ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« شاهکارهای ادبی - ۱۱ | Main | هفتاد حکایت برگزیدهی داستانی از «گلستان سعدی» (E- Book) »
آقایان دزد، خجالت بکشید!
ظاهرن این ماجرای دزدی روزنامهها و مجلهها از نوشتههای من تمامی ندارد؛ هرآینه، هر چند بار که آنها اینکار وقیح و غیراخلاقی را انجام دهند، برای من عادی نمیشود و هر بار به هر طریقی که بتوانم اعتراض شدید خودم را دستکم در این تریبونی که در دست دارم اعلام خواهم کرد.
لابد در جریان هستید که پیش از این مجلهی «همشهری جوان» با یادداشتهای من برای «ریچارد براتیگن» پرونده درست کرده بود (اینجا، اینجا و اینجا را ببینید) و روزنامهی «اعتماد» هم گفتوگویام با «مهدی نوید» را بدون اجازه انتشار داده بود. (اینجا ببینید).
اینها یادداشتهایی بودند که آقایان دزد از «کتابلاگ» دزدیده بودند اما ظاهرن شدت علاقهی ایشان به من تا حدیست که رد نوشتهها و داستانهایام در کتابها را هم میگیرند و آنها را هم از سرقت بینصیب نمیگذارند!
باری، ماجرا این است که روزنامهی «اعتماد» چندی پیش داستانی از من را باعنوان «بدن بیموی بچه گربه» که از اولین تجربههای داستاننویسی من است و در مجموعهداستان «کتاب لحظه» منتشر شده، بدون کسب اجازه چاپ کرده است (اینجا)؛ من امروز بهطور اتفاقی آنرا دیدم و باز تا سر حد جنون عصبانی شدم.
همانطور که اشاره کردم این داستان از داستانهای سالهای نوجوانی من است و بههیچوجه علاقهمند نبودهام دوباره منتشر شود، اما روزنامهی «اعتماد» به سادهگی نوشیدن یک لیوان آب، برای بار دوم، تمام حقوق من را زیر پا گذاشته و باز هم مثل همیشه دست من مولف نوعی به هیچجا بند نیست. اگر خیلی زرنگی کنم و پاپی شوم، دستبالا با یک معذرتخواهی سر و ته قضیه را هم میآوردند و باز میماند تا کی و کجا نوشتهای دیگر از من یا شما دزدیده شود و باز هماین آش و هماین کاسه.
چیزی که بیشتر حرص من را در میآورد این است: حدود سه، چهار سال پیش که قرار بود من این داستان را در کانون ادبیات ایران بخوانم و نقد شود و آن جلسه هم ضبط تلویزیونی داشت، مجبور شدم آنرا بازنویسی و بخشهای بهزعم آنها مشکلدار را تعدیل کنم و روزنامهی «اعتماد» حتا همآن نسخهی سانسور شده را هم دوباره قیچی زده و بهعنوان مثال، جملهی «ساقهای نحیفاش را شلواری چسبان قالب گرفته» را حذف کرده!
من نمیدانم این عمل زشت، شاهکار اعضای پیشین گروه ادب و هنر روزنامهی «اعتماد» بوده یا کس دیگر؛ به هر حال به شدت از اینکه نوشتههایام بدون اجازه و بدون اطلاع من منتشر میشوند عصبانی هستم، و البته باز هم طبق قوانین ناقص حقوق مولف در این خرابشده، دستام به هیچجا بند نیست. تف به هر چه روزنامهنگار بیشرافت...
لينکده
ویژهنامهی «اژدهاکشان» اعتمادملی
«اژدها کشان» جایزهی جلال آلاحمد را برده و نامزد جایزهی گلشیریست
بهزاد رعیت، شاعر و مترجم،درگذشت
ویژهنامهی سه سالهگی «جن و پری»
امیدوارم همچونآن بپاید و بیشتر ببالد
با ویرگول به جنگِ دشمنات نرو!
نقد محسن حاتمی بر یادداشت من
جایزهی«واو» نامزدهایاش را شناخت
و البته به اشتباه «مخلوق» زنوزی را چاپ اول درنظر گرفته و نامزد کردهاند!
نگاهی به «وجدان زنو»ی ایتالو اسووو
مهدی فاتحی، مترجم«داستاننویسی نوین»، بهتازهگی وبلاگنویس شده
نامه به یک «سید مـحـمد خـاتمی»!
یک شعر طنز خواندنی از نیما دهقانی
از ریچارد براتیگان و «پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد» بیشتر بدانید
گفتوگوی اعتماد با «حسین نوشآذر»
گفتوگوی «گاردین» با «یاشار کمال» داسـتـاننـویـس مـعـروف تـرکـیـهای
مروری بر «در حال کندن ِ پوست پیاز»
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
باسلام .دوست خوب وباسوادمن جای تاسف است که درزمینه ادبیات هم این حرف وحدیثهاپیش بیایدواین داستاهای دردناک که خواندنش ناراحت کننده است وبردوباختش یکسان .ادبیات عزیزومقدس است وایمان به آن ایمان شکوهمندی است .ضمن حق دادن به شمادرخصوص ناراحتی ازچاپ بدون هماهنگی مطالبتان ازشماتقاضادارم فقط به ادبیات بپردازیدوحواشی آن رانادیده بگیریدوبگذاریدنوآموخته هاوکم سوادترهاازپرسوادترهاوباتجربه هاادبیات وعشق رابیامورندنه فحاشی وهتک حرمت ورفتارهای بازاری وکاسبکارانه .موفق باشید
مهرداد سنجابي | March 18, 2007 11:19 PM
بابا سلينجر!/ ول كن به كار خودت باش./ اتفاقن من خيلي دوست داشتم اين داستان رو بخونم چون قبلن گفته بودي يه نفر روش نقد مفصلي نوشته و اينكه آرزو كرده بودي يه روز كتاب خودت مستقلن چاپ بشه.
:::::کتابلاگ (به لاله): آن داستان که شما میگویید، داستان دیگریست که در کتاب «داستان امروز ایران» منتشر شده و آن نقد مفصل را هم آقای عنایت سمیعی بر آن نوشتهاند؛ این داستانی که سرقت شده، یک داستان دیگر است!
لاله | March 18, 2007 11:43 AM
سلام. یاد دوستی افتادم که مدتی قبل کتابی را از من امانت گرفت. مدتی بعد گفت چند هفته دیرتر پس خواهم داد چون خانمم هم داره می خونه. بعد گفت خواهر خانمم هم داره می خونه. خلاصه وقتی تمام فک و فامیلش کتاب رو خوندن بهم پس داد. اما کتاب پاره شده بود. گله کردم که چرا اینطور شده؟ دوستم گفت تو باید خوشحال باشی که پاره شده. این نشون می ده که کتاب خونده شده. دوست عزیز شاید تو هم باید خوشحال باشی چون مطالبت خونده می شه. (شوخی بود). موفق باشی.
محمد رمضانی | March 18, 2007 12:09 AM
سلام دزدی مطلب که زشت است وتقبیح می شود اما به نظر شما دزدی شخصیت جان کاه تر نیست ؟
چراخیلی جان کاه ودردآور است .
ازبابت دزدی مطالب تان تسلیت می اما برای دزد که بااین کار خودرا به دار آویخته .
احمد | March 14, 2007 05:10 PM
این حق نویسنده است که بداند کارش کجا چاپ می شود. این حق نویسنده است که بخواهد کارش چاپ بشود یا نشود. غرض ورزی های شخصی تان را با حسین جاوید قاطی این مبحث نکنید.
انصافا اگر از هر کدام از شماها مطلبی چاپ شود که به هر دلیل تمایل به چاپ مجددش در آن رسانه ندارید، این طوری رفتار نمی کنید؟ زنگ می زنید و تشکر می کنید یا بی خیال از کنارش می گذرید؟
دعواهای شخصی تان با انصافتان بدجوری بر خورده.
حسین جاوید را سه بار بیشتر ندیده ام و خودش خوب می داند که یک بار سر مساله ای حق را به او ندادم و دیگری را محق دانستم.
اما این بار این بنده خدا حق دارد. نویسنده صاحب اثر است. شهرستان دور هم زندگی نمی کند که دبیر سرویس فلان نشریه شماره اش را نداشته باشد تا حداقل اجازه چاپ مطلبش را بگیرد.
به نظرم اعتراضش در محیط سایت شخصی اش کاملا به جا بوده.
اگر این بلا سر می آمد خشتک دبیر سرویس را روی سرش می کشیدم.
ماکان
ماکان مهرپویا | March 12, 2007 01:47 AM
سهند جان عزیز دل برادر
جدا تو اسم نوشتههایات رو میذاری نقد. خودت به این چیزها نگاه کن:
عنتر
میمون
کرکس
کفتار
موش
خر
گاو
جدی عزیز دل من فکر میکنی من چیز دیگهای میتونم به تو بگم؟ هجو با نقد خیلی فرق داره. من فکر نکنم جاوید هم از اینکه آدمی اینقدر افراطی طرفدارش باشه خوشش بیاد.
.... | March 10, 2007 11:43 PM
می بخشيد؛ نوکر و يانوچه منظورم بود و نه ؛ نوکه؛
Sahand | March 10, 2007 09:20 PM
اقای چهار پا شناس: اولا اين عنوان شغلی جنابعالی کلمات تکراری دارد که باعث اشتغال Bandwidth انترتن شده و ترافيک ايجاد می کند. شما می توانيد يا ؛ چهار پا شناس باشيد؛ و يا؛ متخصص چهارپايان.؛ ثانيا: از اينکه برايم شغل پر در امد و جالبی پيدا کرده ايد از لطف شما بی اندازه سپاسگزارم. ولی متاسفانه مجبورم که پيشنهاد شما را رد کنم بخاطر اينکه بنده بد بختانه عمر درازی را در علوم انسانی بهدر داده و در اين رشته ها سرمايه گذاری های کلانی کرده ام. از اينکه بهترين دوران زندگی ام را صرف شناخت اين جانور دو پا کرده ام پشيمانم ولی چاره ای ندارم . در گير شدن با حيوانات چهار پا واقعا لذت داره زيرا که ما از حيوان چهار پا انتظاراتی داريم که همه اش را بر اورده می کنند ولی از یعضی از اين جانور دو پا که فکر می کند اشرف مخلوقات و ازادترين مخلوق خدا است ژنان رفتار هايی سر می زند که آدم را به تهوع وا ميدارد. نمونه اش نوکه هايی که برای خوشی اربابانشان همينجا به شکلک و جفتک پراکنی پرداخته اند. مثلا عنتری نوشته که نوشته های دوران جوانی اقای جاويد ارزش ادبی ندارند پس به اجازه گرفتن احنیاجی نبوده . و دزدی اثر بی ارزش-- از دیدگاه این میمون--اشکالی ندارد. اين به آن می ماند که مثلا من بدون اجازه صاخبش پالانش را بردارم . بگم که پالانت کهنه است و به اجازه گرفتن احتیاجی نبود. گرفتی چی میخوام بگم.؟
Sahand | March 10, 2007 09:15 PM
سهند عزیز با توجه به اینکه کامنتهای گذشته شما در این سایت و دیگر سایتها نشان میدهد که تخصص و تبحر بسیاری در شناخت حیوانات نادر با ذکر صفات دارید پیشنهاد کاملی برایتان دارم در باغ وحش تهران در محل نگهداری کفتارها خوکها و گرازهای وحشی متاسفانه نگهبان این حیوانات به کام مرگ فرو رفته است با توجه به شناخت شما از خصلت حیوانی این جانوران و با توجه به اینکه احساس می کنم گزندی از جانب آنها به شما جانورشناس معروف ایران نخواهد رسید دوستانه پیشنهاد میکنم به این شغل شریف نه نگویید. خود من در محل نگهداری چهارپایان مشغول به کارم اگر خواستید یک اساماس کوتاه بزنید.
چهارپاشناس متخصص | March 10, 2007 02:35 PM
ای بوزینه های پیر و پاتالی که به اقای جاوید حمله ور شده اید. من نه اقای جاوید را می شناسم و ته با ادبیات و داستان و شعر سر و کار دارم. اما من بهش حق میدهم که بخاطر سرقت اثارش خشمگین شود. پفیوز ها اگر ما ها خودمان دزدی ادبی و فرهنگی کنیم ایا حق داریم که به آنهایی که از بیت المال مردم میلیون ها می دزدند اعتزاض کنیم.؟ احتمالا همه شما هم به جوری انگل و زالو هستید که از قبل دیگران تغذیه میکنید و بخاطز آنهم برای شما ها دزدی امری معمول است و تف به چهره کثیف و زشت تان. کفتارهای بی ریخت.
سهند | March 10, 2007 07:13 AM
با سلام
وبلاگ با مبحث كالبد شكافي يك شاعر - شماره يك ، جنازه اول : صالح سجادی
به روز شد .منتظر نظرات مفيد و پر بار شما هستم.
با تشكر
ارادتمند مهدي آذري
mahdi azari | March 8, 2007 03:04 PM
حقیقتا من هم نفهمیدم اسم این کار کجایش دزدی است؟ وقتی نام مولف و منبع هم ذکر شده است.
اما چند نکته:
1. ترجمه داستانی از دوره نوجوانی. این البته بسیار خوب و ارزشمند است که نابغه ای چون تو در دوران نوجوانی چنین ترجمه می کند و من قطعا مثل تو نیستم که فقط و فقط عیب می بگویم بی ذکر هنرش. اما فکر کنم که نابغه بزرگ ما فراموش کرده که فقط رشد فیزیکی داشته. شاهد این مدعا هم نوع نگارش زننده توست.
2. جدی دقت کردی حسین! این روزها هر وقت عصبانی میشی و یا هروقت چیزی باب طبع تو نیست چقدر راحت ماسک دیگری به چهره می زنی. به نظر تو واقعا کلماتی مثل اینکه: چیزی که بیشتر حرص مرا درآورد!!! چقدر می تواند از منظر یک منتقد پذیرفته باشد. متاسفانه نقد تو نه تابع ضابطه است و نه اصول. همیشه حسی می نویسی. این حسی نوشتنت باعث شده که به نقدهایت دیگر کوچکترین اعتمادی نکنم. از کجا معلوم که تمام این کتاب ها را هم حسی نقد و معرفی نمی کنی؟
3. نمی دانم دهان تو چرا این قدر بزاق ترشح می کند؟ این همه تف کردن بر افکار گذشته و آدم و عالم و اقشار مختلف فقط یک نکته را ثابت می کند: شاید آن طور که تو گمان می کنی دوستان سابق تو نباید در تیررس خلطت قرار بگیرند . تو باید افکار قی گرفته ات را به دور بریزی.
4. برای هرکس مظلوم باشی برای من که ترا بسیا خوب می شناسم مظلوم نمایی نکن. می دانم که مظلوم نمایی ات حربه ای است برای بیشتر دیده شدن و بیشتر و بیشتر مطرح شدن.
5. خوشحالم که اینقدر بزرگی و بزرگوار که همه صف کشیده اند برای ایده دزدی و داستان دزدی. دوستانه می گویم مراقب خودت باش می ترسم خودت را هم بدزدند!
6. متاسفم که ادبیاتم این همه چرک شده است. اماوادارم می کنی. در برابر چون تویی اگر فریاد نزنم گمان می کنی که صدایتم بریده است. نه نبریده
یک دوست؛ یک آشنا ؛ یک بیگانه | March 7, 2007 12:51 AM
تو واقعن موجود نرحم بر انگیزی هستی.بدبخت
علی | March 6, 2007 03:06 PM
اووووووووووه باز كه شلوغش كرديد شما! اينها كه هم اسم نويسنده را كه شما باشيد هم نام كتاب لحظه را آورده اند. به هر حال داستان چاپ شده ايست ديگر، دزديش كجاست؟؟ گمانم مشكلش فقط در ضعف خود داستان باشد. لابد همين هم برافروخته تان كرده كه چرا كاري ضعيف ازتان چاپ كرده اند!!! بس كنيد شما هم با اين قيل و قال هاي هر چند وقتتان! گويا هر از گاهي مشكل كمبود توجه پيدا مي كنيد كه متوسل مي شويد به گير دادن به اين بندگان خداي مطبوعات يا پشت سر اين و آن حرف زدن و خودتان را اشرف مخلوقات جلوه دادن!!
رعنا | March 6, 2007 12:08 PM
سلام . ناراحتی شما را درک می کنم . کار زشت و غیر شرافتمندانه ای است که در مورد اکثر بلاگر ها انجام شده و می شود . من درک می کنم که گاهی بسیاری از روزنامه ها مطلب کم می آورند و به مطالب ما متوسل می شوند و درک می کنم که حق تألیف ما را هم ندهند اما حداقل نام بلاگر ها را که می توانند بالای مطلب بنویسند ! وقتی نام را هم دریغ می کنند نویسنده را لگد مال می کنند
صبا | March 6, 2007 01:20 AM
چرا بايد كلاسيك ها را خواند؟ خوشحال مي شوم ببيني . ممنون
بوك لاگ | March 5, 2007 11:28 PM
اينجا غروبه نازنين.چي بگم .
بوك لاگ | March 5, 2007 11:27 PM