« «همهی افتادگان» ِ سامویل بکت | Main | گفتوگو با «محمدحسین محمدی»، داستاننویس افغانستانی (بخش پایانی) »
گفتوگو با «محمدحسین محمدی»، داستاننویس افغانستانی (بخش نخست)
حسین جاوید- روزنامهی «تهران امروز» - ۱۰ مرداد ۱۳۸۶
(بخش دوم این گفتوگو فردا در روزنامهی «تهران امروز» منتشر خواهد شد)
«محمدحسین محمدی» را در یک بعد از ظهر گرم تابستانی دیدار میکنم. درست در ساعت مقرر سر قرارمان حاضر شده. به محض اینکه مینشیند گذرنامهاش را از جیب خارج میکند و روی میز میگذارد و با لبخند میگوید که از زمان تشدید طرح بازگرداندن مهاجران افغان مجبور است همیشه این گذرنامه را ـ که در واقع مجوز حضورش در ایران است ـ به همراه داشته باشد. «محمدحسین محمدی» این روزها دیگر در بین اهالی ادبیات در ایران چهرهی شناخته شدهای است. یک دو جین جوایز ریز و درشت برای داستانهای کوتاهاش به دست آورده و دریافت جایزهی هوشنگ گلشیری برای کتاب «انجیرهای سرخ مزار» به عنوان بهترین مجموعه داستان سال ۸۳ نیز افتخاراتش را تکمیل کرده است.

او متولد سال ۱۳۵۴ شمسی در شهر مزارشریف است اما بیشتر عمرش را در ایران گذرانده. «محمدی» ضمناً از پژوهشگران ادبیات معاصر افغانستان است و چندی پیش کتاب مهم «فرهنگ داستاننویسی افغانستان» را به دست چاپ سپرده که «محمداعظم رهنورد زریاب» نویسنده نامدار افغان از آن به عنوان «یک کار بسیار بزرگ و بینظیر» یاد کرده است. به تازگی نشر «چشمه» داستان بلند «از یاد رفتن» نوشتهی «محمدحسین محمدی» را منتشر کرده است. به همین بهانه پای صحبتهای او نشستهایم و راجع به داستانهایش و بهخصوص «از یاد رفتن» گپ زدهایم.
***
شما سالها در ایران زندگی کردهاید و به نوعی میتوان گفت یک نویسندهی مهاجر هستید. با این حال فاکتورهای ادبیات مهاجرت به ندرت در آثارتان دیده میشود. مکان داستانهایتان کشورتان افغانستان است و شخصیتهایتان همه افغانیاند و از نوستالژیای هم که معمولاً در نوشتههای نویسندگان مهاجر نمود دارد در آثارتان خبری نیست. انگار مهاجرت تاثیری بر داستاننویسی شما نداشته است. فکر میکنید اگر در کشوری غیر از ایران ـ که هم از لحاظ جغرافیایی نزدیک افغانستان است و هم از نظر فرهنگ، دین و زبان پیوندهای مشترکی با آن دارد ـ بودید، باز هم همینطور مینوشتید یا ممکن بود مثل دیگر نویسندهی هموطنتان «خالد حسینی» به زبان و شیوهای دیگر بنویسید؟
برخلاف نظر شما فکر میکنم که مهاجرت روی نوشتههای من تاثیر گذاشته است. درست است که در موضوعات و فضای داستانهایم به مهاجرت نپرداختهام اما مهاجرت روی زبان من خیلی تاثیر گذاشت. این را هم بگویم که اگر من به ایران مهاجرت نمیکردم شاید اصلاً نویسنده نمیشدم و چه بسا یک انسان بیسواد افغانستانی میماندم. به زبان داستانهای من توجه خاصی شده است و آن چیزی که باعث شد من به این زبان روی بیاورم مهاجرت بود. چرا که فارسی ایران با فارسی افغانستان اندکی متفاوت است و مهاجرت من را به این تفاوت واژگانی و ساختاری آگاه کرد.
موضوعات داستانها، شخصیتها و فضاهای داستانهای من همه مربوط به داخل افغانستان هستند اما اگر من مهاجرت نمیکردم نمیتوانستم این نگاه را به جنگ افغانستان و مسائل داخلی آن داشته باشم. وقتی از افغانستان خارج شدم توانستم از جنگی که آنجا بود و آدمهای آنجا فاصله بگیرم و این فاصله باعث شد بتوانم به گونهای آگاهانهتر و یا متفاوتتر به آن فضاها نگاه کنم.
در واقع مهاجرت در نوع نگاهتان تاثیر گذاشته است اما شاید این تاثیر در لایهی اول داستانهایتان چندان در نظر نیاید.
این تاثیر به لحاظ موضوعی و درونمایهای است. حالا جنگ افغانستان دیگر رو به پایان است و عدهای هم میگویند تمام شده اما این داستانها در سالهایی نوشته شده که افغانستان هنوز درگیر جنگ بود. همانطور که گفتم فاصله من از آن جنگ باعث شد که بتوانم به آن نگاهی متفاوت داشته باشم و شاید اگر داخل افغانستان بودم نمیتوانستم این داستانها را بنویسم. چرا که در بحبوحهی جنگ میبودم و در آن بحبوحه امکان قضاوت درست وجود ندارد. شاید به این خاطر من تاکنون به فضای مهاجرت نپرداختهام که فکر میکنم هنوز موقع آن نرسیده. ممکن است بعدها اینکار را بکنم و البته شاید این بعدها وقتی باشد که دیگر از ایران خارج شده باشم.
اشاره کردید که مهاجرت روی زبان داستانهایتان تاثیر زیادی گذاشته است. اتفاقاً زبان ویژهی شما اولین چیزی است که در مواجهه با داستانهای مجموعهی «انجیرهای سرخ مزار» و داستان بلند «از یاد رفتن» نظر خوانندهی ایرانی را جلب میکند. این زبان نه تنها لغات و عبارات افغانی دارد که حتی ساختار جملات آن نیز افغانی است. آیا این زبان، زبان رسمی افغانهاست یا زبان فارسی است با چاشنی اصطلاحات افغانی؟
زبان رسمی افغانستان طبق قانون اساسی هم زبان پشتوست و هم زبان دری که در واقع همان زبان فارسی است. منتها قانون اساسی روی کاغذ است و عملاً زبان رسمی افغانستان زبان فارسی است. فارسیای که در افغانستان رایج است از نظر ریشهای با فارسیای که در ایران به کار برده میشود تفاوت چندانی ندارد. هر دو یک زباناند منتها در دو مکان مختلف رایج هستند. پیشرفت سیاسی اجتماعی ایران و رکود افغانستان از این نظر، موجب شد که رشد زبان در این دو مکان به دو گونهی متفاوت باشد. در ایران زبان فارسی بهروز شد و واژههای جدیدی در آن متولد شد اما در افغانستان زبان در جا زد، واژهی جدید ساخته نشد و واژههای بیگانه به همان شکل بیگانه وارد ساختار زبان شدند.
این تفاوتی است که زبان فارسی افغانی با زبان فارسی ایرانی دارد وگرنه از نظر دستوری زبانشناسان فرق زیادی در این دو نمیبینند. زبانی که من در داستانهایم به کار میبرم زبان فارسی رسمی که کاملاً بر طبق دستور زبان باشد، نیست. سعی کردهام زبان را بومی کنم. بومی به این معنا که ساختار گفتار و محاوره مردم را بدون شکستن کلمات وارد زبان کنم. این قابلیتی است که وجود داشت و من آن را وارد زبان داستانیام کردم.
من به فارسی دیگری نمینویسم و فکر میکنم همین بومی کردن است که زبان مرا متفاوت کرده است. نویسندگان جنوب یا خراسان ایران هم به زبان فارسی مینویسند، نویسندهی تهرانی هم به زبان فارسی مینویسد اما این سه نویسنده با هم کمی متفاوت خواهند نوشت، چرا که منطقه و فضا روی واژهها و ساختارهای زبان تاثیر میگذارد. من واژههایی را که در فارسی شمال افغانستان و بلخ و مزارشریف وجود داشت وارد زبانم کردهام. این فارسی حتی با فارسی مردم کابل و قندهار اندک تفاوتی دارد و بالطبع نسبت به زبان فارسی ایرانی هم متفاوت است.
هنگام نوشتن داستانهایتان با این زبان ویژه، مخاطب افغان را مدنظر داشتید یا مخاطب ایرانی؟
من همیشه برای نوشتههایم مخاطب افغانستانی را در نظر دارم. اگر موقع نوشتن مخاطب غیرافغانستانی مدنظرم باشد مجبور میشوم که به زبان و حتی درونمایه و فضا و شخصیتهایم به گونهای دیگر نگاه کنم. چرا که مثلاً به ذهنم میآید مخاطب ایرانی چون افغانستان را نمیشناسد شاید با این فضا ارتباط برقرار نکند پس باید افغانستان را معرفی کنم. نه. من سعی میکنم همانگونه که حرف میزنم و همانگونه که فکر میکنم، بنویسم. طبعاً مخاطب ایرانی هم اگر خوانندهی جدی ادبیات باشد با این زبان ارتباط برقرار خواهد کرد، چرا که فارسی است.
حرف شما درست است اما گاهی اوقات حجم لغات و اصطلاحات افغانی که در داستانهایتان به کار میبرید زیاد میشود و مخاطب ایرانی مدام مجبور است برای پیدا کردن معانی واژهها به لغتنامه انتهای کتاب مراجعه کند. آیا این مساله و کندشدن سرعت خوانش در روند برقراری ارتباط خواننده با متن ایجاد اختلال نمیکند؟
به گمان من خیر؛ شاید در داستانهایی که ۱۰ سال پیش در آغاز راه نویسندگی نوشتهام این مشکل دیده شود؛ چرا که در آنها آگاهانه به زبان نپرداختهام و هنگام نوشتن از زبانی که در ناخودآگاهام بوده استفاده کردهام؛ اما هر چه که به امروز نزدیک شدهام سعی کردهام پرداخت زبان و استفاده از آن آگاهانهتر شود. به این معنا که از یک واژه صرفاً به خاطر متفاوت بودنش استفاده نکنم و آن واژه علاوه بر کارکرد داستانی در خود جمله معنا پیدا کند.
خیلی تلاش کردهام واژههایی که برای مخاطب ایرانی ناآشناست لااقل اگر نه در جمله در پاراگراف و در صفحه معنی خودشان را به خواننده برسانند، منتها نه معنی دقیقشان. خواننده معنی نزدیک به آنها را درمییابد و این موجب میشود که با داستان قطع ارتباط نکند. فقط اگر خواست معنی دقیقتر آن واژه را بداند میتواند به لغتنامهی انتهای کتاب رجوع کند.
یعنی به مرور زمان زبانتان پختهتر شده و به سمتی رفته که لغات افغانی در خود متن مفهومشان را میرسانند.
تلاش داشتهام که به اینجا برسم و این تلاش هنوز ادامه دارد. وقتی نوشتن «از یاد رفتن» تمام شد من دیدم که به رغم حجم کمترش نسبت به «انجیرهای سرخ مزار» تعداد واژههای بومی و محلی آن زیادتر از «انجیر... » هاست. در «از یاد رفتن» تلاش داشتم سادهتر از «انجیرها... » بنویسم چرا که مخاطب ایرانی کمی مدنظرم بود و میدانستم که به هر حال این کتاب قرار است در ایران منتشر شود. برایم عجیب بود که دیدم با این حال واژههای بومی مورد استفادهام بیشتر شدهاند اما ساختار زبانم سادهتر شده است. اینکه میگویم زبانم ساده شده به معنای افت آن نیست، حتی به نظر خودم این سادگی با پختگی همراه بوده. در داستانهای مجموعه «انجیرهای سرخ مزار» خیلی جاها زبان خودش را به رخ خواننده میکشد اما فکر میکنم این به رخ کشیدن در «از یاد رفتن» دیگر وجود ندارد.
در واقع میگویید زبان در عین سلاست نباید در چشم بزند و مثل یک موسیقی فیلم خوب به رغم کمک به فضاسازی و پیشبرد فیلم به تنهایی شنیده نشود.
بله، زبان نباید تافتهی جدابافته باشد. زبان باید همراه و به موازات درونمایه، شخصیت و فضای داستان باشد. من فکر میکنم زبان هر داستان باید با زبان داستان دیگر کمی تفاوت کند همانگونه که آن دو داستان با هم تفاوت دارند. زبان برای من یکی از عناصر مهم داستان است.
(بخش دوم این گفتوگو فردا در روزنامهی «تهران امروز» منتشر خواهد شد)
لينکده
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
پنجره: یک عکس دیدنی با صد حرف!
«داستانهای نامنتظره»ی رولد دال، متنی که خواننده را میخکوب میکند!
دربارهی نمایشنامهی «تـمـاشـاچـی محکوم به اعدام» ماتئی ویسنییک
یک خبر خوش برای براتیگاندوستها: پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد!
در وبلاگ گروه اينترنتی «كولیها» دو عکس دلنشین از صادق چوبک ببینید
معرفی «سهگانهی نیویورک» پل استر
گزارشی از کتاب «سرمای طولانی» میریام مافای با ترجمهی میرفخرایی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
سلام
همیشه کارهای از نوع دگر داری راستی که عالی بود
هم قبیــــــــــــــله | August 1, 2007 11:35 PM
این استفاده از زبان، بازی های زبانی چیز واقعا غریبیست. خیلی غریب. برایم جالب بود. آن عکس هم خیلی جالب بود. سقف تئاتر شهر است؟؟
*** (کتابلاگ): هر چند من هنگام گرفن عکس حضور نداشتهام، اما بله، تئاتر شهر است.
لاله | August 1, 2007 06:26 PM