ادبيات و هنر
اميرمهدى حقيقت
مهستى شاهرخى
شبنویس
مجتبا پورمحسن
تادانه
منیرو روانیپور
ناصر غیاثی
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
حسین نوشآذر
بهاره آروین
ماکان مهرپویا
دوات
كتابهاى عامهپسند
دیهور
مهدی مرعشی
مسخ
كتابلاگ
سودارو
محسن بنیفاطمه
مينيمالها
کتابخوانه
مریم منصوری
آخرین مترو
غلاف تمام فلزى
شیرین کریمی
احسان عابدى
داود پنهانی
جواد عاطفه
سعید کمالیدهقان
رمزآشوب
آدم و حوا
سپینود
عباس معروفى
شمیده
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
دورترها
قصههای عامهپسند
مریم جعفراقدمی
عصیان
بیلی و من
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
آیدین فرنگی
سرزمین رویایی
سیدمهدی حسینی
سایه
چندگانه
روزنامهنگار نو
علیرضا مجیدی
سیبستان
جستوجوی کلمات
عطا صادقی
مریم گلی
دژاوو
آشپزباشی
الفبا
شرح
زننوشت
تندیس
شراگیم
ف م سخن
هنوز
پونه ابدالی
مریم حسینخواه
ختمالغرایب
خشم و هیاهو
کوچه
خواب زمستانی
شیرین احمدنیا
آبچینوس
سورئالیست
امشاسپندان
پرگلک
شهلا شرف
گفتار
روبو
نقطه ته خط
الپر
by BlogRolling
« یاد آر ز شمع مرده یاد آر (گزارشی از شب دکتر محمد معین) | Main | گفتوگو با استاد «منوچهر انور»، مترجم پیشکسوت (بخش پایانی) »
گفتوگو با استاد «منوچهر انور»، مترجم پیشکسوت (بخش نخست)
حسین جاوید – روزنامهی «تهران امروز» - ۲۰ تیر ۱۳۸۶
(بخش دوم این گفتوگو فردا در روزنامهی «تهران امروز» منتشر خواهد شد)
خانهای ساده اما زیبا در یکی از محلههای آرام و بیهیاهوی شمال شهر تهران؛ اینجا مردی زندگی میکند که کولهباری از دانش و تجربه بر دوش دارد اما طی این سالها در سکوت خودخواستهاش کمتر نامی از او شنیده شده است. استاد «منوچهر انور» متولد سال 1308 و از اولین ایرانیانی است که بهطور آکادمیک به تحصیل تئاتر پرداخته است. صدایی مسحورکننده و گیرا دارد و بعد از بازگشت به ایران بیشتر درگیر کار تئاتر، سینما و گویندگی بوده. در کنار اینها او اولین ویراستار ایرانی و بنیانگذار ویرایش در صنعت نشر ایران است. چندی پیش پس از سالها نشر گزیدهکار «کارنامه» کتاب «عروسکخانه، ایبسن شاعر و چند اشاره به چالش ترجمه» را منتشر کرد که نام «منوچهر انور»را بر تارک داشت. این کتاب شامل ترجمهی نمایشنامهی بسیار معروف «هنریک ایبسن»، رسالهای درباره این بازینویس نامدار نروژی و یادداشت مفصلی با موضوع چالش ترجمه و پیشنهادهایی در حوزه گذر از مرز کاذب زبان نوشتار به زبان گفتار است.

استاد حالا در آستانهی 80 سالگی است اما همچنان پرانرژی برنامههایش را پی میگیرد. ترجمهی چند نمایشنامهی دیگر «ایبسن»، کتابی به نام «زبان زنده» که شرح کاملتر مسائل «چند اشاره به چالش ترجمه» است و نیز «هزار بیشه ملانصرالدین» را که بازنویسی حکایتهای طنزآمیز با تصویرسازیهای «نورالدین زرینکلک» است، در دست کار و انتشار دارد. با او دربارهی سالهای سکوتش، «هنریک ایبسن» و نمایشنامهی «عروسکخانه» به گفتوگو نشستهایم. با این امید که سایهی استاد سالهای سال بر سر نسل جوان و جدید مترجمان و نویسندگان مستدام باشد.
***
شما در سالهای آخر دههی 30 و اول دههی 40 در موسسهی انتشارات فرانکلین ویراستار بودید و ظاهرا اکثر ترجمههایی که این موسسهی بزرگ انتشاراتی چاپ میکرد، زیر نظر و پس از بررسی و تایید شما منتشر میشد. با این وجود، اگر کتابهایی مثل پختستان، نوشتهی ادوین ابوت را که نمیتوان آن را یک کتاب تماما ادبی دانست استثنا کنیم، تا آنجا که من میدانم قبل از چاپ ترجمهی عروسکخانه، نام منوچهر انور روی جلد هیچ کتاب ادبی دیگری نیامده. میدانم که فعالیت در زمینهی سینما و گویندگی نیز از دلمشغولیهای دیگر شماست. طی این سالها چه میکردید و چرا اینقدر کمکار بودید؟
تحصیلات من اصولا در زمینهی هنرهای دراماتیک است. در آکادمی هنرهای دراماتیک لندن درس خواندهام. بعد از فراغت از تحصیل، سه، چهار سال در بیبیسی گویندگی و نویسندگی و ترجمه و کارگردانی میکردم. در سالهای دههی 30 چندین نمایشنامه رادیویی نوشتم یا ترجمه کردم و اجرا کردم. بعد که از بیبیسی بیرون آمدم، در همین موسسهی انتشارات فرانکلین به عنوان کتابخوان استخدام شدم. کار من این بود که کتابهایی را که به موسسه میآمد، بخوانم و در مورد آنها گزارش بنویسم و توضیح بدهم و به موسسه معرفیشان کنم تا مسوولان بتوانند برای چاپ آنها تصمیم بگیرند.
آن وقتها هنوز کار ویرایش وجود نداشت و واژههای ویراستار و ویرایش هنوز ابداع نشده بود، کار ویراستاری روی کتابها انجام نمیشد و رسمیت نداشت. آن روزها «ویرایش» را «ادیت» میگفتیم و «ویراستار» را «ادیتور». بعد از آنکه ده، بیست کتاب را به دقت ارزیابی کردم و درباره آنها گزارش نوشتم، همایون صنعتی، رئیس موسسه فرانکلین یک کتاب را پیشنهاد کرد که «ادیت» کنم: جلد دوم تاریخ تمدن ویل دورانت را که مرحوم امیرحسین آریانپور ترجمه کرده بود.
من هم اول بار در عمرم شروع کردم به «ادیت» و در «ویرایش» غرق شدم. به این ترتیب بود که کار کتابخوانی کنار رفت و ادیتوری در جای آن نشست. سنگ بنای ویراستاری در صنعت نشر ایران به معنای رسمی و حرفهایاش در واقع اینطوری گذاشته شد. در آن زمان موسسهی انتشارات فرانکلین به آن وسعتی نبود که بعدها شد. در مدت سه، چهار سالی که من آنجا بودم، دکتر فتحالله مجتبایی هم آمد و بعد هم نجف دریابندری و ما 3 نفر در واقع تشکیل مثلثی دادیم که کار ویراستاری را شکل و رونق داد. بعد از آن، من از موسسهی فرانکلین استعفا دادم. در سالهای بعد کسان بسیاری از جمله دکتر سمیعی و شادروان کریم امامی برای ویراستاری به فرانکلین رفتند.
من وقتی از انگلستان به تهران آمدم، قصدم کار تئاتر بود. گروه هنر ملی آن موقع تازه تشکیل شده بود و قرار بود اولین برنامهاش را در تئاتر تهران روی صحنه ببرد. دکتر والا، رئیس تئاتر تهران مرا به این برنامه دعوت کرد. برنامهای که در آنجا دیدم منقلبم کرد. رفتم و به گروه هنر ملی پیوستم. در نمایش «بلبل سرگشته» بازی کردم و بعدها که این نمایش برای حضور در فستیوال بینالمللی تئاتر به اروپا دعوت شد، من کارگردانی آن را برعهده داشتم. درست خاطرم نیست اما گمانم سال 40 بود. این نمایش خیلی سر و صدا به پا کرد و بعد از آن به دلایلی که ترجیح میدهم راجعبه آنها صحبت نکنم، از کار تئاتر بریدم و بیرون آمدم.
آنوقتها بعضی از ما طرحهایی در سر داشتیم که ناظر به بازار نبود. میخواستیم کارهایی بکنیم که «به کردنش بیارزد» اما راهانداختن و بهثمر رساندن طرحهایی که جنبههای مطلوبی از نظر بازار یا مقامات نداشت، کار آسانی نبود. برنامههای اینچنینی زیاد بود اما تنها مرجعی که امکان اینگونه فعالیتها در آن وجود داشت، وزارت فرهنگ و هنر بود. من فقط توانستم مقداری کار گویندگی و نویسندگی بکنم، کارهایی که از همه بهترشان، ترجمه آزاد گفتار فرانسهی فیلم «باد صبا» به فارسی و انگلیسی و اجرای آنها بود. «باد صبا» فیلم درخشانی است ساختهی آلبر لاموریس. لاموریس فیلمساز بزرگی بود؛ همان کسی است که فیلمهایی مثل «بالون قرمز» و «سپیدبال» را ساخته.
قهرمان فیلم «باد صبا» در واقع خود باد صباست و فیلمبرداری آن با هلیکوپتر انجام شده بود. بعد از تمام شدن کار فیلم اصرار کردند که باید صحنههایی از پیشرفتهای مدرن از نوع سدسازی و تاسیس کارخانهها و شناگری در دریا و آفتابگیری در پلاژها هم به فیلم اضافه شود. آلبر لاموریس زیر بار این کار نمیرفت و میگفت صحبت پیشرفتهای مدرن جایش توی این فیلم نیست. دو سال مقاومت کرد اما دستآخر تسلیم شد و در حال فیلمبرداری از سد کرج، هلیکوپترش سقوط کرد و مرد با فیلمبردارش و خلبان و کمک خلبانش. قرار گذاشته بود که با من طرحهای مشترکی را اجرا کند که متاسفانه از بین رفت و این کارها انجام نشد.
بعد من به عنوان مشاور در امور سمعی و بصری در سازمان برنامه استخدام شدم. فیلم مستندی ساختم به اسم «نیشدارو» که در خیلی فستیوالها بوده و در تلویزیون هم بارها نشانش دادهاند. به هر حال این اشارهای بود به بعضی کوششهای من ضمناً در فرانکلین که بودم، علاوه بر کارهای ویرایشی، چند داستان برای کودکان نوشتم که با نامهای مستعار منتشر شد. ماجرا اینطور بود و فکر میکنم بهتر باشد وارد جزئیات بیشتر نشویم.
اگر اجازه بدهید پیش از آنکه وارد بحث دربارهی عروسکخانه و ترجمهی آن شویم، میخواهم موضوعی را مطرح کنم که مدتها پرسش خیلی از علاقهمندان ادبیات بوده و اظهارات نجفدریابندری در کتاب گفتوگویش با ناصر حریری هم به آن دامن زده است. کتاب خشم و هیاهو با ترجمه بهمن شعلهور در سالهایی منتشر شد که او جوان کمسن و سالی بود.
بله، 17 ساله بود.
با این وجود، ترجمهاش از این کتاب دشوار فاکنر زیاد سر و صدا کرد. نجف دریابندری در گفتوگویی که اشاره شد، میگوید که ترجمه پیراستهی آن کتاب به همان اندازه که مدیون استعداد بهمن شعلهور است، نتیجه ویراستاری و مقابله و اصلاح جمله به جمله شما با متن اصلی است. البته اطلاع دارم که شما در همه این سالها ـ لابد به دلایلی ـ از مطرح کردن این موضوع خودداری کردهاید، فکر نمیکنید زمان آن رسیده باشد که زوایای تاریک این مساله روشن شود؟
هیچ زاویهی تاریکی در مساله وجود ندارد. همانطور که گفتم در موسسه فرانکلین، ویرایش شغل من بود و طبعاً مواردی از این قبیل زیاد پیش میآمد، وقتی ما اثری را از مترجمی میگرفتیم و میخواستیم برای چاپ آمادهاش کنیم آن را ادیت میکردیم.
قضیهی بهمن شعلهور این بود که من یک روزی دیدم که جوانی کمسن و سال با دو صفحه نمونه ترجمهاش از کار فاکنر آمده که «خشم و هیاهو را ترجمه کردهام».
من نگاهی به نمونه انداختم و دیدم کار ارزشمندی است. آدمهای معمر زیادی پیش ما میآمدند و کارهایی را برای انتشار میآوردند و ما خیلی راحت آنها را رد میکردیم، چون به هر حال برای خودمان استانداردهایی در نظر گرفته بودیم از نظر فارسینویسی و تسلط به زبانی که کتاب از آن زبان ترجمه میشد. قبل از هر چیز، حیرت کردم از شجاعت شعلهور و اینکه یک نوجوان 17 ساله سراغ فاکنر رفته و یک چنین نمونهای با خودش آورده. به موسسه پیشنهاد کردم که این کار را منتشر کنیم و اتفاقا موسسه مخالفت کرد.
میگفتند فاکنر به درد ما نمیخورد، نیهیلیست و بدبین و تیرهبین است و نوشتههایش برای جوانها خوب نیست. البته من به این حرف اعتقادی نداشتم و پافشاری کردم که این کار بشود و شاید شش، هفت ماه طول کشید تا توانستم حرفم را به کرسی بنشانم و موافقت موسسه را بگیرم. با بهمن شعلهور قرارداد بستیم. وقتی که ترجمه را آورد به هر حال چیزهایی در آن بود که احتیاج به ویرایش مفصل داشت. به دلیل شوق و آمادگی خاصی که در شعلهور دیده بودم، خیلی با اشتیاق، کار ویرایش «خشم و هیاهو» را به عهده گرفتم. گمان میکنم چیزی حدود هشت، نه ماه شعلهور میآمد روبهروی من، آنور میز مینشست و کلمه به کلمه با هم جلو میرفتیم.
تجربهی خیلی خوبی بود و خود من هم از این کار خیلی چیزها آموختم. نظایر این کار برای ما در فرانکلین طبیعی بود و امر بخصوصی نبود. نجف دریابندری هم، چون مورد سوال قرار گرفت، به علت صداقت و صراحت ذاتیاش اشاره به این مطلب کرده. کافی بود قصه برای قضیه «خشم و هیاهو»؟
بله من که جوابم را گرفتم.
(بخش دوم این گفتوگو فردا در روزنامهی «تهران امروز» منتشر خواهد شد)
لينکده
نمردیم تا مردن حمید هامون را ببینیم
تصاویر روی جلد کتابهای براتـیـگـان
مجموعـه شـعـر «تـانـگـوی تـکنفـره» سرودهی مجتبا پورمحسن منتشر شد
***تبریک مرا هم بپذیر مجتبا جان***
پروندهی مفصل شهروند امروز برای دهمین سال درگذشت صادق چوبک
جنجال جزماندیشان بهخاطر یک عکس کاملن هنری از دختر ۶ سالهی برهنه
«بهترین بوکرها» به «سلمان رشدی» برای «بچههای نیمهشب» اهدا شد
۱۵ شمارهی «ارغنون» روی نت
اگر نمیدانید با چه گوهر گرانبهایی طرف هستید، اینمطلب را بخوانید
دردنامهای برای یک سرقت ادبی دیگر
آهای نویسندهها، شعرا و مترجمهای احمق! ممیزی که سـانسـور نیست!
روزنامهی «تهران امروز» بهزودی با نام جديد به جـمـع نشريات بازمیگــردد!
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
shayad kasi dar tarikh asare shexpir va hafez va...ra be in azemat va ba in darke asemani ke dar zareh zareh erteash e sedaye ishan enekas darad nakhande
sedaye be azemat shir,
shahane va be letafat bad e bahari rouh bakhsh o rohani
hamishe salamato payande bashan
arash | January 17, 2008 04:45 PM
man az shagerdane ishan dar yek darse ekhtiyari boodam , ishan ojoobeiee dar adabiyate farsi va english hastand va che begooyam az ghodrate bazigariye ishan ,... man hargez oun rooz ha ro faramoosh nemikonam ,... az ishan dooram va dar Canada zendegi mikonam , kash rahi baraye dastyabie dobare be ishan bood
Elham | October 30, 2007 10:49 PM
خيلي جالب بود. اين بي تكلفي و بي ريايي. بزرگي آدم ها توي همين خاكي بودن هاست . اسطوره بودن يعني همين. يعني چيزي براي گفتن داشته باشي و خيلي خاكي آن را بگويي. ممنون از مصاحبه ات
لاله | July 11, 2007 03:57 PM
حسین خیلی گفت و گوی خوبی بود(
من که کلی خوشم اومد.ولی جدی صداش خیلیییییی باحاله.کاش بذاری یک کمش رو تو بلاگت.مخصوصا اونجا که حافظ میخونه.
فریانه | July 11, 2007 02:49 PM
شنیده بودم استاد بزرگ و مسلم ادبیات و خط فارسی جناب آقای حسین جاوید، قصد خودکشی دارند. چه شد که دست شستید از مردن استاد!
مازیار | July 11, 2007 10:30 AM