسل از کتاب‌خوان‌های ایرانی خدمت شایگانی کرده و در پیش‌برد غنای ترجمه به فارسی هم نقش به‌سزایی داشته.

بگذریم؛ غرض از این یادداشت، تقدیر و تشکر از «نجف دریابندری» نیست؛ هدف‌ام پیش‌نهادی‌ست برای شما که چون‌آن‌ چه توانستید، کتاب گفت‌ و گوی «ناصر حریری» با «نجف دریابندری» را بخوانید. تنها چاپ این کتاب در سال 1376 انجام شده و تا آن‌جا که می‌دانم متاسفانه بازنشر نداشته است. از این جهت شاید کمی برای تهیه‌ی آن به زحمت بیفتید، اما مطمئن باشید که ارزش‌اش را دارد.

برای من بیش از هر چیز، صراحت لهجه‌ی «دریابندری» تحسین‌برانگیز بود؛ هم‌آن‌طور که «چاخان نکردن» ابراهیم گلستان را دوست دارم. گمان نمی‌کنم بتوان آدمی با این درجه از اعتبار و شهرت پیدا کرد که بنشیند و بی‌پرده از چند اشتباه‌اش در ترجمه‌ی رمان «رگتایم» (ای. ال. دکتروف) سخن بگوید یا این‌که خیلی رک بگوید از رمان «بوف کور» خوش‌اش نمی‌آید و این رمان به فلان دلایل «بسیار بد نوشته شده» و خیلی چیزهای دیگر.

افزون بر این‌ها، حرف‌های «دریابندری» در این کتاب، شامل نکاتی خواندنی و دست اول - هم از لحاظ تاریخ ادبیات و هم از لحاظ تحلیلی و نظری - ست. در این گفت و گو از مرتضا کیوان، نیما یوشیج، صادق هدایت، امبرتو اکو و «نام گل سرخ»، محمد قاضی و ترجمه‌اش از «دن کیشوت»، ذبیح‌‌اللاه منصوری، بهمن شعله‌ور و پشت‌پرده‌ی ترجمه‌اش از «خشم و هیاهو»ی فاکنر، نقاشی، ترجمه، ویرایش و خیلی چیزها و کسان دیگر می‌توان نشان و دقیقه‌ای یافت؛ آن هم با جذابیت زبان پیراسته و صریح «نجف دریابندری».

«یک گفت و گو» کتاب جذاب و خوش‌خوانی‌ست و گمان نمی‌کنم خواندن‌اش بیش از چند ساعت وقت‌ بگیرد، اما به اندازه‌ی چند کتاب، می‌آموزد.

نظرات (3) | لينک ثابت | 06:27 PM

  February 14, 2007

پاریس، جشن بی‌کران


پاریس جشن بی‌کران پاریس جشن بی‌کران
ارنست همینگ‌وی
ترجمه‌ی زنده‌یاد فرهاد غبرایی
کتاب خورشید
۳۴۵ صفحه
چاپ اول- ۱۳۸۳

«اگر در جوانی بخت یارت بوده باشد تا در پاریس زندگی کنی، باقی عمرت را، هر جا که بگذارنی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس جشنی‌ست بی‌کران»
(ارنست همینگ‌وی)

«رولان بارت» در مقاله‌ی «برج ایفل» (La Tour Eiffel)، ایفل، این نشانه‌ی ناب فرانسه‌ی مدرن را به پانورامایی تشبیه کرده است که همه‌ی نگاه‌ها در پاریس به آن ختم می‌شود و در هیچ‌کجای این شهر بزرگ نمی‌توان از چشم‌انداز آن رها بود و از طرف دیگر همه‌ی گوشه و کنار شهر در تیررس برج هستند و یارای پنهان‌شدن از چشمان تیزبین او ‌را ندارند. به‌ عبارتی، برج ایفل هم نگریسته می‌شود و هم می‌نگرد.

شاید با کمی اغماض، بتوان پاریس نیمه‌ی اول قرن بیستم (و یکی دو دهه بعد از آن) را هم پانورامای فرهنگی جهان دانست؛ پاریسی که بسیاری از جنبش‌ها و مکتب‌های برتر فلسفی و ادبی قرن بیستم از دل آن متولد شدند و نگاه دنیا را به این شهر زیبا خیره کردند. نیز پاریسی که میزبان تعداد زیادی از نویسندگان و نقاشان و فیلسوفان غیرفرانسوی بود که از دریچه‌ی این شهر به مردمان و سرزمین خودشان می‌نگریستند و آثارشان را خلق می‌کردند.

پاریس، شهر رویاها بود. شهر آندره برتون و سورئالیست‌ها، شهر ژان – پل سارتر و سیمون دوبوآ، شهری که صادق هدایت زیر پایه‌های پل گورستان «کشان» در حومه‌ی جنوبی‌اش قرار ملاقات می‌گذاشت، شهر آلبر کامو و ساموئل بکت، شهری که حتا وقتی زیر چکمه‌های سربازان آلمانی له می‌شد شاه‌کاری مثل «خاموشی دریا» (ژان برولر) را می‌زاد؛ پاریس غیر پاریسی‌ها، پاریس جیمز جویس، پاریس اسکات فیتزجرالد و بالاخره پاریس ارنست همینگ‌وی...

«پاریس جشن بی‌کران» یادگار هم‌این روزهای رویایی پاریس است: روزهایی در سال‌های 1921 تا 1926 که «ارنست همینگ‌وی» جوان به هم‌راه هم‌سرش «هدلی» و فرزندش «بامبی» در آپارتمان محقری در محله‌ای فقیرنشین، میهمان‌اش بودند؛ روزهایی که «پولی در بساط» ارنست جوان نبود و «هر وعده غذا، حادثه‌‌ی بزرگی» به حساب می‌آمد، اما او صبح تا غروب در کافه‌های مختلف این شهر پیر اما مهربان، می‌نوشت و می‌نوشت و تجربه می‌اندوخت و اولین قدم‌ها را به سمت شهرت و اعتبار آینده‌اش برمی‌داشت.

«پاریس جشن بی‌کران» گنجینه‌ای‌ست بی‌نظیر از زندگی همینگ‌وی جوان و افکار و رفتارش و نیز زندگی چند شخصیت برجسته‌ی ادبیات امریکا که آن‌روزها در پاریس بودند و ارنست با آن‌ها مراوده و دوستی داشت: «گرترود استاین»، «ازرا پاوند» و به‌خصوص «اسکات فیتزجرالد» (نویسنده‌ی‌ رمان معروف گتسبی بزرگ) که سه فصل مهم کتاب به او اختصاص دارد.

فرض کنید چه‌قدر خواندنی‌ می‌شود که با قلم صریح و چالاک همینگ‌وی با «میس استاین» ساده‌لوح و هم‌جنس‌گرا هم‌راه شویم یا با «ارنست» به هم‌راه اسکات فیتزجرالد به «آب‌ریزگاه» برویم تا آلت تناسلی‌اش را اندازه بگیریم و ببینیم آیا آن‌طور که هم‌سر او «زلدا» می‌گوید خیلی کوچک است و اسکات هرگز نمی‌تواند زنی را ارضا کند یا خیر؟! حتا دانستن این‌که به‌قول «ماریو بارگاس یوسا» این فصل‌ها «سرشار از تنگ‌نظری نسبت به دوستان دیرین و پیشین است» و برخی‌شان «دروغین» هم نمی‌تواند از هیجان آن‌ها کم کند.

باری، «پاریس جشن بی‌کران» کتابی‌ست که خواندن‌اش را به‌ همه‌ی علاقه‌مندان ادبیات و به‌خصوص دوست‌داران «ارنست همینگ‌وی» توصیه می‌کنم و در وصف‌اش به هم‌این اکتفا می‌کنم که تنها کتابی‌ست که من در این دو ساله‌ی اخیر، برای بار دوم مطالعه‌اش کرده‌ام!

نظرات (7) | لينک ثابت | 10:17 PM

  January 31, 2007

هفت نکته در حاشیه‌ی «بازی آخر بانو»


بازی آخر بانو بازی آخر بانو
بلقیس سلیمانی
نشر ققنوس
۲۹۲ صفحه
چاپ دوم- ۱۳۸۵

1 – چه بلایی سر ادبیات‌ داستانی‌مان آمده که چهل – سال بعد از انتشار رمانی مثل «سووشون» سیمین دانشور، یک نویسنده‌ی زن ما، رمانی خیلی – خیلی معمولی مثل «بازی آخر بانو» می‌نویسد و ما از این اتفاق آن‌چنان ذوق‌زده می‌شویم که حلوا – حلوا می‌کنیم‌اش و در همه‌ی جوایز ادبی‌مان نام‌زد دریافت عنوان به‌ترین رمان سال می‌شود؟

2 – کسانی که «بازی آخر بانو» را خوانده‌اند می‌دانند که در انتهای رمان (در بخش «ضمایم») مشخص می‌شود که همه‌ی آن‌چه خوانده‌ایم روایت یک هنرجوی داستان‌نویسی به نام «بلقیس سلیمانی»‌ست که شاگرد کلاس داستان‌ خانم دکتر محمدخانی‌ست و زندگی او را با اطلاعاتی که به روش‌های مختلف جمع – کرده و نیز با چاشنی تخیل به‌صورت رمان نوشته.

ابلهانه است به این دلیل مسخره که این رمان درواقع دست‌ - نوشته‌های یک داستا‌ن‌نویس آماتور است، همه‌ی ایرادهای آن‌را منطقی بدانیم و آن‌ها را به پای بی‌تجربه‌گی آن هنرجوی داستان‌نویسی و نه نویسنده‌ی اصلی رمان یعنی «بلقیس سلیمانی» بگذاریم. نگاهی به رمان‌هایی که از تکنیک‌هایی مشابه این تکنیک استفاده کرده‌اند بیندازید. هیچ‌کدام در روایت‌شان دچار مشکل نیستند.

«قلعه‌ی سفید» اورهان پاموک، «تهوع» سارتر و «زندگی کوتاه است» یوستین گوردر به‌نوعی دست‌ - نوشته‌هایی هستند که نویسنده مدعی‌ست شخص دیگری (غیر از او) آن‌ها را نوشته اما در این داستان‌ها ضعف نگارش و تخطی از اصول داستان‌نویسی نمی‌بینیم. پس اگر ایرادی به «بازی آخر بانو» گرفته شود، جدا از درست و غلط بودن‌، منطقن وارد است.

3 – رمان «سنگ صبور» صادق چوبک را خوانده‌اید؟ پنج راوی مختلف دارد که هر کدام از آن‌ها با لحن و سبک روایت ویژه‌ی خودش، بار روایت پاره‌ای از داستان را به عهده می‌گیرد که هیچ‌کدام از چهار نفر دیگر منطقن نمی‌توانند آن‌را روایت کنند و در ضمن در روایت وقایع مشترک، هر یک نگاه خاصی دارند که فقط و فقط خاص خود آن‌هاست.

یا به آن داستان معروف نویسنده‌ی ژاپنی «ریونوسوکه آکوتاگاوا» به نام «در جنگل» نگاه کنید (در مجموعه‌ی «ماه عسل آفتابی»، ترجمه‌ی سیمین دانشور، نشر رواق، چاپ اول، 1362). ماجرای قتل یک سامورائی‌ست از زبان چند فرد مختلف که هر کدام روایت خودشان را از آن ارائه می‌دهند و این روایت‌ها با هم متناقض‌اند؛ به این معنی که هر کس ماجرا را به شیوه‌ای که خودش می‌خواهد نقل می‌کند و این خواننده است که باید با کنار هم‌چیدن وقایع به اصل ماجرا پی ببرد.

منظورم از این مقدمه‌چینی‌ها این بود که بگویم استفاده از چند راوی مختلف برای روایت یک داستان یا رمان نیاز به منطق داستانی دارد و همین‌طور شکمی نمی‌توان از این تکنیک استفاده کرد. مهم این است که نویسنده از عهده‌ی «چند – صدایی – کردن» رمان‌اش برآید وگرنه «چند – راوی – کردن» رمان که کار شاقی نیست!

به نظر من «بازی آخر بانو»، به‌رغم آن‌چه ممکن است در نگاه اول به ذهن برسد، نیازی به این همه راوی نداشته است. داستان‌نویس‌ها خوب می‌دانند که این‌گونه استفاده – کردن از راوی‌های مختلف فقط نتیجه‌ی تنبلی یا ضعف نویسنده در پرداخت رمان از زبان یکی از شخصیت‌هاست و دلیل موجه دیگری ندارد؛ چه این‌که لحن و شیوه‌ی روایت هیچ‌کدام از شخصیت‌های رمان، ویژه نیست. همان‌طور که اشاره کردم طرح داستان هم طوری‌ست که تنها با یک راوی قابل روایت است و مثل نمونه‌های اعلای رمان‌های با چند روای، منطق داستانی قوی‌ای برای استفاده از راوی‌های مختلف ندارد.

4 – من اگر داور یک جایزه‌ی ادبی باشم، با دیدن گاف‌های بزرگ نویسنده در استفاده از زاویه‌ی دید، رمان را در همان مرحله‌ی اول داوری حذف می‌کنم چه برسد به این‌که آن‌را نام‌زد دریافت جایزه کنم! این‌که یک نویسنده هنوز با زمان در روایت و محدودیت‌های هر زاویه‌دید آشنا نباشد، از نظر من هیچ توجیهی ندارد.

«بازی آخر بانو» چندین مورد تخطی ِ عجیب، مشهود و غیر – قابل – قبول از زاویه دید و زمان روایت دارد؛ تک‌گویی روایی «گل‌بانو» در اولین پاره‌ی روایت‌اش یک‌دفعه بدون هیچ منطق خاصی در صفحات 28 تا 30 تبدیل به «سیلان ذهن» می‌شود. در صفحه‌ی 120، زمان روایت از گذشته به زمان حال تغییر می‌یابد! این اشکال بزرگ در چند قسمت دیگر رمان هم، البته محدودتر از این مورد، دوباره تکرار می‌شود.

در صفحه‌ی 132، راوی که در زمان «حال» است و آن‌را روایت می‌کند ناگهان به آینده «نقب» می‌زند و ساحرانه پیش‌گویی می‌کند که البته در سال‌های بعد نظرم نسبت به این اتفاق عوض شد و این‌طور و آن‌طور شد! در صفحات 142 و 182، راوی در حین روایت داستان به خواب می‌رود و بدون این‌که روایت‌اش را پس از بیدارشدن از خواب پی بگیرد، در همان حین خواب روایت می‌کند که خواب می‌بینیم فلان می‌شود و بهمان کس می‌آید و الخ...! در صفحات 190و 191 هم، آن‌جا که راوی به خود نهیب می‌زند، هر دو مورد، مثل موارد بالا، عدول از زاویه‌‌ی دید است. هم‌چنین است آوردن داستانی که «صالح رهامی» درباره‌ی «سعید نوری» نوشته در وسط فصل «صالح رهامی، سعید، محمدجانی».

5- «دیالوگ» نقش عمده‌ای در «بازی آخر بانو» دارد و به‌رغم حجم زیاد آن و کاربردش در رمان، بلقیس سلیمانی کم‌ترین دقت را در نوشتن دیالوگ‌ها به کار برده است. دیالوگ‌های «بازی آخر بانو» جدا از این‌که آن استواری و قدرت لازم را ندارند و کم‌مایه‌اند، بین گفتار و نوشتار سرگردان‌اند و منسجم نیستند.

نیز، دست‌کم در 25 مورد، علامت سئوال (؟) به اشتباه جلوی جمله‌ها گذاشته شده و در موارد قابل‌توجهی هم علائم نگارشی مثل ویرگول و نقطه اشتباه استفاده شده‌اند که در خوانش رمان ایجاد سکته می‌کنند. اگر جای ناشر و نویسنده باشم، حالا که «بازی آخر بانو» مورد استقبال قرار گرفته، در چاپ بعدی، هم نحوه‌ی ضبط دیالوگ‌ها را یک‌سان می‌کنم و هم ایرادهای ویراستاری را اصلاح.

6- نظر شخصی من این است که رمان یا باید تمامن سیاسی باشد (نظیر «1984» و «قلعه‌ی حیوانات» جورج اورول و «میرا»ی کریستوفر فرانک) یا این‌که مسائل سیاسی - تاریخی را نه در خط اصلی داستان که در لایه‌ی زیرین آن و به موازات‌اش پیش بکشد و آن‌‌ها را نقد کند. (عطف به همان کلیشه‌ی معروف که نویسنده هیچ‌وقت به خال نمی‌زند! کناره‌ی آن‌را می‌زند و از این طریق خود آن‌را هم نشان می‌دهد.)

سیاست و نقد اتفاقات دهه‌ی پرآشوب شصت در «بازی آخر بانو» بسیار پر – رنگ – تر از آن است که باید باشد و به نوعی تبدیل به «پیام اخلاقی» داستان شده! می‌شد «هنرمندانه‌تر» و «زیرکانه‌تر» به نقد این مسائل نشست.

7- «بازی آخر بانو» می‌توانست یک رمان کلاسیک معمولی باشد، اما «ضمایم»‌اش و بازی‌هایی نظیر حضور بی‌منطق «بلقیس سلیمانی» (نویسنده) به‌عنوان یکی از شخصیت‌های رمان، حتا قدرت «معمولی – بودن» را هم از آن گرفته است. کاش «بلقیس سلیمانی» به همان روایت خطی و کلاسیک و نسبتن خوش‌خوانی که تا حدود صفحه‌ی دویست از آن بهره گرفته، پای‌بند می‌ماند و اسیر وسوسه‌ی استفاده‌ی بدون منطق از بازی‌های پست‌مدرنیستی و تکنیک‌های رنگارنگ، بدون توجیه داستانی، نمی‌شد.

نظرات (17) | لينک ثابت | 09:55 PM

  January 21, 2007

متن کامل رمان طنز «شوایک» با ترجمه‌ی حسن قائمیان

امیدوارم شما از کسانی نباشید که هنوز نامی از «شوایک» به گوش‌شان نخورده! اگر جز‌ء این دسته هستید (یا حتا نیستید) اول این یادداشت من (کلیک کنید) را که ابتدای امسال درباره‌ی رمان بی‌نظیر «شوایک» نوشته‌ی «یاروسلاو هاشک» نوشته بودم بخوانید و بعد چند خط زیر را.

همان‌طور که در آن یادداشت اشاره کرده‌ام، اولین ترجمان «شوایک» و معرف این رمان به فارسی‌زبانان، زنده‌یاد «حسن قائمیان» است که پیش از انقلاب چند فصل از این رمان را ترجمه و با نام «مصدر سرکار ستوان» منتشر کرد. این کتاب، نایاب است و خود من نیز نتوانستم نسخه‌ای از آن‌ پیدا کنم، اما چند روز پیش در گشت - و - گذارهای اینترنتی‌ام اتفاقن به این وبلاگ (+) رسیدم و دیدم که متن کامل این رمان را برای دان‌لود گذاشته است.

از آن‌جا که من برای دان‌لود کتاب از آن آدرس دچار زحمت فراوان شدم، این کتاب را به شکل فایل Word روی هاست کتابلاگ قرار داده‌ام که می‌توانید آن‌‌را از این‌جا دان‌لود کنید (کلیک کنید).

خوش‌بختانه نام تهیه‌کننده‌ی نسخه‌ی اینترنتی کتاب در ابتدای آن به‌طور کامل ذکر شده و از نظر اخلاقی ایرادی در انتشار مجدد آن نمی‌بینم. ضمن این‌که این کتاب به‌علت گذشت سال‌ها از انتشارش دیگر مشمول قانون حق مولف نمی‌شود و از این بابت نیز مشکلی در کار نیست.

به‌عنوان یکی از عشاق سینه‌چاک رمان‌ «شوایک» آرزو می‌کنم که خواندن ترجمه‌ی حسن قائمیان، تلنگری باشد برای این‌که سراغ متن کامل این رمان با ترجمه‌ی کمال ظاهری بروید و مزه‌ی واقعی طنز را بچشید.

پی‌نوشت:
دوست عزیزی، نسخه‌ی Pdf این کتاب را هم تهیه کرده که هر چند کمی سنگین است (حدود 3 مگ) اما مطالعه‌اش راحت‌تر است. اگر کسی مایل بود می‌تواند آن‌را از (این‌جا) دان‌لود کند.

لينک ثابت | 09:30 PM

  January 16, 2007

سالومه


سالومه سالومه
اسکار وایلد
ترجمه‌ی عبداللاه کوثری
نشر هرمس
۹۲ صفحه
چاپ اول - ۱۳۸۵
«اسرار عشق، بسی فراتر از اسرار مرگ است.» (سالومه، اسکار وایلد)

«سالومه» با ترجمه‌ی عبداللاه کوثری، ترجمه‌ی جدیدی‌ست از کتاب معروف «اسکار وایلد» که چند برگردان فارسی ِ دیگر هم از آن منتشر شده و کتاب نسبتن شناخته ـ ‌شده‌ای‌ست.

این نمایش‌نامه‌ی نه چندان درازآهنگ، درواقع خوانشی‌ست مدرن از یکی از روایت‌های «عهد جدید». [این توضیح ِ شاید نالازم را هم بدهم که «عهد جدید» افزوده‌ی مسیحیان به بخش اول «کتاب مقدس»، یعنی کتاب دینی هم‌کیشان‌شان و نیز کلیمیان است]. ماجرایی که دست‌مایه‌ی این نمایش‌نامه است در هر چهار انجیل (متی، مرقس، لوقا و یوحنا) نقل شده اما در انجیل «مرقس» مفصل‌تر و کامل‌تر آمده.

شاید درنظر اول کمی دور از ذهن باشد، اما «عشق» پررنگ‌ترین رشته‌ی این داستان است که البته دست‌آخر به نفرت و جنایت می‌انجامد، چه این‌که عشقی‌ست بس نامتعارف: عشق یک‌سویه‌ی شاه‌دخت «سالومه» دختر «هرودیاس» هم‌سر «هرود» (پادشاه یهودیه) به «یحیا»ی پیام‌بر که در بند «هرود» است.

«یحیا» پیوسته از سیاه‌چاله‌ای که در آن است ندای دعوت به حق سر می‌دهد و البته «هرود» تاحدود زیادی به آن‌چه که او می‌گوید و نیز حقانیت او ایمان دارد؛ یحیا به هرود گفته که ازدواج او با «هرودیاس» که پیش از آن هم‌سر برادر او بوده و هرود به زور او را تصاحب کرده، در حکم زنای با محارم است و مدام «هرودیاس» را نفرین می‌کند و سبب اصلی دربند بودن او هم همین دو است. «هرودیاس» نیز از یحیا کینه دارد و در حقیقت به‌ تزویر اوست که بالاخره سر یحیا را از تن‌اش جدا می‌کنند. روایت «اسکار وایلد» از این واقعه و چرایی آن، روایتی‌ست بسیار خواندنی.

نمی‌خواهم با تعریف‌کردن خط سیر نمایش‌نامه، لذت برداشتن بکارت آن‌را را از آن‌ها که نخوانده‌اندش بگیرم؛ پس به همین چند سطر اکتفا می‌کنم و دعوت‌تان می‌کنم به خواندن «سالومه»، آن هم با ترجمه‌ی بی‌نظیر و درخشان عبداللاه کوثری.

من که از کتاب خیلی خوشم آمد. بعد از خواندن کتاب، نکته‌ای که به ذهن‌ام رسید این بود که چه‌قدر موضوعات این‌چنینی که بار روایی و داستانی دارند در کتاب‌های دینی از جمله «قرآن» زیاد هستند و چه می‌شد اگر تعصبات مذهبی اجازه می‌داد که نویسندگان ما هم غیر از حدیث هزارباره‌ی یونس در دهان ماهی و زلیخا از پی یوسف،