ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« چرا باید کالوینو را خواند؟ | Main | گفتوگو با منیرالدین بیروتی، برندهی دو جایزهی هوشنگ گلشیری »
گفتوگو با احمد بیگدلی، برندهی جایزهی کتاب سال جمهوری اسلامی ایران
حسین جاوید- روزنامهی «تهران امروز»- 14 آبان 1386
«احمد بیگدلی» از آن دسته نویسندگانی است که به قول خودش ناگهان زنگها برایش به صدا درآمدند. سالها نوشت و نوشت و دو مجموعه داستان هم منتشر کرد: «شبی بیرون از خانه» (1374) و «من ویران شدم» (1381). با وجود این تا پیش از آنکه جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران را از دستان رئیسجمهور دریافت کند، در عرصه ادبیات داستانی ایران نام چندان شناخته شدهای نبود.
او حالا به پاس صبر و پشتکاری که سالهای سال تلخیاش را تجربه کرده، شیرینی شناخته شدن و مخاطب داشتن را چشیده و دیگر آن نویسنده گمنام دیروز نیست. آثاری که طی سالها خلق کرده یکییکی از گنجه بیرون کشیده و غبارروبی میشوند تا به دست ناشران مختلف سپرده شوند و در این میان نوشتههای تازهای نیز در دست انتشار دارد؛ مجموعه داستانهای «آنای باغ سیب» و «آوای نهنگ» و نیز رمان «سایههای وحشی باد» از زمره این آثار هستند که به زودی منتشر خواهند شد. احمد بیگدلی سالهاست که در یزدانشهر اصفهان ساکن است. با او درباره رمانش «اندکی سایه» (برنده جایزه کتاب سال) به گفتوگو نشستهایم.

***
احمد بیگدلی اکنون شصت و دو ساله است، اما تنها با انتشار رمان «اندکی سایه» و دریافت جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی در سال گذشته بود که نامش بر سر زبانها افتاد و مورد توجه علاقهمندان ادبیات داستانی قرار گرفت. مطمئناً برای خیلیها جالب است که بدانند شما طی سالهای گذشته چه میکردهاید و چرا اینقدر کمکار بودهاید؟ ظاهراً هماکنون نزدیک به 10 کتاب آماده چاپ دارید که مطمئناً حاصل سالها نوشتن و منتشر نکردن است. اگر ممکن است از سالهایی که حضور کمرنگتری در عرصه ادبیات ایران داشتهاید و علت عدم انتشار آثارتان در آن سالها سخن بگویید.
میدانید، در مصاحبه یک جور دلواپسی هست، یک جور دلواپسی و دلنگرانی پنهان که در ضمیر آدمی به وجود میآید و تکلیف آدم روشن نیست؛ اینکه ممکن است حرفی بزنی که بعداً نشود آن را پس گرفت یا آنطور که میخواستهای در جفت و جور کلمات و ترتیب جملهها مهارت به خرج ندادهای. با اینکه تصمیم دارم خیلی راحت به سوالات شما جواب بدهم، بیهیچ تکلفی پاسخها را در لفافهای از رنگ آبی آسمان میپیچم تا غباری بر آنها ننشیند.
میپرسید طی سالهای گذشته چه میکردهاید و چرا اینقدر کم کار کردهاید؟ چه میکردم؟ به اصطلاح زندگی میکردم. یک جور زندگی که شرحش آسان نیست. گفتن آن با بغض همراه است. اگر در سلک عاشقان و در طریق طالبان حق قرار نگرفته بودم، ناامیدی جانم را تباه کرده بود: «خوشش باد آن نسیم صبحگاهی / که درد شبنشینان را دوا کرد». طی این سالها، کم کار نبودم. برای کفاف امور زندگانی خودم، همسرم و شش فرزندم، شبهای دراز، پشت میز پایه کوتاهی چمباتمه زدم و برای تهیهکنندگان مختلف، نمایشنامهها، سریالها و فیلمنامهها نوشتم. هیچ کدام مقبول واقع نشد و نشد که فراغتی بیابم که به دل خودم برسم و کار دلم را بکنم که ارزش ماندگاری داشته باشد. حاصل این همه تلاش ناامیدی مفرط بود.
سه چهار نمایشنامه کوتاه که برای تلویزیون اصفهان نوشتم، ضبط شد و با اسم مستعار از شبکه سراسری پخش شد. از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۲ جز چند تا متن که یکی از آنها «اندکی سایه» بود، بقیه عمرم را سر همین کار گذاشتم. در روستاهای تیران و کرون درس دادم و ستم کشیدم، از همه طرف. تلخکامیهای من نوشتن ندارد، گفتن هم ندارد. اگر میگویم برای آن است که بدانید آسان، به اینجا که اکنون رسیدهام، نرسیدهام.
به خودم میگفتم: عاقبت نوبت من هم خواهد رسید. سالها طول کشید تا البته نوبت به من برسد. طی این سالها، دیگران به دنیا آمدند، داستاننویس شدند و نام و نشان یافتند و خوششان باد که حقشان جز این نبوده و نیست. حالا هم هر چه میخوانم، نوشتههای همین عزیزان است که بیرنج گنج حاصلشان نشده است. چه کنم که «سالها دفتر ما در گرو صهبا بود».
طی این سالها، برای نزدیک به چهل فیلم مستند گفتار متن نوشتم. در یک فیلم سینمایی بازی کردهام. کتاب ویرایش کردهام. خوشنویسی یاد گرفتم و کلاس تعلیم خط گذاشتم، تابلونویسی کردم، سنگ قبر نوشتم. سه چهار سالی شاگرد یک انبار آهنفروش بودم، و البته درس هم میدادم تا سال ۷۶ که با ۶۲ هزار تومان حقوق در ماه بازنشسته شدم و تا پیش از سال ۸۰ با هیچ کدام از اهل قلم اصفهان آشنا نشدم. تهران هم نیامدم. مایهاش را نداشتم که حتی مجله ادبی بخرم، چه برسد که کتاب بخرم و یا به مسافرت بروم. لطف آقا رحیم اخوت سبب شد در نشستهای ادبی شبهای جمعه ایشان شرکت کنم و با دوستان آشنا بشوم. مجموعه داستان «من ویران شدهام» به سفارش او چاپ شد، در سال۸۱. پیش از آن مجموعه «شبی بیرون از خانه» در سال ۷۴ چاپ شده بود که داستانهای قبل از ۵۷ من در آن آمده است.
فرمودید 10 کتاب. اگر مجموعه مقالات، مجموعه نمایشنامههای کوتاهم و نیز دو سه فیلمنامه را به مجموعه داستانهای در حال انتشارم اضافه کنید، یک همچین رقمی میشود. اما گمان نمیکنم ناشری مایل باشد که مثلاً مجموعه مقالات مرا چاپ کند یا مجموعه نمایشنامههای کوتاه مرا. پیدا میشود؟ کما اینکه قبل از این اتفاق، یعنی انتخاب کتاب «اندکی سایه» به عنوان کتاب سال، برای آنکه داستانی در مجلات ادبی چاپ کنم، میبایست «واسطه» پیدا میکردم. بیواسطه داستانهایم را فرستادم و چاپ نکردند، حال آنکه داستانهای من هیچ کم و کسری نداشتند.
همانها که فرستادم و چاپ نکردند، واسطه فرستاد و چاپ کردند و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفتند. من همان آدم بودم، داستانها هم همان داستانها بودند، منتها واسطه، مشهور بود و مقبول بود و منظور. بنابراین میبینید که کم کار نکردهام. کار کردهام اما نه ماندگار و با ارزش و قابل تامل. عرق ریختهام که مثلاً از کد یمین و عرق جبین نان درآورم، نشد. وقت تلف کردم. حالا حیفم میآید به سبب سالهایی که به سرعت گذشتهاند یک لحظه را از دست بدهم. طی این سالها رنج کشیدهام و این رنج البته مرا ساخته است تا به غریزهام برسم، به آن تکه از جانم که وقتی سر بالا میگیرد، الهام از راه میرسد و مرا با خودش همراه میکند.
«اندکی سایه» بهعنوان اولین کتاب از مجموعه «کار اول» که نشر خجسته منتشر میکند، چاپ شد. ناشر کتاب و دبیر مجموعه در اظهارنظرهایشان مجموعه «کار اول» را مختص انتشار اولین کتابهای نویسندگان دانستهاند تا مجالی برای مطرح شدن آنها فراهم کرده باشند. برای خود من عجیب بود که با وجود اینکه شما پیش از «اندکی سایه» دستکم دو مجموعهداستان در کارنامه ادبیتان داشتید، چهطور این رمان در مجموعه «کار اول» به دست چاپ سپرده شد؟
من هم در برخورد اول تعجب کردم. بعد متوجه شدم گویا «کار»، در حیطه ادبیات ما به رمان گفته میشود و نه به مجموعه داستان. قبلاً هم در جایی اشاره کردهام که از خانم سیمین دانشور پرسیده بودند چهطور شد که شما رمان «جزیره سرگردانی» را چاپ کردید؟ ایشان هم فرموده بودند: نمیخواهم نویسنده تک اثره باشم. حال آنکه ایشان یکی از بهترین داستاننویسان معاصر ماست و پیش از رمان «سووشون» هم منزلتش به عنوان داستاننویس تثبیت شده بود.
من نگران این هستم که همین برخورد و تصور در مورد رمان به عنوان «کار» و «اثر»، کارش به جایی بکشد که زور بیاوریم و رمان تولید کنیم. تولید رمان، تولید یک کالا میشود، حالا اسمش را میگذاریم کالای ادبی. حال آنکه ادبیات، هنر است و هنر ناشی از قوه خلاقه آدمی است و نمیشود قوه خلاقه را وادار کرد تا هر وقت خواستیم کاری تولید کند. یک اثر ممتاز از قریحه سرشار نویسنده بر میآید و یک کالا نیست که تولید بشود. شاید به همین دلیل است که زور میآوریم تا بنویسیم و این زورآوردن باعث شده است «متاب» فراوان چاپ بشود و این یک فاجعه است.
در انتهای رمان، تاریخ پایان نگارش نسخه اول آن سال ۶۷ و بازنویسی نهایی سال ۸۳ ذکر شده است؛ در واقع رسیدن این رمان به شکل نهایی و کنونی حدود شانزده سال طول کشیده است. چرا بازنویسیهای این رمان (با وجود حجم به نسبت کم آن) اینقدر طول کشید؟ آیا متن راضیتان نمیکرد یا عدم امکان انتشار و گذشت سالها باعث میشد که فکر کنید قلمتان پختهتر شده است و میتوانید در بازنویسی شکل بهتری به کار بدهید؟ اگر در همان سال ۶۷ یا سال ۷۲ (سال بازنویسی دوم رمان) امکان انتشار «اندکی سایه» فراهم میبود شما باز هم برای بازنویسی نهایی و انتشار آن نزدیک به یک دهه صبر میکردید؟
این هم حکایتی است. سال ۶۷ بی هیچ مقدمهای ـ شاید به این دلیل که مدتها بود ننوشته بودم ـ شوق نوشتن «اندکی سایه» که آن زمان نام دیگری داشت به سراغ من آمد. نامش «من هادی هستم» بود. دلم در گرو نوشتن بود و میخواستم خلق کنم تا از دست خودم راحت بشوم. میدانید که نوشتن، نوشتن را میزاید. این زایش بیاختیار که مرا دنبال خود میکشید حجم زیادی را در بر گرفت. مفصل شد. فکر میکنم حداقل سه برابر کنونی. نوشتم و آن را گذاشتم کنار. یکی به این دلیل که فرصت لازم را برای آنکه روی آن کار کنم، پیدا نمیکردم.
این را توضیح بدهم که من بسیار وسواسی هستم و گاهی تا پانزده، شانزده بار یک صفحه را مینویسم. این بازنویسیهای مکرر، علاوه بر آن که مرا سر شوق میآورد، زیرا که از نوشتن خودم لذت میبرم، باعث میشود در ارزشگذاری هر کلمه سر جای خودش دقت کنم و درست همانجا کلمه را بگذارم که جایش است. البته این وسواس معایبی هم به وجود میآورد که در «اندکی سایه» هست. میخواستم در چاپ دوم آنها را اصلاح کنم که نشد. «اندکی سایه» به همین شکل کارنامه من است، کارنامه داستاننویسی من در سال 84.
در مورد بازنویسیهای مکرر باید خدمت شما عرض کنم که در بازخوانی مجدد متوجه شدم که من آن آدم سال ۶۷ نیستم. حالا دیگر «بورخس» را خوانده بودم، «آینههای دردار»، «دست تاریک دست روشن»، مصاحبههای گلشیری، «اهل غرق» روانیپور، «سمفونی مردگان» معروفی و کتابهای دیگری که از راه میرسید. در ضمن از مصاحبت رحیم اخوت و دیگر دوستان هم برخوردار بودم؛ در جلسات داستانخوانی در اصفهان شرکت میکردم و به دانستههایم اضافه میشد. امکان انتشار هم نبود. سال ۷۴ به واسطه و لطف خانم «بخت مینو» مجموعه «شبی بیرون از خانه» چاپ شد و سال ۸۱ مجموعه «من ویران شدهام»؛ اما این یکی (اندکی سایه)، نه، میبایست روی آن کار میکردم.
بخشی از آن را برای یکی از دوستان خواندم. گفت: دوره این حرفها سر آمده. همین حرف کار خودش را کرد. من که گرفتاریهای خودم را داشتم این را بهانه کردم و کار به تعویق افتاد. اما بعد فهمیدم که رمان، یعنی کتاب. تصمیم گرفتم اندوختههای تازه خود را به کار بگیرم و یک بار دیگر آن را بنویسم، حشو و زوایدش را دور بریزم و فرم تازهای به آن بدهم؛ یک کار فرمی نو و روایتی تازه به بهانه یک اتفاق سیاسی که به قول آن دوست، دورهاش سر آمده است.
همانطور که قبلاً عرض کردم امکان چاپ برایم فراهم نبود. یکی از دوستان آن را به ناشر و نویسندهای سرشناس سپرد که پنج، شش ماهی نزدش ماند و به صرف آنکه داستان از بنمایههای مذهبی برخودار است آن را چاپ نکرد. من دوست داشتم در پیشانی هر فصل، یک آیه از قرآن مجید باشد، اما به خاطر همین پیشامد، جز یکی دو آیه، مابقی را برداشتم و سرودههای شاعرانی را گذاشتم که با ذهن من همخوانی داشتند.
دنیای عجیبی است، اگر اسمت را گذاشته باشند روشنفکر دیگر نمیتوانی با صدای بلند صلوات بفرستی، خجالت میکشی! باورتان میشود؟ در همین رابطه و درباره بسیاری از مسائل و نوع نگاه و تفکر حاکم بر جامعه روشنفکری تاسف میخورم و نگرانم که در چنین فضایی واقعاً تکلیف آدمی که بر پایههای اعتقادی خود میاندیشد، مینویسد و مصاحبه میکند، چه خواهد بود؟
در قسمتی از رمان راوی که نام او هم احمد است، میگوید: «اندکی سایه» داستان من است؛ جدا از این اشاره مستقیم کسانی که با بیوگرافی شما آشنا باشند در همان اوایل رمان متوجه میشوند که این داستان، بسیار وامدار زندگی نویسنده است. در پرداخت «اندکی سایه» تا چه حد به خاطرات دوران زندگی خود در شهر آغاجاری پایبند بودید و تا چه حد خیالپردازی را چاشنی حوادث این کتاب کردهاید؟
بعضی از نویسندگان بهطور ناخودآگاه، پارههایی از خودشان را در داستانشان جا میگذارند. اما من علاوه بر آن پارههای ناخودآگاه، عمداً از خودم مایه میگذارم و تجربهها و حسهای شخصی خود را در داستان وارد میکنم. خوی و خصلتهای خاص خودم هم هست، خصوصیات اخلاقی و اعتقادی. حالا در «اندکی سایه» نام راوی احمد است، احمد «اندکی سایه» از رقبای عشقیاش کتک میخورد چون من هم در نوجوانی از رقبای عشقیام کتک خوردهام!
حقیقتش را بخواهید من خیلی کم دروغ میگویم، وقتی که مجبور باشم. آدمهای داستانهایم هم دروغ نمیگویند و کار خلاف نمیکنند. البته من جرأت انجام کار خلاف را نداشتهام. آدمهای داستانهایم هم اغلب جرأتشان کم است و خلاف نمیکنند.
شاید انگیزه واقعی اینکه دوباره رفتم سراغ «اندکی سایه» تا آن را بازنویسی کنم این بود که پس از چهل و پنج سال دیداری از شهر آغاجاری داشتم. دیداری عجولانه بود، ماشین مال من نبود و در اختیار کس دیگری بودم، آفتاب هم داشت به سرعت غروب میکرد.
آغاجاری را همانطور دیدم که در رمان شرحش آمده. همینجور دیدم، دکانهای متروک و رهاشده؛ خیابانها را همینجور دیدم، خیابانهایی که آن روزها سنگفرش بودند و حالا به هم ریخته و به غارت رفته. اسم شخصیت گمشده در رمان در واقع اسحاق نیست، رمضان بود، دوستم بود. گم شد. نیست شد. شاید با خواندن این مصاحبه، یادش بیاید ـ خدا کند که زنده باشد ـ این مصاحبه را بخواند و بیاید مرا پیدا کند. همانطور که خانواده هادی پیدا شدند، آن هم بعد از این همه سال، بعد از پنجاه سال، نیم قرن. دخترها و پسرها و نوههایش همه آمدند و در جلسه نقد و بررسی کتاب در اصفهان شرکت کردند.
نمیدانم چرا اینقدر اصرار دارند که این رمان صرفاً یک اثر متکی بر خاطره است؟ آیا خیال میکنند چون خاطره است، نوشتن آن آسان بوده؟ «اندکی سایه» همهاش خاطره کودکی من نیست اما از خاطرات کودکی من تاثیر گرفته است. ملاطاهر حقیقی است. دعا مینوشت و سرکتاب باز میکرد. با مادرم میرفتم تا برای خواهرم که در سیزده سالگی به شوهر رفت، دعا بگیریم. اما آقای ایثاری واقعیت ندارد، کرمسیاه هم، ذوالجناح هم. نمیدانم هادی تعزیهخوان بود یا نه.
هیچکس دیگری در خلق این داستان با من شریک نیست. دکتر ایرج آزاده حقیقت دارد، اما ربطی به آغاجاری ندارد، در آن موقع او فقط دوسالش بوده، آقای واقفی حقیقت دارد و در اصفهان نقاشی درس میدهد و من بعد از آن سفر حاشیه زایندهرود دیگر او را ندیدم، اما مطمئن هستم امشب خواب اسحاق را میبینم، خواب آغاجاری را؛ خواب همان دکانهای متروک و رها شده را.
تعدادی از کسانی که راجع به «اندکی سایه» سخن گفتهاند، اشاره کردهاند که بخش «درآمد» رمان زاید است. به نظر من هم فصول کتاب به خودی خود قابلیت این را داشتهاند که از عهده روایت کامل داستان برآیند و چندان نیازی به گذاشتن آن قسمت در رمان نبوده است. نظر خودتان در این باره چیست؟
بله. برای خودم هم دردسرساز شد. یکی دو نفر از منتقدان هم به موضوع پازل گیر داده بودند. اما این قسمت، یعنی درآمد رمان، شاید فرصتی است برای آنکه خواننده خودش را با نحوه نوشتن و نوع روایت من هماهنگ بکند، با آن حس نوستالوژیک عمیقی که در رمان هست. کوششی است برای سر و سامان گرفتن داستان، مثل یکجور مِن و مِن کردن که آدم قبل از آنکه جملهاش را پیدا کند، به زبان میآورد.
یکجور مِن و مِن ادبی و داستانوار. میخواستم این مطلب را برسانم که این روایت، منحصر به یک سرزمین نیست. مرگ هادی به یک جغرافیای مشخص تعلق ندارد. بنابراین میشود گفت درآمد بهانهای است برای یک رمان کم حجم که میتوانست گستردهتر از این نوشته شود. به هر حال به نوعی معرف ساختار روایی داستان است. میتوان آن را حذف کرد؛ به جایی لطمه نمیخورد، اما حتماً جایاش خالی میماند.
«اندکی سایه» همانند 2 رمان بسیار شاخص ادبیات داستانی معاصر ایران، یعنی «همسایهها» و «سووشون» با محوریت مسائل تاریخی نوشته شده است. قصدتان از دستمایه قرار دادن وقایع تاریخی بهطور کلی و اعتصاب کارگران شرکت نفت در آغاجاری این بود که بهطور مشخص به روایت تاریخ بپردازید؟ منظورم این است که تا چه حد پرداخت تاریخ برایتان مهم بود و تا چه حد داستانگویی جدا از جریان وقایع تاریخی کتاب.
به گمانم «همسایهها» و «سووشون»، این دو اثر جاودانی ادبیات معاصرمان، صرفاً به قصد پرداختن به تاریخ یک دوره از حیات سیاسی مملکتمان نوشته شدهاند. خوب هم نوشته شدهاند؛ وقایع تاریخی داستان «اندکی سایه»، یعنی اعتصابات کارگری شرکت نفت در آغاجاری، یک رخداد واقعی است، اما صرفاً به بهانه تعریف ستم و علتالعلل فاجعه روز عاشورا در آن گورستان طرح شده است. به هر حال قصدم نقل وقایع تاریخی نبود. بهانهای ساختم برای روایت مرگ هادی که نهایت ستمکاری بود.
بیرقی که آقای ایثاری در آن روز واقعه، از آن مرد عزادار میگیرد تا خودش را در پس آن استتار کند، بیرق سرخ رنگی است که در تمامی مراسم روز عاشورا هست. این رنگ که یادآور خون حسین بن علی(ع) است، بعداً شکل سیاسی به خودش میگیرد. اگر یادم باشد بیرق دربار، آبی آسمانی بود با تاجی در گوشه بالا و در سمت چپ، یا من اینطور خیال کردهام. بیرق غربتیهای چماق به دست در رمان، یعنی در آن روز واقعه، آبی آسمانی است. بنابراین رنگ آبی و سرخ رنگهایی سیاسی میشوند که بازتاب اعتصابات کارگریاند.
برای من روایت داستان بیشتر اهمیت داشته، هرچند که هیچکس نمیتواند بگوید که سیاسی نیست. تمام کسانی که روزنامه میخرند و میخوانند سیاسیاند؛ تمام کسانی که روزنامه نمیخرند و نمیخوانند و به اخبار گوش نمیدهند هم سیاسیاند زیرا که اصلاً قبول ندارند. به این ترتیب «اندکی سایه» هم در بستر یک واقعیت سیاسی ـ تاریخی شکل میگیرد اما متکی به آن نیست.
اگر فرض کنیم که «اندکی سایه» به زبانی دیگر ترجمه شود و یک مخاطب غیر ایرانی آن را مطالعه کند، بی شک او بدون آگاهی از وقایع تاریخی آغاجاری که شمهای از آن در رمان آمده نمیتواند به درک کاملی از این رمان دست یابد و با آن ارتباط برقرار کند. یعنی اطلاعاتی که شما از وقایع تاریخی ارائه کردهاید، برای مخاطبانی که از آن ماجراها آگاه نیستند کافی به نظر نمیرسد. فکر نمیکنید جا داشت که با جزئیات بیشتری به وقایع تاریخی آن سالها در آغاجاری میپرداختید؟
بله، برای ترجمه شرحی که دادهام کافی نیست اما اگر قرار شد ترجمه بشود، که امیدوارم بشود، حتماً مترجم راهی برای حل این مشکل پیدا میکند.
مثلاً چه راهحلی؟ فکر نمیکنم جز با پاورقیهای بسیار بتوان داستان را برای خواننده غیر ایرانی قابل درک کرد.
نمیدانم. امیدوارم اینطور نباشد، اما این را بدانید که در نوشتن رمان بعدیام امیدوارم جای ایرادی باقی نگذارم.
فکر نمیکنید موضوع، شخصیتها و صحنههای این رمان جای پرداخت مفصلتر و کاملتری داشته و شما بیش از حد موجز به روایت آنها پرداختهاید؟ من رمان «همسایهها» را مثال میزنم که همانطور که گفتم آن هم موضوعی تاریخی دارد اما بهعنوان مثال شخصیت اصلی رمان و یا صحنههای حمله ماموران حکومت به مردم معترض که اتفاقا مشابه آن را در «اندکی سایه» و یورش سربازها به کارگران اعتصابی و مردم داریم، بسیار کاملتر تصویر شده است. این ایجاز بیش از حد در قسمتهایی از رمان هم خواننده را با ابهام رو به رو میکند.
فکر میکنم این نظر «یان رید»، منتقد و نویسنده انگلیسی باشد که میگوید نویسنده باید پارههایی ناگفته در داستان باقی بگذارد، مثل رویا، مثل خواب. این پارههای گفته نشده به مدد قسمتهای گفته شده در ذهن مخاطب بازآفرینی میشود تا خواننده هم سهمی در داستان داشته باشد. خواننده را نباید فراموش کرد یا او را دست کم گرفت. در ضمن نباید داستان را پیچیده کرد و ایهام را با ابهام اشتباه گرفت. ساختار و زبان داستان حتی اگر پیچیده باشد باید از متن داستان برخیزد و نه بر آن تحمیل شود. البته «اندکی سایه» اولین تجربه من در رماننویسی است و دلیل قانعکنندهای هم برای نادیده گرفتن اشکالات آن نیست، اصلاً توجیه خوبی نیست.
«اندکی سایه» حتی اولین تجربه من در نوشتن یک داستان بلند است. بلندترین داستانی که قبل از آن نوشتم در مجموعه «من ویران شدهام» هست و «خواب بلند ارغوان» نام دارد. اگر سه داستان به هم پیوسته «سه صورت آبی» را هم که در مجموعه زیر چاپ «آنای باغ سیب» آمده به حساب بیاوریم پیش از «اندکی سایه» دو داستان بلند نوشتهام. آنچه تاکنون نوشتهام داستانهای کوتاه و بسیار کوتاهاند و میدانید که از هر جهت داستان کوتاه و رمان با هم تفاوتهای اساسی دارند ـ میخواهم عیب کار را بگویم، میخواهم بگویم این فشردگی از کجا پیدا شده ـ تعجیل و مقدار حوصلهای که برای نوشتن داستان کوتاه صرف میشود با رمان قابل مقایسه نیست.
اخیراً بر اساس خاطرات یک بانو رمان فرمی کوتاهی نوشتهام. اینبار به خاطر آنکه نزدیک به هفت هشت ماه گذشته را صرف خواندن رمان کردهام ـ و یکی از آنها «خانواده تیبو» (نوشته «روژه مارتن دوگار») است که خودش شرح و بسط فراوانی دارد ـ دیدم برای نوشتن این رمان تعجیل ندارم، حوصله دارم. مقدار حوصلهای که دارم صرف نوشتناش میکنم خیلی بیشتر از حوصلهای است که برای «اندکی سایه» صرف کردم. از طرفی، زمانه ما زمانه ارتباطات سریع است. دوران ما دوران شتاب است. نسل جوان ما نسل دهه چهل نیست که بنشیند و با یک عالمه اشتیاق رمانهای برجستهای مثل «همسایهها» را بخواند یا «سووشون» را، یا «جنگ و صلح» را.
به مجموعه داستانهایی که این روزها چاپ میشوند نگاه کنید، اغلب کمتر از صد صفحهاند و متاسفانه با معایب نگارشی حتی. کاملاً پیداست که بازخوانی و بازنویسی نشدهاند. عجله دارند که حتماً چاپش کنند ولو با سرمایه خودشان و در تیراژ بسیار کم. به تیراژ کتاب شعر و تعداد شعرای جوان ما نگاه کنید. کتابهای شاعران در قفسهها میمانند و خاک میخورند اما در روزنامههای ادبی شعر شاعران تازهای چاپ میشود. این حرف من نیست. آنچه گفتم دیگران بارها تکرار کردهاند. اما انگار کسی گوشش بدهکار نیست و یا همانطور که گفتم، دوران، دوران شتاب است و نمیشود انتظار داشت که بنشینند «شاهنامه» و «هزار و یک شب» و «جنگ و صلح» و «ژان کریستف» را بخوانند و یا «درخت انجیرمعابد» احمدمحمود را.
در یک چنین شرایطی به نظر من نویسندگان میتوانند در صورت امکان در تلخیص رمانشان بکوشند و راه میانه پیدا کنند. البته این یک نظر کاملاً شخصی است و توصیه نمیشود. من در نوشتن «اندکی سایه» نهایت ایجاز را به کار بردهام؛ یکی به دلایلی که گفتم و یکی هم به خاطر موقعیت کنونی نسل معاصر. «اندکی سایه» سرشار از ایجاز است اما کم ندارد. لحن و آهنگ رمان، توصیفها و به خصوص زبان شاعرانه آن فکر میکنم خواننده را سر ذوق میآورد.
بله، حق با شماست. میتوانست کتاب مفصلی بشود مثل «همسایهها» اما من احمد محمود نیستم و در ضمن توانم همینقدر بود که در «اندکی سایه» آمد، بگذار خواننده هم لطف کند و چند بار آن را بخواند و دریابد که در پس هر جمله و هر پاراگراف رمز و رازی هست که باید آن را کشف کند و لذت ببرد. حالا وقتی به کتاب نگاه میکنم و فکر میکنم آیا میشود آن را دوباره نوشت و با تفصیل بیشتر، میبینم نمیشود، نمیتوانم. این کتاب برازنده نامش است: «اندکی سایه»؛ فقط اندکی سایه و نه بیشتر. با وجود این، در نوشتن رمان بعدیام البته حوصله بیشتری به خرج میدهم و مضمون آن هم چنین حوصلهای میطلبد.
نحوه ضبط دیالوگها کمی نامنسجم به نظر میرسد. یعنی گاهی ضبط دیالوگها به شیوه محاورهایست و گاهی به شیوه زبان نوشتاری و رسمی. حتی در مواردی در ضبط یک دیالوگ از هر دو شیوه بهره گرفتهاید. مثلاً این دیالوگ که مشخص نیست محاورهایاست یا نوشتاری: «چای و عصرانه دلچسبی بهتون قول میدم و اگه دلتان خواست، اگه مشتاق بودین، امشب رو میمانیم و فردا راهی میشویم... » (اندکی سایه – صفحه ۷۸). علت این ناهماهنگی در نگارش دیالوگها چیست و اصولاً شما ضبط دیالوگ را به شیوه رسمی میپسندید یا محاورهای؟
جالب است. من دیالوگنویس خوبی هستم. آنها که هنوز مرا نمایشنامهنویس میدانند این حرف را از من باور میکنند اما در «اندکی سایه» لحن شاعرانه داستان و گاهی فاخربودن نثر مرا هم با خود ربود و برد.
در متن رمان در موارد متعددی بعد از علامت سوال و علامت تعجب از نقطه یا ویرگول استفاده کردهاید که از نظر اصول نگارشی اشتباه به شمار میرود. آیا در این امر تعمدی داشتید یا ویرایش نشدن کتاب باعث بروز چنین اشتباهی آن هم به این گستردگی شده است؟
راستش را بخواهید من به این مورد توجهی نکردهام. موقع نوشتن هم جای ویرگول، نقطه ویرگول و اینها را فراموش میکنم. بعد هم که آن را میخوانم تا اصلاح کنم چشمم عادت کرده است و نمیبیند. باید کسی ویرایش کند که برای نخستینبار متن را میبیند. باشد برای بعد از این.
فکر نمیکنید با توجه به اینکه خودتان هم میپذیرید دیالوگها ناهماهنگند و اصول نگارشی را هم چندان دقیق رعایت نکردهاید رمان از این بابت لطمه خورده و انتشار آن بدون ویرایش کار درستی نبوده؟ قصد ندارید دستکم برای کتابهای بعدیتان از یک ویراستار کمک بگیرید؟
نه. تلاش میکنم خودم یاد بگیرم.
انتظار داشتید که «اندکی سایه» با چنین استقبالی مواجه شود و جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی را دریافت کند؟ فکر میکنید کسب این جایزه مهم چه تاثیری در ادامه فعالیتهای ادبیتان بگذارد؟
نه. فکرش را هم نمیکردم که «اندکی سایه» برنده کتاب سال بشود، به دلیل اینکه من نمیدانستم برای بخش ادبیات داستانی هم جایزه منظور شده است. انتخاب رمان «چراغها را من خاموش میکنم» اگر یادم باشد و اگر درست باشد، از یادم رفته بود. از جایزه گلشیری و دیگر جوایز هم ناامید بودم. هیچوقت به این جوایز امیدی نداشتم، نه به خاطر آنکه رمان «اندکی سایه» ارزش رقابت نداشت، نه. برای اینکه نویسنده آن در هیچ محفل و یا مجلس ادبی جایی نداشت، نمیرفت و نمیآمد. هنوز قد و قواره مناسب را پیدا نکرده بود. آنچه اتفاق افتاد سوای اینکه نتیجه سالها رنج فراوان خواندن و نوشتنم بود، نتیجه لطف پروردگارم بود.
بعدش هم که «اندکی سایه» برنده کتاب سال شد عدهای فرمودند: این جایزه دولتی است. مثل اینکه کلمه دولتی علامت دست نشاندگی و یک جور غسل تعمید است و من «اندکی سایه» را برای دولت نوشتهام! حتی یکی از منتقدان در یک جلسه نقد و بررسی در تهران به من گفت: شما «اندکی سایه» را طوری نوشتهاید که با تمام ضوابط ارشاد جور درمیآید و مو لای درزش نمیرود! حیرت کردم. نمیدانستم باید چه بگویم؟ سال ۶۷ وقتی این داستان را مینوشتم اصلاً به جایزه فکر نمیکردم، چون نمیدانستم جایزهای هست. وقتی در سال ۸۳ آخرین بازنویسی را برای چاپ انجام میدادم، نمیدانستم قرار است جایزه بدهند. همانطور که گفتم مورد عنایت پروردگارم قرار گرفتم و به هیچکس مدیون نیستم. داوران هم مرا نمیشناختند و رفاقتی در کار نبود. بعداً وقتی با آنها مواجه شدم دیدم مردمان شریفی هستند و حقیقتاً این وصلهها به آنها نمیچسبد.
و اما اینکه میپرسید فکر میکنید کسب این جایزه مهم چه تاثیری در ادامه فعالیتهای ادبیتان میگذارد؟ باید عرض کنم که یک وقتی هست که کسی شما را نمیشناسد، گوشه خانهات نشستهای و داستانت را مینویسی و الی آخر... . این نوشتن یا به امید است یا اینکه برای دل خودت مینویسی و اصلاً در قید مخاطب نیستی. اما وقتی ناگهان اتفاق شگرفی میافتد و زنگها برای شما به صدا درمیآید، آنوقت خیل مخاطبان چشم به راه میمانند تا از تو اثر تازهای بخوانند؛ دوستان بیشتر و مخالفان کمتر البته.
حالا دیگر آن امید نهفته در ضمیر پنهانت شکفته شده و به بار نشسته و نمیتوانی برای دل خودت بنویسی. برای من هم این قاعده رخ داده است. منتها من هنوز هم برای دل خودم مینویسم و این نوشتن البته با نقد و نظرهای دوستان دور و نزدیک پختهتر شده و از معایبش کاسته شده و فکر میکنم به مخاطب نزدیکتر شدهام.
مخاطبان من اکنون بسیارند و از این بابت خوشحالم. دوستان فراوانی در مطبوعات یافتهام: واسطههای شریف، بیغرض و بیتوقع که امیدوارم شایستگی محبتشان را داشته باشم. محبت این عزیزان احیای مسیحواری است که در کالبد من در این گوشه عالم دمیده میشود. متولیان جوایز دیگر مرا در این «گوشه» ندیدند. دم دستشان بودم، جلو چشمشان بودم و ندیدند، ولی داوران کتاب سال مرا دیدند. آیا نباید ممنون داوران کتاب سال باشم که مرا در این دور افتاده نقطه از یاد رفتگان، دیدند و به یادم آوردند؟ جایزه کتاب سال البته این همه نعمت و برکت با خودش آورد و خدا را شکر میکنم. هدیه نقدیاش هم که تا سکه آخر خرج تعمیر خانه شد و خلاص و شدم همان که بودم.
بهعنوان سوال آخر کمی از کارهای در دست انتشارتان و به خصوص رمان «ماهبانو و سایههای وحشی باد» که ظاهراً به زودی منتشر خواهد شد، بگویید.
سه کتاب در راه دارم و یک رمان کوچک به تازگی نوشتهام و همچنان روی رمان «زمانی برای پنهانشدن» کار میکنم. در کنار آن هم چند داستان کوتاه نوشتهام. تا آنجا که میدانم هنوز مجوز مجموعه داستان «آوای نهنگ» که نزد چشمه است، پس از ماهها صادر نشده است.
بگذارید یک خاطره برایتان تعریف کنم: روزی را به یاد میآورم که برای گرفتن جایزه شهید «حبیب غنیپور» از یزدانشهر عازم تهران شدم و رفتم مسجد جوادالائمه. قرار بود مراسم اهدای جوایز بعد از برگزاری نماز جماعت مغرب و عشا برگزار بشود. بین دو نماز پسرم که همراهم بود به من اشاره کرد که آقای صفارهرندی، وزیر ارشاد، آمده است و آن آخر در آستانه در ورودی لابهلای کفشها ایستاده و دارد نمازش را میخواند (به نماز مغرب دیر رسیده بود). به خودم گفتم بعد از نماز عشا به دیدنش میروم. او مرا میشناخت به خاطر جایزه کتاب سال و هنوز در یادش بودم، و خلاف جوانمردی بود که او را ندیده بگیرم.
بعد از نماز رفتم و وقتی آقای صفارهرندی چشمش به من افتاد دست دور گردنم انداخت، با شادمانی احوالم را پرسید و پرسید اینجا چه کار میکنی؟ گفتم برای گرفتن جایزهام آمدهام. گفت: اینها نشانههای رحمت پروردگارند، قدرشان را بدان. نگفتم که «پهلبد» ـ وزیر فرهنگ و هنر قبل از انقلاب ـ را دیدهام که با آن همه نیروی یونیفورمپوش و محافظان مسلح و بگیر و ببند و کور شو و دور شو میآمد تالار رودکی، با یک ماشین مشکی براق ضد گلوله، و حالا شما قاتی مردم هستید و این گوشه، لابهلای این کفشها دارید نمازتان را میخوانید. نگفتم که نماز شما در یک چنین موقعیتی حتماً بیریا و صادقانه است، چونکه در میان این مردم ساده کوچه و بازار کسی توجهی ندارد که آدم بخواهد ریا بکند تا سود کلانی ببرد.
حتی نگفتم کتابم چندین ماه است که در ارشاد منتظر مجوز به سر میبرد. دلم نیامد در آن فضای صمیمی به او بگویم تو با این نجیبی و مهربانی آیا میدانی که کتابهای بسیاری در محاق میمانند و ممیزان به یک کلمه گیر میدهند؟ باور کنید عین واقعیت است. عکسهایش را دارم. پسرم گرفت. آن صمیمیت در آن عکسها ثبت شده است و نمیشود منکر شد و یا باور نکرد. فقط ماندهام که چرا «آوای نهنگ» باید ماهها در انتظار مجوز به سر ببرد؛ «آوای نهنگ» و بسیاری کتاب دیگر.
بگذریم. «ماه بانو و سایههای وحشی باد» رمان کوچکی است، یا داستان بلند، هر جور که میخواهید اسمش را بگذارید. فکر میکنم 100 صفحهای بشود. یک کاربا فرمی تازه است که براساس مجموعه خاطراتی نوشته شده که نویسنده آن مایل بود چاپشان کند و قرار بود من ویراستارش باشم. اینکه به فکرم برسد به عنوان راوی پا در میان بگذارم و خاطرات را به شکل رمانی دربیاورم یک اتفاق ناگهانی و بیمقدمه بود. یکجور الهام، شاید؛ این رمان به نشر مانا سپرده شده و پیش از پایان زمستان منتشر میشود.
خوشبختانه هنوز به ماشین تولید داستان تبدیل نشدهام. خلاقیت چیزی نیست که دم دست توی طاقچه باشد. گفتنیهایی که با شما گفتم، گفتم که نگفتهها را گفته باشم.
لينکده
ویژهنامهی «اژدهاکشان» اعتمادملی
«اژدها کشان» جایزهی جلال آلاحمد را برده و نامزد جایزهی گلشیریست
بهزاد رعیت، شاعر و مترجم،درگذشت
ویژهنامهی سه سالهگی «جن و پری»
امیدوارم همچونآن بپاید و بیشتر ببالد
با ویرگول به جنگِ دشمنات نرو!
نقد محسن حاتمی بر یادداشت من
جایزهی«واو» نامزدهایاش را شناخت
و البته به اشتباه «مخلوق» زنوزی را چاپ اول درنظر گرفته و نامزد کردهاند!
نگاهی به «وجدان زنو»ی ایتالو اسووو
مهدی فاتحی، مترجم«داستاننویسی نوین»، بهتازهگی وبلاگنویس شده
نامه به یک «سید مـحـمد خـاتمی»!
یک شعر طنز خواندنی از نیما دهقانی
از ریچارد براتیگان و «پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد» بیشتر بدانید
گفتوگوی اعتماد با «حسین نوشآذر»
گفتوگوی «گاردین» با «یاشار کمال» داسـتـاننـویـس مـعـروف تـرکـیـهای
مروری بر «در حال کندن ِ پوست پیاز»
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
AHMAD BARAAYAM BENEVIS. I ENJLYED THE NEWS ABOUT YOU AND HOPE TO HEAR FORM YOU.
PARVIN, ZAHRAA AND SEKINEH RAA MEEBOOSAM
MAHMOOD BIGDELY | June 17, 2008 06:04 PM
با سلام خدمت اقاي بيگدلي
خوشحالم از موفقيت شما و با جان و دل تبريك ميگويم
خواهر من يكي از شاگردان شماست و من شما را به خوبي ميشناسم
اميدوارم كه بتوانم رملانهاي شما را بخانم
با ارزوي سلامتي براي شما
اعظم عبدالهي | June 9, 2008 12:28 AM
بیگدلی عزیز سلام
منهم بچه آغاجاری هستم.متولد ۱۳۳۰ لین جلوی سینما زیدون.منهم خاطراتی از سال های ۱۳۳۴ به بعد نوشته ام.قضیه اوس هادی را مرحوم پدرم برایم میگفت.دوست دارم برایت این خاطرات را بفرستم همه درفایل پی دی اف هستند چند عکس سالهای ۱۳۳۰ آندوره از اغاجاری را پیدا کردم که دوست دارم برایت بفرستم.کتابت را ندارم اما قطعه هایی از انرا گوشه وکنار خوندم.منتظر پاسخت هستم
هدایت اشتری لرکی
رئیس سابق بانک سپه پاریس
پاریس - فرانسه
هدایت اشتری لرکی | December 2, 2007 02:23 PM
با سلام وعرض ادب خدمت شما هم وطن عزيز.براستي چرا بعضي از رسانه ها هدف اصلي خود رافراموش كرده به جاي اطلاع رساني صحيح وايجاد وحدت وارامش در كشور به دنبال ايجاد تفرقه و نفرتي كاذب بين ايرانيان هستند؟
چرا مسئولين اين نوع رسانه ها فكر مي كنند حقيقت فقط نزد ايشان است و ايشان تنها كاشفان حقيقتند و در سراسر ايران بهتر از ايشان هيچ فرد دگر انديشي قادر به درك حقيقت نيست ؟
چرا اين نوع رسانه ها قسمتي از صفحه خويش را به گفتمان اختصاص نمي دهند تا ديگر انديشمندان نيزدر ان صفحه به دفاع از نظرات واتهامات بپردازد كه اولا اين گفتمان نشاني باشد بر ازادي ودوم اينكه مردم بهتر حقيقت راتشخيص بدهند؟
آيا يك بهائي با مطالعه تهمت هاي روزنامه حق ندارد در ان رسانه حرفي بزند ودفاعي را بنويسد ؟
ايا اين عمل زشت يعني دروغ پراكني تقرقه افكني وايجاد اشوب در يك كشور اسلامي جرم نيست ؟
وچرا رسانه ها نسبت به تهمت هائي كه به جامعه بهائي مي زنند نبايد به قوه قضائيه پاسخگو باشند؟
با راه اندازي وبلاگ ناقص خود سعي دارم پاسخي هرچند مختصروساده به آن اتهامات نخ نما شده رسانه ها بدهم ودر واقع اين فاصله را كمتر كنم . لطفا بي هيج پيش داوري، مطالب وب را مطالعه بفرمائيد منتظر نظر و راهنمائي هاي شما مي مانم
http://jooyya.blogfa.com/
جويا | November 28, 2007 11:17 AM
پس از 40 روز
araz | November 21, 2007 01:35 PM
طولاني بود. پراكنده تا جاهايي خواندم. نميدانم چرا از فاخر بودن حوصله ام سر مي رود. من ويران شدهام را با خواندن يكي از داستانهايش انداختم كنار و تاحالا نخواندهام. كاش يك يادداشت هم روي كتابش ميگذاشتي. موفق باشي.
ارادتمند. لاله
لاله | November 13, 2007 04:08 PM
سلام. این مطلب در بلاگ نیوز لینک شد.
Mina Hasani | November 8, 2007 08:08 PM
سلام
عنوان مطلب پست امروز وبلاگ هرانک
هویت گمشده ترازدی قرنما
ali rashvand | November 8, 2007 06:46 PM
در یک چنین شرایطی به نظر من نویسندگان میتوانند در صورت امکان در تلخیص رمانشان بکوشند و راه میانه پیدا کنند.
بر سر ادبيات ايران چه آمده؟ كلمات در لفافهاي از آبي آسمان....اي واي بر من!
پونه بريراني | November 8, 2007 09:18 AM
سلام
بر مرد ادب و فرهنگ جناب اقاي جاويد
مصاحبه آقاي احمد بيگدلي را تمام كمال خوندم ودر هرانك لينك كردم تا دوستان و مخاطبان بخوانند اين موفقيت را به آقاي بيگدلي تبريك مي گويم
ارادتمند رشوند
ali rashvand | November 6, 2007 05:17 PM