ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« نگاهی کوتاه به مجموعهداستان «من عاشق آدمهای پولدارم» نوشتهی «سیامک گلشیری» |
Main
|
مروری بر مجموعهداستان «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی»
حسین جاوید – روزنامهی «تهران امروز» - 10 بهمن 1386
جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی
غزال زرگر امینی
نشر ققنوس- چاپ اول- 1386
«تقدیر نباید متوقف شود. بهمنی که در مسیرش درست در چند متری بالای سر یک روستای چندکزده متوقف میشود نه فقط غیرطبیعی بلکه غیراخلاقی عمل میکند».
(ولادیمیر ناباکوف، «پنین»)
در دنیای واقعی اتفاقات بسیاری میافتد. اتفاقاتی که گاه ما با دیدن، شنیدن و یا مطالعهشان در صفحات روزنامهها حیرتزده میشویم و چه بسا ناتوان از تحلیل آنها فقط سری به تعجب تکان میدهیم و از کنارشان میگذریم. کودکی از پنجرهی یک ساختمان بلندمرتبه سقوط میکند، اما صدمهای نمیبیند. میلهای نوکتیز وارد سینهی مردی میشود اما بدون آسیب به قلب با فاصلهای میلیمتری از کنار آن عبور میکند. بیشک همهی ما موارد مشابه متعدد دیگری به خاطر داریم. حتا شاید جایی در خبرها خوانده باشیم که بهمنی درست در بالای سر یک روستا متوقف شد!
این اتفاقات همه در دنیای واقعی رخ میدهد اما هنگامی که بهقول ایتالو کالوینو در راحتترین حالت، نشسته، لمیده، چمباتمه، درازکش توی مبل یا روی تخت، کتابی را به دست میگیریم و از ورای جلد و صفحات کاغذی به دنیای متن قدم میگذاریم، همهچیز تغییر میکند. البته اینجا هم «رمدیوس خوشگله» با ملافه به آسمان پرواز میکند و «جی. گتسبی» پاپتی، ثروتی افسانهای به دست میآورد. «مورسو» بدون هیچ دلیل منطقی و فقط به خاطر کلافگی از تابش آفتاب اسلحهاش را بیرون میآورد و چهار گلوله در بدن مرد عرب خالی میکند و مردم یک شهر کوچک همه تبدیل به کرگدن میشوند. 
این اتفاقات هم درست به اندازهی اتفاقات واقعی که به آنها اشاره شد شگفتانگیزند با این تفاوت که برخلاف آنها، به شدت نیازمند آناند که با تمهیداتی برای مخاطب باورپذیر شوند.
در داستانهای رئالیستی یا واقعگرا این باورپذیری جنبهی دیگری به خود میگیرد. اینجا دیگر خبری از آشنایی با مولفههای داستانهای سوررئال یا رئالیسم جادویی نیست تا خواننده با شناخت آنها وارد دنیای متن شود و با فهم جهان داستان آن را باورپذیر بداند و از آن لذت ببرد. هنگامی که داستان در دنیای معاصر و زمان حاضر میگذرد، حتا حرفهایترین مخاطب نیز به سرعت و شاید ناخودآگاه در پی تطبیق فضاها و شخصیتهای داستان با فضا و آدمهای دور و بر خود برمیآید و اینگونه است که کار برای نویسنده سخت میشود.
«خورخه لوئیس بورخس» در گفتوگویی به این معضل اشاره کرده است و نویسندهها را از پرداختن به زمان مشخص معاصر بر حذر داشته است. شاید به این علت که به محض یافتن اشتباهات و عدم تطبیق اتفاقات، شخصیتها و مکان داستان با واقعیت، خواننده اعتمادش را به متن از دست میدهد و نمیتواند با آن ارتباط برقرار کند؛ جزئیات غیردقیق داستان، خواننده را در سطح متوقف میکند و مانع از کشف لایههای زیرین متن و التذاذ از آن میشود و این به معنی مرگ داستان است.
به اعتقاد نگارنده مجموعهداستان «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» بیشترین ضربه را از همین ناحیه خورده است. در اغلب داستانهای این کتاب، زندگی واقعی در جریان است اما اتفاقات و شخصیتها واقعی و باورپذیر نیستند. مصداقها فراواناند. بهعنوان نمونه در داستانهای «زن سمندر یا زینت»، «شیفت شب» و «صدای استخوان» و «نشانهگذار» میتوان بهوضوح غلبهی خواست نویسنده بر آنچه ناباکوف «تقدیر» مینامد را دید.
در داستان «شیفت شب» خانههای جدول به طور باورناپذیری با بازی انتقام که یک مرد و زن برای نامزد سابق زن به راه انداختهاند، همخوان است؛ نامزد سابق که حالا در شیفت شب یک آژانس کار میکند، وقتی صبح خیلی زود خسته و کوفته به منزل میرسد با درخواست تلفنی یک ناشناس برای خرید مجلهی جدول و حل کردن آن به بیرون میرود ـ امری که در واقعیت اگر محال نباشد بسیار بعید است ـ و نیز وقتی زن با او حرف میزند، مرد صدای او را که نامزد سابقاش است، نمیشناسد.
در «صدای استخوان» سه زن بدون هیچ توجیه منطقی جسد مرد خانواده را که همسر یکی، پدر دیگری و داماد زن دیگر است و به مرگ طبیعی مرده است، پنهان و سپس مثله و دفن میکنند و هیچکس بهرغم بوی تعفن شدید جسد و برگزاری مهمانی عروسی در منزل آنها بویی از ماجرا نمیبرد. نویسنده داماد خانواده را هم به خوابی طولانی و دور از ذهن میفرستد تا هیچچیز مانع تحقق طرحی که در ذهن دارد نشود.
در «نشانهگذار» درختی در جنگل درست مثل شخصیت اصلی داستان «غدهی سرطانی» دارد و درست در همان هنگام که مرد آنجا حضور دارد میشکند و میافتد تا نویسنده بتواند آنرا نمادی از مرگ نزدیک مرد قرار دهد. داستان «زن سمندر یا زینت» نیز مملو از صحنهها و اتفاقاتی همینقدر غریب و دور از ذهن است. از جمله اینکه تقریباً همهی ساکنان کلید واحد مسکونی خود رادر اختیار سرایدار قرار میدهند و زینت بدون اطلاع سمندر از همهی کلیدها یدک میسازد و به منزل همهی آنها سرک میکشد و همهچیز را بیملاحظه به هم میریزد و طلا و چیزهای دیگر سرقت میکند و هیچ یک از همسایهها متوجه این موضوع نمیشود.
یا مرگ «اعلمی» در حالی که زینت در هنگام مرگ مشکوک او در منزلاش حضور داشته و به دستگیرهها و وسایل دیگری دست زده، «ختم به خیر» میشود.
اینها مشتی است از خروار اتفاقاتی از این دست که در داستانهای مجموعهی «جمعه بیست و هشتم روی صندلی لهستانی» میافتد و خواننده به هیچ روی نمیتواند آنها را باور کند. همین اتفاقات باورناپذیر و جزئیات مغشوش و ساختگی هستند که داستانهای رئالیستی مجموعه را از اوجگیری بازداشتهاند. شاید به همین دلیل است که داستانهای غیررئال نویسنده از جمله «من و گربه و ساحره» موفقتر از داستانهای رئالیستی او هستند.
در این مجال اندک فرصت پرداختن به مشکلات دیگر داستانها از جمله استفاده از زاویهدید منسوخشدهی دانای کل در همهی آنها، نثر نه چندان یکدست و پخته و نامگذاری سادهگیرانهی آنها نیست. تنها میتوان گفت «جمعه بیست و هشتم، روی صندلی لهستانی» مجموعهای است از داستانهایی که خمیرمایهی تبدیل شدن به نوشتههایی بسیار بهتر از آنچه هستند را دارند اما کمتجربگی نویسنده مانع از ورزآمدن و بالندگی آنها شده است. مشکلی که میتوان امید داشت در داستانهای آتی نویسنده هر چه کمتر و چه بسا مرتفع شود.
لينکده
ویژهنامهی «اژدهاکشان» اعتمادملی
«اژدها کشان» جایزهی جلال آلاحمد را برده و نامزد جایزهی گلشیریست
بهزاد رعیت، شاعر و مترجم،درگذشت
ویژهنامهی سه سالهگی «جن و پری»
امیدوارم همچونآن بپاید و بیشتر ببالد
با ویرگول به جنگِ دشمنات نرو!
نقد محسن حاتمی بر یادداشت من
جایزهی«واو» نامزدهایاش را شناخت
و البته به اشتباه «مخلوق» زنوزی را چاپ اول درنظر گرفته و نامزد کردهاند!
نگاهی به «وجدان زنو»ی ایتالو اسووو
مهدی فاتحی، مترجم«داستاننویسی نوین»، بهتازهگی وبلاگنویس شده
نامه به یک «سید مـحـمد خـاتمی»!
یک شعر طنز خواندنی از نیما دهقانی
از ریچارد براتیگان و «پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد» بیشتر بدانید
گفتوگوی اعتماد با «حسین نوشآذر»
گفتوگوی «گاردین» با «یاشار کمال» داسـتـاننـویـس مـعـروف تـرکـیـهای
مروری بر «در حال کندن ِ پوست پیاز»
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
بسیار زیبا و خواندنی بود .
در سایت نویسا منتظر شما هستم.
برای اینکه همیشه شما رو کنار خودم داشته باشم لینکتان میکنم
با تشکر
وحید شاکر (سورنا) | February 6, 2008 03:16 PM
با سلام. آیا شما اطلاع دارید که چاپ بهتر، اصلی تر و کم سانسورتر یادداشتهای علم مربوط به کدام انتشارات است؟ با سپاس
book worm | February 3, 2008 11:26 AM
نقد گيرا و موجزي بود. خيلي خوب مثالها را در توصسف وقايع جا داده بودي. خواندمش. مال گلشيري اما هنوز وقت نشده. داشتان را هم دريافت كردم. ممنون. خواندم. نميدانم درست است يا نه اما ماجراي سنگ سياه و نفرين را ياد من آورد.
لاله | February 1, 2008 12:27 PM