« برای دوستداران «رومن گاری» | Main | دربارهی رمان «دستهی دلقکها» نوشتهی «لویی فردینان سلین» »
گفتوگو با مینو مشیری، مترجم رمان «ژاک قضا و قدری و ارباباش»
حسین جاوید – روزنامهی «تهران امروز» - ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷
انتشار رمان «ژاک قضا و قدری و ارباباش» در آخرین روزهای اسفندماه، یکی از اتفاقات مهم ادبی در سال گذشته بود. این رمان در غرب شهرتی همپای آثاری چون «تریسترام شندی» دارد و از مهمترین رمانهای نوشتهشده در تاریخ ادبیات به حساب میآید. با وجود این، ترجمهی فارسی «ژاک قضا و قدری» بیش از دویست سال پس از انتشار متن اصلی آن در اختیار مخاطبان فارسیزبان قرار گرفته است. خانم «مینو مشیری» مترجم این اثر، مترجمی شناختهشده است که سالهاست در حیطهی ترجمهی آثار ادبی به زبان فارسی فعالیت میکند. او همچنین از معدود کسانی است که ترجمهی بالعکس نیز انجام میدهد و آثار زیادی را از فارسی به زبانهای انگلیسی و فرانسه برگردانده است؛ فیلمنامههای «باغ بلور» و «سیب» مخلمباف و آثاری از کیارستمی و مجید مجیدی از جملهی متنهاییست که او از فارسی به انگلیسی و فرانسه ترجمه کرده است.
رمان «ژاک قضا و قدری و ارباباش» در همین مدت کم که از انتشارش میگذرد با استقبال و توجه اهل ادبیات مواجه شده و تاکنون نامزد دریافت دو جایزهی «روزی، روزگاری» و جایزهی «کتاب فصل» است. «مینو مشیری» مترجمی است که بسیار کم تن به گفتوگو میدهد اما پیشنهاد «تهران امروز» را برای انجام گفتوگو پذیرفت. سراغ او رفتیم و دربارهی «ژاک قضا و قدری و ارباباش» و «دنی دیدرو» مفصلاً صحبت کردیم.

خانم مشیری! رمان «ژاک قضا و قدری و ارباباش» یکی از چند رمان مهم نوشتهشده در قرن هجدهم و از معروفترین رمانهای تاریخ ادبیات دنیا است. با این حال بیش از دویست سال پس از انتشار آن، به تازگی ترجمهی فارسی آن منتشر شده است. فکر میکنید چه علتی داشته است که مترجمان پیش از این به سراغ این رمان نرفتهاند؟ و چه شد که شما تصمیم گرفتید این اثر را ترجمه کنید؟
بیتردید «ژاک قضا و قدری و ارباباش» یک رمان مهم و اساسی در تاریخ چهارصد سالهی رمان است و اثری است بسیار جذاب و خواندنی و تفکربرانگیز. «ژاک» یک رمان فلسفی به زبان طنز است که به جبر و اختیار میپردازد. اما ابداً یک رمان خشک فلسفی نیست؛ کاملاً برعکس. ساختار و زبان و نثر و جابهجایی زمان در این اثر از «ژاک» یک ضد رمان کاملاً مدرن و امروزی و حیرتآور پدید آورده است که نظیرش کمتر یا در عصر خودش هرگز دیده نشده است.
اینگونه نبود که من برحسب تصادف این کتاب را ببینم، بخرم، بخوانم، خوشام بیاید و ترجمه کنم. با «دنی دیدرو» در دانشگاه در انگلستان آشنا شدم. این توفیق را داشتم که شش سال شاگرد یک دیدروشناس نامدار در سطح جهانی به نام پروفسور «رابرت نیکلاوس» باشم و تز فوق لیسانسام را با سرپرستی و راهنمایی ایشان دربارهی «طنز در رمانهای دیدرو» بنویسم. من حقیقتاً شیفتهی عصر روشنگری و شخصیت شگفتانگیز دیدرو هستم و شش سال در دانشگاه درس و مشقام دیدرو بود.
و اما چرا تاکنون این اثر فوقالعاده و جذاب به فارسی ترجمه نشده؟ چون دیدروشناس انگشتشمار داریم و ادبیات غنی قرن ۱۸ فرانسه در کشور ما در مقایسه با قرنهای ۱۷، ۱۹ و ۲۰ مهجور مانده است. مترجمان ما بیشتر سراغ رمانهای مطرح روز رفتهاند و از اهمیت ترجمهی آثار مهم کلاسیک که زیربنای ادبیات هستند، غافل ماندهاند.
اشاره کردید به علاقهتان به شخصیت «دیدرو». چه عواملی در شکلگیری این علاقه نقش داشتند؟
«دیدرو» شخصیت شگفتآوری دارد. همعصران بلندآوازهی او مونتسکیو، ولتر و روسو بودند. دیدرو نه مانند منتسکیو یک اشرافزاده بود، نه مانند ولتر از شهرت جهانی و مکنت برخوردار بود و نه حتا مانند ژان ژاک روسو نثری فاخر و رمانتیک داشت. او پسر یک استاد چاقوساز بود و به طبقهی متوسط بورژوازی تعلق داشت. اما بسیار درسخوان و سختکوش بود و مثل اکثر جوانان با استعداد شهرستانی به پاریس رفت. در پاریس بیش از بیست سال از عمر مفیدش را در مقام ویراستار، وقف دائرةالمعارف کرد.
با دانش گستردهای که اندوخته بود صدها مقالهی گوناگون را برای دائرةالمعارف نگاشت. همکاری و حمایت بزرگان عصرش را نیز برای اینکار سترگ جلب کرد. نتیجه اینکه بسیاری از آثار مهم او پس از مرگاش منتشر شدند؛ از جمله «ژاک قضا و قدری و ارباباش» که بهگونهای باورنکردنی به قول فوئنتس پست مدرن است و متعلق به قرن بیستم. دیدرو تحسینکنندگان بسیاری دارد. از جمله گوته، شیلر، هگل، مارکس، فروید، ستندال، بالزاک، بودلر و ژید. در میان نویسندگان معاصر «میلان کوندرا» ژاک را «مسحورکننده» میداند و با اقتباس از یک قصه در این اثر در سال ۱۹۷۵ نمایشنامهای به نام «ژاک و ارباباش» نوشت.
«روبر مرسون» کارگردان نامدار معاصر فرانسوی هم در سال ۱۹۴۵ از قصهی دیگری از «ژاک ...» فیلمی ساخت به نام «خانمهای جنگل بولونی» که ژان کوکتو دیالوگ فیلم را نوشت. مهمترین عاملی که مرا مجذوب شخصیت دیدرو میکند این است که او یک اومانیست آزاداندیش است که تاکید بر نظرگاههای مختلف و متضاد دارد.
علت اینکه «ژاک قضا و قدری و ارباباش» در زمان حیات دیدرو چاپ نشد چه بود؟ خود او تمایلی به اینکار نداشت یا امکانات این امر فراهم نبود؟
علت اصلی ترس از سانسور بود. البته نسخهی دستنویس این کتاب نه فقط در فرانسه که در خارج به خصوص در آلمان دستبهدست میگشت. شیلر کتاب را خواند و به گوته معرفی کرد. شیلر حتا یک اپیزود کتاب را به آلمانی ترجمه کرد و به این ترتیب دیدرو در آلمان شناخته شد، در حالی که هنوز در فرانسه جز چند نفر نمیدانستند چنین اثری نوشته شده است. همانطور که پیش از این اشاره کردم بسیاری از آثار دیدرو پس از مرگاش منتشر شدند. یکی از کتابهای دیدرو به نام «نامهای برای نابینایان» که در زمان زندگی او منتشر شد، باعث شد که او سه ماه زندانی شود و در نتیجه از او امضا گرفته شد که دیگر وارد مقولات خاص نشود و این مساله از عوامل مهم عدم انتشار «ژاک قضا و قدری» در زمان حیات نویسندهاش بود.
گمان میکنم با توجه به اینکه شما با آثار دیدرو آشنایی کامل داشتید و تخصصتان هم ادبیات قرن هجدهم فرانسه است، ترجمهی این رمان کار خیلی مشکلی برایتان نبوده باشد. همینطور است؟
خیلی مشکل نه، اما آنچنان هم ساده نبود. من مدتها در فکر ترجمهی این اثر بودم اما حقیقت این است که میترسیدم. نه از دیدرو، نه از ژاک قضا و قدری، نه از قرن هجدهم، از استاد سمیعی میترسیدم! چون شنیده بودم کتاب را در دست ترجمه دارند. پیش آمد که ایشان را زیارت کنم. از ایشان اجازه گرفتم و سپس به فرانسه رفتم و این رمان را ترجمه کردم.
معدود آثاری را میشناسیم که گذشت قرون نه تنها از ارزش آنها نکاسته که عیار واقعی آنها را نمایانتر کرده است. «دن کیشوت» سروانتس، «تریسترام شندی» نوشتهی «لارنس استرن»، «رنجهای ورتر جوان» گوته و ... از این زمرهاند. «ژاک قضا و قدری» نیز همینطور است؛ بهگونهای که ـ همانطور که شما اشاره کردید ـ کارلوس فوئنتس آن را نه یک رمان قرن هجدمی که اثری پیشرو متعلق به قرن بیستم میداند. راز ماندگاری «ژاک قضا و قدری و ارباباش» را چه میدانید؟
میشود گفت «ژاک قضا و قدری و ارباباش» یک رمان فلسفی به زبان طنز است. دیدرو از دیالوگ خیلی خوشاش میآمد و بیشتر رمان حالت دیالوگ دارد. دیالوگ باعث میشود دیدرو بتواند به تضادهای فکری بپردازد. رمان چندصدایی شده، هر کس حرف خودش را میزند؛ نویسنده اینها را فقط نشان میدهد و ما حق داریم انتخاب کنیم با چه کسی موافق یا مخالفایم یا با که دعوا داریم! ژاک نمایندهی یک نوکر مدرن انقلابی است. این رمان فلسفی است اما به حدی جذاب نوشته شده، به حدی داستان در داستان آمده و پارادوکسها و تضادها جذابیت دارند که خواننده اصلاً خسته نمیشود.
یک رمان خشک فلسفی به آن معنای قدیم نیست. کاملاً امروزی است. مسالهی جبر و اختیار را فقط مطرح میکند، جواب نمیدهد. چندصدایی بودن در کنار نثر پرتوان و پر جست و خیز رنگین و خیلی خاص دیدرو و بازی با زمان که امروزی است، این کتاب را بسیار جذاب کرده است. دیدرو مدرنیتهای را نشان میدهد که برای آن زمان بعید به نظر میرسد. شاید بتوان برآیند این نکات را از رموز ماندگاری «ژاک قضا و قدری» دانست.
حضور نویسنده در داستان و دستانداختن خواننده در رمان «ژاک قضا و قدری» که برای آن زمان بسیار بدیع و کمنظیر بوده است، از مصداقهای همین مدرنیتهی فراتر از زمان دیدرو است. بهطوری که «ژاک قضا و قدری» حتا از بعضی رمانهای پستمدرن امروزی پیشروتر است. انتشار این رمان در آن سالها و البته پس از مرگ دیدرو با چه واکنشی از سوی جامعهی ادبی آن روزگار مواجه شد؟
این واکنشها منفی بود. البته همیشه عدهی قلیلی هستند که متنهای اینچنینی را میفهمند و ارج میگذارند اما اکثراً خوششان نیامد. این اکثر که میگویم همه ادیب و منتقد بودند و نه هر کسی؛ این رمان را نپسندیدند و میگفتند نمیفهمیم، طرز نوشتن این آدم عادی نیست و هیچ انضباطی ندارد. بیانضباطی که امروز جز زندگی ماست و میپذیریم و میشناسیم برای قرن نوزدهمیها ثقیل بود و از بینظمی و شلوغی این رمان ایراد میگرفتند. گذشت زمان لازم بود تا دیدرو شناخته، خوانده و معروف بشود. اما بالاخره شد. در پنجاه سال آخر قرن بیستم این اتفاق افتاد.
امروزه دیدرو را به عنوان یکی از شخصیتهای بسیار مشعشع عصر روشنگری میشناسند و آثارش را میخوانند و تدریس میکنند؛ نه فقط در فرانسه که در بسیاری کشورها. در قرن بیستم دیدرو هنوز با معاصران زمان ما حرف برای گفتن دارد. دیدروشناسهایی پیدا شدهاند و کتب بسیار جالبی راجع به زندگی و آثار او نوشتهاند و من فکر میکنم هنوز جا دارد که این نویسندهی اعجابانگیز بهتر شناخته شود و بیتردید این اتفاق رخ خواهد داد.
در سراسر رمان شاهد هستیم که ژاک هر اتفاقی را که افتاده یا خواهد افتاد، طبق جبریگراییاش، خارج از ارادهی خود و به این دلیل میداند که «آن بالا در طومار اعظم نوشته شده»؛ آیا به صرف این اعتقاد ژاک که البته در طول رمان نیز در رفتارهای او و وقایعی که برای خود و ارباباش رخ میدهد نقش دارد، میتوان گفت «ژاک قضا و قدری » یک رمان فلسفی است؟
فسلفهی ژاک را نباید خیلی جدی گرفت؛ درست است که او «ژاک قضا و قدری» است اما بسیاری جاها خودش با خودش یا ارباباش در اینباره شوخی میکند. مثلاً در آن صحنه که ارباب ژاک نزدیک است از اسب سقوط کند، بعد متوجه میشویم که ژاک تمام اینها را از قبل برنامهریزی کرده است؛ تسمه را شل کرده تا ارباب در آستانهی سقوط باشد. ژاک او را میگیرد و میگوید دیدی که همهچیز تحت اختیار تو نیست!
ژاک دربارهی فلسفهی جبر و اختیار جدی نیست و جا میگذارد برای اینکه ما حق انتخاب داشته باشیم. این رمان تا حدی یک رمان فلسفی است اما این مهم است که به زبان طنز نوشته شده و این فضا را برای خواننده باقی میگذارد که فلسفه را زیرسئوال بگیرد و از خود بپرسد واقعاً اینطور است یا نیست؟
«دنی دیدرو» با پرداختن به چنین موضوعی آن هم با زبان طنز و کنایه قصد نقد اندیشه یا فیلسوفان خاصی را داشته است؟ چون مشخص است که قصد دیدرو از مطرحکردن مسالهی قضا و قدر، رد کردن آن است.
همانگونه که «کاندید» ولتر فلسفهی لایبنیتس را که معتقد است همهچیز در این جهان به بهترین وجه است مسخره میکند، دیدرو هم سر به سر همعصرهای خودش چه رماننویسها و چه بعضی فیلسوفها میگذارد و به کنایه آنها را زیرسئوال میبرد. اصحاب دائرةالمعارف که دیدرو نیز از آنهاست، دشمن زیاد داشتند.
خوب، یک نویسنده تنها در کتاباش امکان تصفیه حساب دارد! پژوهش میخواهد تا بدانیم دیدرو دقیقاً با چه کسی خردهحساب داشته است. آنچه مشخص است این است که دیدرو بر ضد کوتهبینی و خرافات بود و برعکس به تساهل و انسانیت و مساوات و منزلت انسان بسیار ارج میگذاشت. نمیشود فکر کرد که دیدرو از زبان ژاک دارد فلسفهی خودش را بیان میکند. خیر؛ او میدانست که ما قدرت تشخیص داریم و علم و دانش هم باید کمک کند تا در زمینهی های سیاسی، اجتماعی و ... انتخابهای درستی داشته باشیم.
احساس من این بود که ژاک مانند «شوایک» (قهرمان رمانی به همین نام نوشتهی یاروسلاو هاشک) یک ابلهنماست و نه یک سادهلوح واقعی. همانطور که اشاره کردید او گاهی به عمد حوادثی مثل افتادن ارباب از اسب را تدارک میبیند، بسیار زیرک است و پیشبینیهای هوشمندانهای دارد. به زبان دیگر، ژاک، آنچنان هم قضا و قدری نیست و بهنوعی با رفتار و گفتارش دارد کل جریان زندگی را به سخره میگیرد.
اصلاً رمان و به تبع آن شخصیت ژاک چندلایه است. ژاک بسیار تیزهوش، شاد، زنده و پویاست و هروقت لازم باشد خودش را اصطلاحاً به آن راه میزند؛ موقعیت را درک میکند و بهترین استفاده را از موقعیت میکند. ژاک تکبعدی نیست.
پس این برداشت چندان هم دور از ذهن نیست.
خیر.
حال بپردازیم به مسالهی زبان. استاد احمد سمیعی گیلانی در مقدمهای خود بر ترجمهی فارسی اشاره داشتهاند به دو زبان متفاوت که در ترجمهی آثار کلاسیک قابل استفاده است و هر یک طرفداران خود را دارد. یکی زبان آرکائیک و دیگری زبان نزدیک به زبان زنده. شما برای ترجمهی «ژاک قدری و ارباباش» این دومی را برگزیدهاید. اگر امکان دارد دربارهی زبان دیدرو توضیح دهید و بگویید چرا زبان زنده را به استفاده از کلمات و ساختارهای قدیمی در ترجمهی اثری مربوط به بیش از دویست سال پیش ترجیح دادید؟
فرانسهای که در این اثر دیدرو به کار رفته، فرانسهی راحت امروزی است و به نظر من بههیچوجه فرانسهی آرکائیک نیست. اگر این کتاب را بدون آگاهی از زمان نگارشاش میخواندیم، شاید اصلاً حدس نمیزدیم متعلق به قرن هجدهم باشد. چون زبان آن بسیار راحت و سلیس و روان است.
من به امانتداری کامل در ترجمه عقیده دارم. مهم میل و سلیقهی من نیست، مهم این است که نویسنده چهطور نوشته و من نوشتهی او را با امانت به زبان خودمان برگردانم. سعی داشتم زبانی که برای برگردان فارسی انتخاب کردهام مثل زبان دیدرو باشد، تیز و چالاک و رنگین، و خواندناش راحت باشد . در زمان دیدرو فرانسهی فاخر هم نوشته میشد اما اصحاب دائرةالمعارف اکثراً دغدغهی این را داشتند که آثارشان را مردم بخوانند و بفهمند و دانش گسترده بشود. حتا نوشتههای ولتر و مونتسکیو هم این خاصیت را دارند و کاملاً برای عامه قابل فهم هستند.
روسو یک مقدار با اینها فرق دارد و نثرش با توجه به اینکه به رمانتیکها نزدیک است فاخرتر شده. اما دیدرو از همهی اینها سادهتر مینوشت و من تصور میکنم این مساله با این که دیدرو سرویراستار دائرةالمعارف بود و میبایست مطالبی که مینویسد یا ویراستاری میکند آسان و قابلفهم باشد، ارتباط دارد.
برای من جالب و حتا عجیب بود که این کتاب از معدود کتب فارسی است که حتا یک غلط ویرایشی یا فراتر از آن غلط چاپی ندارد. چهطور به این سطح از پاکیزگی زبان و متن یکدست و بیغلط رسیدید؟
بازخوانی و غلطگیریهای متعدد و حوصله به خرج دادن. بسیار خوشحالام که کتاب بدون غلط است و این حاصل یک کار تیمی و همکاری ناشر، نمونهخوان، حروفچین و من است.
لينکده
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
پنجره: یک عکس دیدنی با صد حرف!
«داستانهای نامنتظره»ی رولد دال، متنی که خواننده را میخکوب میکند!
دربارهی نمایشنامهی «تـمـاشـاچـی محکوم به اعدام» ماتئی ویسنییک
یک خبر خوش برای براتیگاندوستها: پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد!
در وبلاگ گروه اينترنتی «كولیها» دو عکس دلنشین از صادق چوبک ببینید
معرفی «سهگانهی نیویورک» پل استر
گزارشی از کتاب «سرمای طولانی» میریام مافای با ترجمهی میرفخرایی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
ژاک قضا قدری یکی از کتاب هایی بود که مشتافانه خواندم و از ترجمه ی روان آن هم لذت بردم. مینو مشیری نشان داد که مترجم علاوه بر تسلط بر زبان(چه مبداء چه مقصد) هرچقدر اطلاعات و شناخت بیشتری از نویسنده و حوزه ی فکری و نیز بیوگرافی داشته باشد می تواند به روح اثر نزدیک شود و ترجمه ای نزدیک به متن اصلی را ارائه داهد. ترجمه ی مشیری یکی از نمونه های موفق است. خسته نباشند و ممنون
سهیلا | May 2, 2008 03:06 PM