ادبيات و هنر
اميرمهدى حقيقت
مهستى شاهرخى
شبنویس
مجتبا پورمحسن
تادانه
منیرو روانیپور
ناصر غیاثی
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
حسین نوشآذر
بهاره آروین
ماکان مهرپویا
دوات
كتابهاى عامهپسند
دیهور
مهدی مرعشی
مسخ
كتابلاگ
سودارو
محسن بنیفاطمه
مينيمالها
کتابخوانه
مریم منصوری
آخرین مترو
غلاف تمام فلزى
شیرین کریمی
احسان عابدى
داود پنهانی
جواد عاطفه
سعید کمالیدهقان
رمزآشوب
آدم و حوا
سپینود
عباس معروفى
شمیده
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
دورترها
قصههای عامهپسند
مریم جعفراقدمی
عصیان
بیلی و من
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
آیدین فرنگی
سرزمین رویایی
سیدمهدی حسینی
سایه
چندگانه
روزنامهنگار نو
علیرضا مجیدی
سیبستان
جستوجوی کلمات
عطا صادقی
مریم گلی
دژاوو
آشپزباشی
الفبا
شرح
زننوشت
تندیس
شراگیم
ف م سخن
هنوز
پونه ابدالی
مریم حسینخواه
ختمالغرایب
خشم و هیاهو
کوچه
خواب زمستانی
شیرین احمدنیا
آبچینوس
سورئالیست
امشاسپندان
پرگلک
شهلا شرف
گفتار
روبو
نقطه ته خط
الپر
by BlogRolling
« اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر | Main | سالومه »
نگاهی به رمان «زندگی در پیش رو»
زندگی در پيش رورومن گاری
ترجمهی لیلی گلستان
نشر بازتابنگار
۲۱۷ صفحه
سال نشر: ۱۳۸۱
کتابلاگ: «رومن گاری» در ایران نویسندهی محبوبیست و کتابخوانها بهخصوص او را با آثاری مثل «خداحافظ گاری کوپر» و «پرندگان میروند در پرو میمیرند» (اینجا) میشناسند. «زندگی در پیش رو»، از زیباترین رمانهای «گاری»ست که اولبار با نام مستعار «امیل آژار» منتشر شده و جایزهی «گنکور» را هم برای نویسندهاش بههمراه آورده. این رمان را «لیلی گلستان» به فارسی ترجمه و در سال 59 منتشر کرده، و سالها بعد در سال 81 مجوز بازنشر گرفته و در این مدت کوتاه به چاپ پنجم هم رسیده، اما ظاهرن فعلن دچار «مهرورزی»ست و مجوز چاپ آن لغو شده.
یادداشتی که در ادامه میخوانید، معرفی مفصل این رمان به قلم استاد عزیزم «فتحاللاه بینیاز» است که اولبار در مجلهی چاپی «بیدار» منتشر شده و با اجازهی خود ایشان، در کتابلاگ بازنشر میشود. چون یادداشت کمی طولانی بود، همهی آنرا در صفحهی اصلی نگذاشتم و برای خواندن متن کامل باید روی «ادامهی مطلب» کلیک کنید.
روایت ابدى محبت؛ اینبار از چشم درماندگان
نگاهى به رمان «زندگی در پیش رو» نوشتهی رومن گارى
*فتحاللاه بینیاز
«زندگی در پیش رو» روایت نیازىست که هیچ مرزى نمىشناسد؛ نیاز به عشق و دوستداشتن براى ادامهی زندگى و حتا فراتر از آن: «منفکناپذیرى زندگى از عواطف و علاقهمندىها»، آنهم با قلم نویسندهی انسانگرایى که آثارش رنگ و بوى نومیدى مىدهند.
«محمد»، پسر عرب و مسلمان در فرانسه زندگى مىکند. وقتى سهساله است پدر و مادرش سرپرستىاش را به زنى یهودى بهنام «رزا خانم» واگذار مىکنند. رزا خانم تا سن پنجاه سالگى فاحشه بوده. از آن به بعد چون فحشاء را براى سن و هیکل چاق خود مناسب نمىداند، آنرا کنار مىگذارد. در زمان جنگ، آلمآنها او را که زن جوانىست تا سرحد مرگ شکنجه مىدهند. سالهاست که جنگ تمام شده است و او که اکنون شصت و نه سال دارد هنوز از آلمانىها وحشت دارد. چون علت دستگیرى و شکنجهی خود را مذهباش مىداند با تهیهی اسنادى جعلى یهودىبودنش را محو مىکند. بنا بر اوراق جعلى او «هیچ رابطهاى با خودش ندارد» (ص 134)؛ به ـ این ـ ترتیب نویسنده نشان مىدهد که حکومتهاى مستبد و فاشیست براى انسانها چیزی جز بىهویت کردن نهایى آنها و اضطراب و آشفتگىاى همیشگى نمىگذارند؛ تنها به این دلیل که مىخواهند قدرت خود را به هر قیمت که شده حفظ کنند.
رزا خانم بعد از ترک فاحشگى بهمنظور امرار معاش از فرزندان نامشروع فاحشهها نگهدارى مىکند، چون طبق قانون فرانسه آنها حق ندارند از بچههاىشان مراقبت کنند. از اینرو کار رزا خانم غیرقانونىست. او براى ادامهی کار، براى همهی بچههایى که از آنها نگهدارى مىکند اسناد هویت جعلى درست کرده است. محمد از هفت بچهی دیگرى که نزد رزا خانم هستند بزرگتر است. در سن شش سالگى وقتى متوجه مىشود رزا خانم در ازاى پول از او نگهدارى مىکند، غمگین مىشود و چون فکر مىکند رزا خانم او را بهخاطر خودش دوست ندارد نزد دوست پیرش آقاى «هامیل» مىرود که او نیز مسلمان است.
انکشاف شخصیت هامیل، او را انسانى قانع نشان مىدهد. این «قناعت روح» با خواندن مکرر «قرآن» و رمان «بینوایان» بازنمایى مىشود. پىبردن به موضوع پول این تصور را در ذهن محمد بهوجود مىآورد که حتمن مادرى دارد که برایاش پول مىفرستد. دوست دارد مادرش را ببیند، پس مصمم مىشود که خانه را با مدفوع کثیف کند. بچههاى دیگر هم از او تقلید مىکنند و از اتاقها بهجاى مستراح استفاده مىکنند. رزا خانم آزرده مىشود و محمد که روحى حساس دارد، با دیدن اشکهاى او، آرزوى دیدن مادر را پس مىزند و بهعنوان بچهی بزرگتر به رزا خانم کمک مىکند. امر جایگزینى روانى پدید مىآید و آرزوى دیدن مادر، جایاش را به آرزوى داشتن یک سگ مىدهد.
محمد، سگى مىدزدد و آنرا به خانه مىآورد. با وسواس از او مراقبت مىکند و به او علاقهمند مىشود. یکروز تصمیم مىگیرد آیندهاى را که نمىتواند براى خودش بسازد براى سگ تأمین کند، بههمین دلیل بهرغم میل باطنىاش سگ را به بهاى سیصد فرانک مىفروشد. اما پول را در گندابرو مىاندازد و گریه مىکند. درواقع او فقط پول را بهدلیل اثبات اینکه خریدار دارد موجود باارزشى را صاحب مىشود، مىگیرد و این، علاقهاش به سگ است که مانع از استفادهی پول فروش آن مىشود. این موضوع بهخوبى نکتهسنجى محمد را به خواننده انتقال مىدهد. رزا خانم وقتى جریان را مىفهمد، عمل او را اولین اقدام خشونتآمیز مىداند و مىترسد که دچار بیمارى روانى موروثى شده باشد، پس با وحشت او را نزد دکتر «کاتز» مىبرد.
دکتر که مرد مهربان و فهمیدهاىست او را مطمئن مىکند که محمد بیمار نیست و فقط بهخاطر حساسیت شدید آنکار را انجام داده است. محبت دکتر که از نظر محمد بیشتر در چشمهایاش آشکار مىشود، او را که تشنهی محبت است هر روز به اتاق انتظار مطب دکتر مىکشاند. کارى که هر بچهی حساسى در زمان فقدان عواطف و احساسات خانوادگى انجام مىدهد، درست همین کارىست که محمد مىکند؛ یعنى گرایش به افرادى که به گونهاى با او مهرباناند.
آنچه که خطرناک است به دامافتادن چنین بچههایى در چنگ افرادىست که با تظاهر به محبت، از آنها سوءاستفاده مىکنند و سبب بروز رفتارها و کردارهاى ناهنجار در آنها مىشوند؛ تا آنحد که بهراحتى قادر مىشوند بچهاى را تبدیل به یک بزهکار کنند. البته گرایش عاطفى محمد به دکتر عواقب بدى را بهدنبال نمىآورد. روزهاى اول دکتر فکر مىکند که او بیمار است، ولى بعدها به نیاز عاطفى او پى مىبرد و به آن جواب مىدهد. حین معاینهی بیماران گاهى لبخندى ملاطفتآمیز به او مىزند و وقتى تعداد بیماران کم مىشود به اتاق انتظار مىرود و دستى به سر محمد مىکشد. این نوازش او را خوشحال و سرحال روانهی خانه مىکند. محمد که «حس کرده است بدون مهر دیگران زندگى بد مىشود» محبت دیگران را نسبت به خود بهخوبى درک مىکند، ولى واکنش یکسانى درقبال آنها نشان نمىدهد.
«رومن گارى» درونکاوى این مقایسه را با رابطهی دیگرى به تصویر مىکشاند. مردى سیاهپوست بهنام «نداآمِده» گاهى پیش رزا خانم مىآید. دو مرد قوىهیکل بهعنوان محافظ، او را همراهى مىکنند. یکى از محافظها پسرى همسن محمد دارد و هربار که محمد را مىبیند با نگاهى محبتآمیز چند کلمهاى با او حرف مىزند. یکبار به او مىگوید چند روز دیگر تولد پسرش است و او تصمیم دارد براى پسرش یک دوچرخه بخرد. این حرف و صحبتهاى بعدى مرد، بهجاى اینکه سبب شادى محمد شود او را دچار حملهاى روحى مىکند. به لرزه مىافتد و بهخاطر بیرونکردن حس ناشناختهی درون، سرش را به در و دیوار مىکوبد.
علت این واکنش، اولن این است که او خود را با بچههاى دیگر مقایسه مىکند و مىخواهد بفهمد چرا نمىتواند مثل آن پسر از محبت پدر و مادر برخوردار باشد، ثانین وقتى مىفهمد محبت آن مرد مختص به او نیست، حسادتى کور نسبت به فرزند او پیدا مىکند و از مرد مىگریزد. پس از این حمله، رزا خانم دوباره او را نزد دکتر مىبرد و مىگوید فکر مىکند محمد تمام نشانههاى دیوانگى ارثى را دارد و حتى قادر است چاقوکشى کند و او را در خواب بکشد. دکتر، عصبانى مىشود و به او مىگوید محمد مثل یک بره، بىآزار است.
محمد در صحبتهاى پراکندهاش با آقاى هامیل و رزا خانم حس مىکند آنها موضوعى را دربارهی پدر و مادرش از او مخفى مىکنند. آقاى هامیل در جواب به سؤال او مىگوید فکر کن پدرت یک آزادىخواه بوده که در راه وطن کشته شده است. در جواب به او، محمد نیاز طبیعى و غریزى خود را به وجود پدر و مادر بیان مىکند و مىگوید: «آقاى هامیل، ترجیح مىدهم بهجاى قهرمان، پدر داشتم. ترجیح مىدادم که پدرم یک جاکیش خوب بود و از مادرم نگهدارى مىکرد». (ص 36) ناگفته نباید گذاشت که باورپذیرى این حرفها، به شخصیتپردازى نویسنده برمىگردد. او محمد را انسانى نشان مىدهد که حرفهاى دیگران را بر زبان مىآورد.
رزا خانم به علت پیرى نمىتواند از بچهها نگهدارى کند، بههمین دلیل فاحشهها ترجیح مىدهند بچههاىشان را به کسانى بسپارند که از او جوانترند. از طرف دیگر یکباره حوالههاى ماهانهی محمد قطع مىشود. این مسائل وضع مالى رزا خانم را خراب مىکند. محمد در انتظار مددکاران اجتماعى یا پرورشگاه خیریه مىنشیند، ولى چون رزا خانم او را خیلى دوست دارد، از سپردن او به دیگران خوددارى مىکند. محمد بهمنظور کمک به رزا خانم مدتى با چترى که نام آن را «آرتور» گذاشته و بهصورت عروسکى یکپا آرایش کرده است، در محلهاى از شهر دلقکبازى درمىآورد، ولى مجبور مىشود بهخاطر برخورد پلیس کارش را تعطیل کند.
بعد از آن سعى مىکند یک دلال محبت شود، خود را مرتب مىکند، عطر مىزند و به محلهی فاحشهها مىرود. چون خیلى خوشگل است تقریبن همهی فاحشهها با او مهربانى مىکنند و یکىشان گاهى اسکناسى در جیباش مىگذارد. رزا خانم وقتى اسکناسها را مىبیند، نگران آیندهی محمد مىشود. محمد بهخاطر رضایت رزا خانم دیگر به آن محله نمىرود. رزا خانم سخت بیمار مىشود؛ طورىکه زمینگیر مىشود. کار خرید به محمد محول مىشود. پولشان تمام مىشود و همسایهها به آنها کمک مىکنند. «خانم لولا» بیش از همه به آنها کمک مىکند. او مردى زننماست که زندگىاش را از راه خودفروشى مىگذراند. او علاوه بر آشپزى و خرید مواد غذایى، گاهى به محمد پول هم مىدهد، زیرا او را خیلى دوست دارد تا آنحد که دلاش مىخواهد او را به فرزندى قبول کند، ولى پلیس چنین اجازهاى به او نمىدهد.
رزا خانم بهمرور دچار حالت فراموشى و بهتزدگى مىشود. موقعىکه حضورذهن دارد محمد دلدارىاش مىدهد و او را مطمئن مىکند که هیچگاه ترکاش نخواهد کرد. محمد از مشاهدهی حالت بهت رزا خانم غمگین و خسته مىشود. یکروز براى رفع خستگى به خیابان مىرود. او برخلاف همسن و سالهایاش بهخاطر چشیدن طعم بهتر زندگى، تن به کارهاى پست و اعتیاد نمىدهد. با خود فکر مىکند «براى خوشى و شادى، حاضر نیستم فلان جاى زندگى را بلیسم»(ص 83). بههمین دلیل به تماشاى فروشگاهى مىرود که پشت ویتریناش یک سیرک اسباببازى را به نمایش گذاشته است.
دوستِ خیالى محمد یکى از دلقکهاى آن سیرک است. یکبار همینطور که غرق تماشاى ویترین است، خانمى زیبا و موطلایى اسم او را مىپرسد و از خوشگلىاش تعریف مىکند. بعد به او مىگوید بچهاى به سن او نباید الان در خیابان باشد. نوازش زن در زمان خداحافظى از محمد، او را به تعقیب زن ترغیب مىکند اما وقتى مىبیند دو بچه موطلایى دستشان را به گردن زن حلقه مىکنند و او را مىبوسند، «انحصارطلبىاش» در جلب محبت، او را از آنجا فرارى مىدهد. پاسخ درونى محمد به این موضوع، خشمىست که سبب مىشود بر اساس آن از یک فروشگاه دستکش بدزدد و آن را در جوى آب خیابان بیندازد.
یکبار دیگر بهطور اتفاقى زن را مىبیند. زن او را سوار ماشین مىکند و به قنادى مىبرد. آنجا با چند شیرینى و بستنى از محمد پذیرایى مىکند. زن که «نادین» نام دارد؛ اسم، آدرس و شمارهی تلفن خود را روى کاغذ مىنویسد و از او مىخواهد که حتمن به دیدناش برود. پس از خداحافظى از او، خوشحالى پدید مىآید. روانشناسان بر این عقیدهاند که گاهى شادمانى، خصوصن در مورد بچهها، باعث مىشود آنها تمایل به خودنمایى پیدا کنند. محمد نیز با چنین نیرویى بین اتومبیلها مىدود تا شروع به جلب توجه رانندهها و مردم توى خیابان کند. اما لحظههاى خوشى که محمد سپرى کرده است، ناگهان سبب احساس گناه و خیانت به رزا خانم مىشود. بههمین دلیل براى جبران چند ساعتى که با نادین گذرانده است، بهسرعت به خانه برمىگردد و مشغول رسیدگى به رزا خانم مىشود.
محمد گرچه فکر مىکند «قانون براى حمایت از کسانى درست شده که چیزهایى داشته باشند و بخواهند در مقابل دیگران از این چیزها دفاع کنند» (ص 82) اما همیشه وجود خود را غیرقانونى حس مىکند. بههمین علت از پلیس مىترسد و در عین حال آرزو دارد پلیس شود، چون فکر مىکند آنها خیلى قوىاند و بچههاىشان «دو برابر دیگران پدر دارند». روزى برخلاف همیشه که خود را از پلیس پنهان مىکرد، تصمیم مىگیرد بدون هراس از مقابلشان بگذرد. خوشگلىاش سبب نگاههاى مهرآمیز پلیسها مىشود. با خونسردى از کنارشان رد مىشود و ناگهان احساس مىکند کارى خارقالعاده انجام داده است. با این عمل او بهنحوى موجودیت خود را بهعنوان انسانى صاحبهویت به خودش ثابت مىکند؛ هویتى که بهدلیل فاحشگى مادرش برایاش مجهول مانده بود ـ چون فکر مىکرد معلوم نیست پدرش چه کسىست و بنابراین اصل و نسبى ندارد.
این تثبیت هویت، ارزشاش بیش از شناسنامهی جعلىاى است که رزا خانم برایاش تهیه کرده بود. درواقع، عمل کودکانهی محمد بهخوبى نیاز انسان را به شناساندن خود بهعنوان یک «من» تصویر مىکند؛ «منى» که «تو»هاى دیگر (که اجتماع را تشکیل مىدهند) او را به رسمیت مىشناسند و برایاش ارزش قائل مىشوند.
روزى مردى به اسم «یوسف قادر» مىآید و با دلیل ثابت مىکند که پدر محمد است. محمد منزجر مىشود و با خود مىگوید «محمدى که او دنبالش است من نیستم». به هر حال او مىفهمد «یوسف قادر» مادرش را در یک حالت جنون آنى و بهخاطر حسادت کشته و در یازده سال گذشته در یک بیمارستان روانى بهسر برده است. رزا خانم در دادن محمد مقاومت مىکند و یوسف قادر سکته مىکند و مىمیرد. دیدار با پدر علاوه بر اثبات اصل و نسب محمد، معلوم مىکند که محمد چهارده ساله است. محمد در این جریان احساس مىکند رزا خانم و دکتر را بیش از پیش دوست دارد و عزماش براى تنها ـ نگذاشتن و ترکنکردن رزا خانم راسختر مىشود. محبت محمد به رزا خانم، او را که زشت و بدهیکل است، در نظر محمد زیبا مىگرداند. بدون هیچ اکراهى تن او را که بر اثر ادرار و مدفوع غیرارادى کثیف مىشود، تمیز مىکند و به همهی کسانى که به او محبت مىکنند، علاقهمند مىشود. به این علت از نظر او لولاخانمِ خودفروش، زنى مقدس و همسایههاى افریقایى که مذهب بدوى و شغلهاى پست دارند، انسانهایى فوقالعاده مهربان تصور مىشوند.
درواقع عشق او به رزا خانم او را عاشق تمام کسانى مىکند که بهنحوى به او بازمىگردند. بیمارى رزا خانم تشدید مىشود، ولى او دوست ندارد به بیمارستان برده شود، پس از محمد عاجزانه مىخواهد که به هیچ قیمتى او را به بیمارستان منتقل نکند. وقتى محمد با اصرار دکتر براى بسترىشدن رزا خانم روبهرو مىشود، از او مىخواهد بهخاطر شکنجهنشدن رزا خانم، او را بکشد. دکتر این کار را جنایتى وحشتناک مىداند. ولى قول مىدهد فرصت چند روزهاى به محمد بدهد شاید در این مدت رزا خانم بمیرد و دیگر لازم نباشد به بیمارستان برود. رزا خانم بهدلیل اختلال حواس موقعیت کنونى خود را از یاد مىبرد. یکروز فکر مىکند هنوز زن جوان و خوشگلىست که مردهاى زیادى خواهاناش هستند.
با این تصور لخت مىشود و جلوى آینه از خود حرکات عشوهگرانه نشان مىدهد. محمد سر مىرسد از دیدن هیکل لخت و رفتارهاى او ناراحت مىشود. ما انسانها در خیلى چیزها مشترکایم؛ مثلن احساس فروپاشیدگى کسى که دوستاش داریم، ما را به گریه مىاندازد و به اعمال بىهدف وامىدارد. محمد هم دچار انفعال مىشود و خانه را ترک مىکند. بىاختیار، به حال گریه، بهطرف محل کار نادین مىرود. نادین ناراحت مىشود، او را نوازش مىکند و همراه خود به خانه مىبرد. نادین و شوهرش «دکتر رامون» از او پذیرایى مىکنند. محمد ابتدا مىخواهد زود نزد رزا خانم برگردد، اما توجه آنها سبب مىشود که زندگىاش را براى آنها تعریف کند. وقتى خود را بهعنوان بچهی یک فاحشهی نامعلوم و مردى نامعلومتر معرفى مىکند، دکتر به او مىگوید: «بچهها خوششانستر از بقیه هستند، چون مىتوانند هر پدرى که بخواهند انتخاب کنند و مجبور به قبول کردن یک پدر معین نیستند». (ص 171)
محمد حرف او را دلیلى براى توجه او نسبت به خود مىداند، از اینرو با شور بیشترى داستاناش را ادامه مىدهد و وقتى مىبیند دکتر صداى او را ضبط مىکند، خود را فرد بسیار مهمى مىپندارد. پس از پایان سخناناش، نادین و دکتر تصمیم مىگیرند او را به خانه برسانند و از رزا خانم عیادت کنند، ولى ناگهان بچههاى آنها از راه مىرسند. محمد زیر نگاه متعجب بچهها «حس مىکند به آنجا تعلق ندارد». بههمین دلیل منتظر نمىماند و با سرعت فرار مىکند.
محمد فکر مىکند «هیچ چیزى کریهتر از این نیست که بهزور زندگى را توى حلق آدمهایى بچپانند که نمىتوانند از خودشان دفاع کنند و نمىخواهند به زندگى ادامه دهند» (ص 209)، از اینرو براى نجات رزا خانم به دروغ متوسل مىشود و به دکتر و صاحبخانه مىگوید که فامیلهاى رزا خانم قرار است از اسراییل بیایند و او را با خود ببرند. براى اینکه دیگر کسى رزا خانم را در آپارتمان نبیند، یک شب مخفیانه او را به زیرزمین مىبرد و به دیگران مىگوید به اسراییل رفته است. همانشب، اول رزا خانم پس از تشکر از محمد و اظهار اینکه حالا مىتواند راحت بمیرد، مىمیرد. «نیاز عاطفى محمد به رزا خانم او را از پذیرش مرگ او بازمىدارد». بههمین دلیل سعى مىکند با عطرپاشى به جسد، بوى بد آن را رفع کند و براى آنکه رزا خانم حالت زندهها را داشته باشد، مرتب او را با رنگ آرایش مىکند.
او هر شب دستاش را به گردن جسد مىاندازد و کنار آن مىخوابد. بوى بد همسایهها را به زیرزمین مىکشاند. آنها محمد را که در تب مىسوزد، به بیمارستان منتقل مىکنند. مسؤولین بیمارستان آدرس و شمارهی تلفن نادین را در جیب او پیدا مىکنند و نادین را نسبت به وضعیت محمد مطلع مىکنند. نادین و دکتر رامون پس از بهبود محمد او را همراه با فرزندانشان به ییلاق مىبرند.
پیشتر دوست پیر محمد، آقاى هامیل، به او خواندن قرآن را یاد داده بود و محمد سواد اندکاش را مدیون او مىداند. هامیل نیز که مانند رزا خانم دچار اختلال حواس مىشود، محمد را ویکتور کوچولو خطاب مىکرد. آقاى هامیل یک روز به او گفته بود او خیلى با بچههاى دیگر فرق دارد. هم او و هم دکتر «حساسیت بیش از حد محمد را مخصوص کسانى مىدانستند که شاعر یا نویسنده مىشوند». یکروز که محمد به او گفته بود دوست دارد کسى مثل «ویکتور هوگو» بشود، آقاى هامیل در جهت تشویق او گفته بود: «با کلمات مىشود همهکار کرد، بىآنکه کسى را به کشتن بدهیم» زیرا «کلمات از هر چیزى قوىترند». (ص 101 و 100)
بعد از آنکه محمد به اصرار بچههاى نادین نزد آنها مىماند، شروع به «نوشتن کتاب بینوایان خود مىکند تا از این طریق عشق خود به رزا خانم و همه کسانى را که دوست داشت روایت کند». او فکر مىکند چون بدون دوستداشتن کسى زنده نمىماند، با یادآورى رزا خانم به دوستداشتن او ادامه مىدهد.
لينکده
نمردیم تا مردن حمید هامون را ببینیم
تصاویر روی جلد کتابهای براتـیـگـان
مجموعـه شـعـر «تـانـگـوی تـکنفـره» سرودهی مجتبا پورمحسن منتشر شد
***تبریک مرا هم بپذیر مجتبا جان***
پروندهی مفصل شهروند امروز برای دهمین سال درگذشت صادق چوبک
جنجال جزماندیشان بهخاطر یک عکس کاملن هنری از دختر ۶ سالهی برهنه
«بهترین بوکرها» به «سلمان رشدی» برای «بچههای نیمهشب» اهدا شد
۱۵ شمارهی «ارغنون» روی نت
اگر نمیدانید با چه گوهر گرانبهایی طرف هستید، اینمطلب را بخوانید
دردنامهای برای یک سرقت ادبی دیگر
آهای نویسندهها، شعرا و مترجمهای احمق! ممیزی که سـانسـور نیست!
روزنامهی «تهران امروز» بهزودی با نام جديد به جـمـع نشريات بازمیگــردد!
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™