« سوتیهای صوتی! | Main | زندهباد پرسپولیس! »
تولد دوبارهی شهرزاد قصهگو: دربارهی بورخس و داستانهایاش
حسین جاوید – روزنامهی «تهران امروز» - ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
(پیشنهاد میکنم این یادداشت خوب «سپینود ناجیان» راجع به کتاب «شش مساله دربارهی دن ایسیدرو پارودی» نوشتهی بورخس و بیویی کاسارس را هم از دست ندهید که یادداشت من در ستون کناری آن منتشر شده است).
خورخه لوییس بورخس ـ این پیرمرد آرژانتینی کور با آن تخیل افسانهگون و داستانهای بینظیر ـ در کودکی «هزار و یکشب» را خوانده بود و به گفته خودش از آن پس اسیر جادوی این نماد سحرآمیز قصهگویی بشر بود. لازم نیست به اشارات مکرری که در مصاحبههایاش به این کتاب کرده یا حتی مقالاتی که راجع به آن نوشته، گذر کنیم؛ کافیاست سرکی بکشیم به دنیای دیرپا و اعجازوار داستانهای او و آنوقت است که درمییابیم شهرزاد قصهگو دوباره به دنیا آمده است و البته اینبار از «بوینوس آیرس» سردرآورده و خود را در هیات پیرمردی که عصای سفید بر دست، خیابانهای طولانی را گز میکند، دیده است.
داستانهای «هزار و یکشب» دو ویژگی بارز دارند، یکی اساسا فرمی و دیگری فرمی - محتوایی؛ داستانهایی که شهرزاد روایت میکند، اغلب در دل خود داستانی دیگر نهفته دارند و آن داستان نیز به نوبه خود از داستان یا داستانهایی با راویان مختلف و گاه پرشمار تشکیل شده است. دیگر خصیصه آشکار قصههای هزار و یک شب، داستانگویی و روایتگری سرراست و ناب و ـ به رغم پیچیدگی ظاهری ـ ساده است. با اندکی کنکاش به آسانی میتوان این دو امتیاز مثبت را در داستانهای کوتاه «بورخس» نیز ردیابی کرد که به گمان من از رموز زیبایی و جذابیت داستانهای اوست.
در داستانهای بورخس اغلب با روایت اول شخص رو به رو هستیم اما هر بار با شیوهای بدیع. گاه این اول شخص دارد ماجرا را برای خود بورخس روایت میکند که از سر شوخطبعی با نام خودش در داستان حضور دارد، مثل داستانی از او باعنوان «مردی از گوشه خیابان» (این حضور مرا به یاد «آلفرد هیچکاک» و فیلم «شمال از شمال غربی»اش میاندازد. در آن فیلم، وقتی در عنوانبندی، عبارت «کارگردان: آلفرد هیچکاک» ظاهر میشود، هیچکاک را میبینیم که به سمت یک اتوبوس میرود، اما اتوبوس پیش از رسیدن او حرکت میکند!). گاه این راوی اول شخص دارد داستانی را تعریف میکند که شخص دیگری برای او بازگو کرده مثل داستانهای «مزاحم» و «پایان دوئل»، و گاهی هم زاویه دید اول شخص به همآن شیوه مألوف و البته با مهر بورخس بر تارک به کار رفته است، مثل داستانهای «مواجهه»، «دوست نالوطی» و «کنگره».
استفاده اینچنینی بورخس از روایت اول شخص که در سادگی و کشش گاه به روایت داستانها و افسانههای عامیانه طعنه میزند ـ تا حدودی شبیه حکایتهای «افسانههای ایتالیایی» و «قصهها و افسانههای برادران گریم» و کمی والاتر، همان «هزار و یک شب» که پیشتر اشاره شد ـ بار داستانی و تعلیق داستانهایش ـ که درست مثل هتلهای پنجستاره، همهچیزشان سر جایش است!ـ فوقالعاده افزایش داده و طبیعتا جذابیتشان را. دیگر شگرد بورخس برای جذابیت هر چه بیشتر داستانهایش استفاده از فرم روایی و بعضا تصویر مرکزی بسیار بدیع است. تقریبا تا انتهای داستانها با هیچچیز عجیبی مواجه نیستیم اما ناگهان در انتهای داستان شوکی به ما وارد میشود و در بهت فرو میرویم. این غافلگیری از نوع پایانهای ناگهان داستانهای «ادگار آلنپو» و «گی دو موپاسان» نیست. مشتی است که فاجعه داستان حواله صورتمان کرده نه نویسنده.
«خورخه لوییس بورخس» غالبا ماجرایی را که شاید نویسندههای حتی حرفهای هم برای پروراندنش نیاز به دهها صفحه و چه بسا نگارش یک رمان کوتاه دارند، در چهار پنج صفحه بازآفرینی میکند؛ داستانهای او حجم انبوهی از شاخ و برگهای داستانی و فضاسازیهای نابی را در خود دارند که تعریف ماجرای آنها همردیف است با از دسترفتن بسیاری از زیر و بمها و زیباییهایشان.
«نظامی عروضی» حدود هشت قرن پیش در کتاب «چهار مقاله» در شرح بایستههای شاعر نوشته است: «در انواع علوم، متنوع باشد و در اطراف رسوم، مستطرف، زیرا چونانکه شعر در هر علمی به کار همی شود، هر علمی در شعر به کار همی شود». شاید بشود گفت، «بورخس» همه این خصوصیات را داراست؛ شناخت خیرهکننده و اطلاعات وسیعی از بسیاری اصول علمی و پیشینه علم، تاریخ، سیاست و اساطیر، شخصیتها و آثار ادبی دارد. به عنوان مثال اکثر شاعران و سخنپیشگان متقدم ایرانی از جمله خیام، فردوسی و عطار را میشناسد، در آثارشان غور کرده و به ضرورت با ظرافت از نوشتههایشان در داستانهایش بهره میگیرد.
«بورخس» داستانی دارد با عنوان «ظاهر» که درباره یک سکه بیست سنتی جادویی به هماین نام است. سکه ظاهر «دارای خصیصه وحشتناک فراموش ناشدن» است و «به شکلی ساخته شده که هر کس بر آن نظر میافکند، از آن پس قادر به اندیشیدن به چیز دیگر» نیست. چند پاراگراف پیشتر اشاره کردم که اغلب داستانهای بورخس تصویر مرکزی بسیار بدیعی دارند. آیا نمیشود گفت بورخس ـ این جادوگر آرژانتینی ـ روح سحرآمیز «ظاهر» را در این داستانها دمیده است و ما محکومیم که تا همیشه آنها را به خاطر داشته باشیم؟
لينکده
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
پنجره: یک عکس دیدنی با صد حرف!
«داستانهای نامنتظره»ی رولد دال، متنی که خواننده را میخکوب میکند!
دربارهی نمایشنامهی «تـمـاشـاچـی محکوم به اعدام» ماتئی ویسنییک
یک خبر خوش برای براتیگاندوستها: پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد!
در وبلاگ گروه اينترنتی «كولیها» دو عکس دلنشین از صادق چوبک ببینید
معرفی «سهگانهی نیویورک» پل استر
گزارشی از کتاب «سرمای طولانی» میریام مافای با ترجمهی میرفخرایی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
به نظر شما برای بورخس هم باید شمشیر را از رو بست؟
یک دوست | May 16, 2008 07:08 PM
salam, Engar Man Ye Chizim Shode! Tu Che Feker Mekony?
واریپال | May 13, 2008 01:58 PM
سلام، مثل همیشه وبلاگ خوبی داری. من تازه مجدداً فعال شدم :-)
اگر دوست داشتی یک سری به من بزن.
کرم کتاب | May 8, 2008 06:39 PM