ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« ناخمن | Main | Funny in Farsi »
شاهکارهای ادبی ـ ۹
درانتظار گودوساموئل بکت
ترجمهی علیاکبر علیزاد
نشر ماکان
۱۶۷ صفحه
سال نشر:۱۳۸۳
در انتظار گودو
ساموئل بکت
«نسبت ما به خدایان، نسبت مگسان به پسران بازیگوش است. آنها ما را برای تفریح خودشان میکشند...»
(«شاه لیر»؛ ویلیام شکسپیر)
جادهای بیرون شهر، یک درخت، غروب: این همهی چیزیست که درابتدای «در انتظار گودو» با آن مواجهایم؛ باز هم همان جهان ناشناس ِ «بکت» و دو ولگرد که سر و کلهشان پیدا میشود تا از پس اولین اصواتی که از دهان خارج میکنند چهرهی خالقشان با آن خطوط درهم ِ پیشانی و نگاه خیره در ذهنمان نقش ببندد.
نویسندهی ایرلندیتباری که به انگلیسی و البته بیشتر به فرانسه مینوشت و با اجرای «در انتظار گودو» در سال 1953 آنچنان شهرتی به هم زد که او را همراه «ژان ژنه»، «آرتور آداموف» و «اوژن یونسکو» از چهرههای اصلی تئاتری دانستاند که بعدها به تئاتر «ابزورد» (تئاتر پوچی، تئاتر معناباختگی) شهرت یافت. «در انتظار گودو» حقیقتن تئاتر را متحول کرد و خیلی زود بهعنوان یک اثر کلاسیک شناخته شد.
«بکت» پیش از جنگ بزرگ (جهانی) دوم، دو رمان («وات» و «مورفی») و دو مجموعهشعر منتشر کرده بود اما دوران شکوفایی ادبیاش به سالهای بعد از جنگ و بهخصوص 1945 تا 1953 بازمیگردد که طی این سالها تریلوژی معروفاش شامل رمانهای «مولوی»، «مالون میمیرد» و «نامناپذیر»، و نیز «متنهایی برای هیچ» و همین نمایشنامهی «در انتظار گودو» را نوشت. به غیر از کتابهایی که نام بردم، آثار معروف دیگرش اینهاست:
رمانهای «تغییر زبان، تغییر زندگی» و «اینطور است» و نمایشنامههای «دست آخر»، «آخرین نوار کراپ»، «بازی» و «همهی افتادگان».
برگردیم به «در انتظار گودو»؛ «ولادیمیر» و «استراگون» نام آن دو ولگردیست که ابتدای یادداشتام به آنها اشاره کردم. دو ولگرد که چندان تمایزی با هم ندارند؛ حتا توصیف ظاهری خیلی دقیقی هم از آنها ارائه نشده. گو اینکه موقعیت «ولادیمیر» و «استراگون» و آنچه که بر آنها میگذرد اهمیت دارد نه ظاهر آنها. حضور فیزیکی آنها روی صحنه ـ درست مثل اکثر کارهای «بکت» ـ چندان حیاتی نیست. همین است که به فرض اگر «در انتظار گودو» نقشخوانی شود و یا بهصورت رادیویی اجرا شود باز هم پیاماش را میرساند.
طرح کلی نمایشنامه، ساده و خالی از پیچیدگیست: درهر دو پردهی نمایش، «ولادیمیر» و «استراگون» در همان جادهی بیرون شهر و پای همان تکدرخت، منتظر «گودو» هستند که قرار است بیاید و آنها را از فلاکتی که در آن غوطه میخورند نجات دهد؛ همینقدر ساده و البته همینقدر پیچیده.
گره ِ کار آنها اینجاست که «گودو» هیچوقت نمیآید و تنها در آخرین لحظات، پسربچهای از طرف او برای آندو پیام میآورد که فردا، فردا آقای «گودو» حتمن خواهد آمد، و آنچه برای «ولادیمیر» و «استراگون» باقی میماند تنها انتظاریست بیپایان؛ این دو موجود بدبخت، (به مصداق جملهای که در ابتدای نوشتار از «شکسپیر» آوردهام) بازیچهای هستاند در دست آقای «گودو». «گودو»یی که هیچ شناختی از او ندارند، حتا چهرهاش را ندیدهاند و در انزوایی که فقط حضور خودشان آنرا پر میکند جستوجوی مدام او مهمترین دغدغهشان است.
«استراگون» و «ولادیمیر» سعی میکنند به هر راهی که شده وقتشان را تلف کنند تا زمان زودتر بگذرد، و چهراهی بهتر از بازی؟ و چهچیزی مفهومیتر از بازی؟ آنهم در نمایشی که سراسر آن بهطور کنایی بهمفهوم بازیچه بودن انسان اشاره دارد.
آنها گاه با یکی ـ به ـ دو با یکدیگر و گاه با استفاده از موقعیتی که حضور«پوتزو» (که ظاهرن فئودالیست در آن حوالی) و نوکر عجیب و غریباش «لاکی» در اختیارشان گذاشته، «انتظار» را برای خودشان تحملپذیرتر میکنند.
«در انتظار گودو» شباهتهای مفهومی ِ زیادی با نمایشنامهی مهم دیگر «بکت» یعنی «دست آخر» (که همسایهی وبلاگی خودمان، مهدی نوید، به فارسی ترجمه و منتشرش کرده) دارد که نشان از ثابتبودن اندیشهی نهفته در ورای آثار «بکت» دارد. من فقط به چند مورد از این شباهتها اشاره میکنم:
شخصیتهای هر دو نمایش ظاهرن روزی از این چمبرهی مصیبتبار، رها و همانند دیگران بودهاند.(به یاد بیاورید دیالوگ «استراگون» را خطاب به «ولادیمیر»: «آنروزها آدمهای محترمی بودیم»)؛ بهعقیدهی من سرتاسر «دست آخر» یکبازی ِ پیچیدهی از پیش تعیینشده است. دلیل هم دارم: در ابتدای نمایش «هَم» (شخصیت اصلی) اشاره میکند که نوبت بازی من است و بعد نقشاش را آغاز میکند و مهمتر از آن در انتهای نمایش پس از بهزبان راندن دیالوگی میگوید که روزها و دفعات قبل خیلی بهتر آنرا ادا کرده که مهر تاییدیست بر «بازی»بودن همهی ماجرا. در «در انتظار گودو» هم (چنانکه اشاره کردم) شخصیتها عمدهی وقتشان را برای فرار از زهر بازی بزرگتری که زیر چرخدندههایاش گرفتارند صرف بازیهای کوچک میکنند.
افزون بر اینها، مقایسه کنید شخصیت «هم» و نوکر بیچون ـ و ـ چرایاش «کلو»را با «پوتزو» و «لاکی»؛ به یاد بیاورید پردهی دوم «در انتظار گودو» را که «پوتزو» علارغم نابینایی (ضعف مطلق) باز هم خداوند «لاکی»ست و او را مقایسه کنید با «هم» که باوجود افلیجبودن (باز هم ضعف مطلق) خداوند ِ «کلو»ست. در این صحنهها تقابل ضعف و قدرت، پارادوکسی بهغایت مفهومی ایجاد میکند که جای بررسی فراوان دارد.
از «در انتظار گودو» تفسیرهای فراوانی ارائه کردند که یکی از مشهورترین آنها، باتوجه به شباهت Godot و God (خدا)، «گودو» را همان «خدا» میداند و «در انتظار گودو» را تصویرگر جستوجوی بیپایان انسان در پی خداوندی که وجود ندارد.
«ساموئل بکت» این تفسیر را صراحتن رد میکند و میگوید نمایشنامههایاش فقط پرسشیست از اصول اساسی.
بهشخصه، تفسیر «آلفرد آلوارز» از «گودو» را کاملن قبول دارم و دقیقترین تفسیر ارائهشده از «گودو» میدانم:
«آقای گودوی اسرارآمیز همانچیزیست که از اسماش برمیآید: فقط یکخدای تقلیلیافتهی دیگر همچون همهی آن خدایان کوچک دیگر، خدایان الهی، سیاسی، فکری و شخصی که آدمیان با بیم و امید انتظارشان را میکشند تا شاید این خدایان مسائل آنها را حل کنند و معنایی به زندگیهای بیمعنایشان ببخشند. خدایانی که آدمیان بهخاطر آنها یگانه گوهر واقعی خویش، یعنی ارادهی آزادشان را قربانی میکنند»
(آ. آلوارز، بکت، ترجمهی مراد فرهادپور، نشر طرحنو، 1381)
بحث دربارهی «در انتظار گودو» را با یک پیشنهاد کوچک برای دوستانیکه احتمالن هنوز این کتاب را نخواندهاند تمام میکنم. ترجمهی «علیاکبر علیزاد» از این کتاب که من مشخصات آنرا در ابتدای پست آوردهام، اصلن ترجمهی موفقی نیست. فارسی ِ شلختهای دارد و در برگردان سبک و لحن جملات «بکت» دقت لازم را ندارد. پس اگر خواستید سراغ «گودو» بروید ترجیحن ترجمههای دیگر آنرا محک بزنید.
لينکده
ویژهنامهی «اژدهاکشان» اعتمادملی
«اژدها کشان» جایزهی جلال آلاحمد را برده و نامزد جایزهی گلشیریست
بهزاد رعیت، شاعر و مترجم،درگذشت
ویژهنامهی سه سالهگی «جن و پری»
امیدوارم همچونآن بپاید و بیشتر ببالد
با ویرگول به جنگِ دشمنات نرو!
نقد محسن حاتمی بر یادداشت من
جایزهی«واو» نامزدهایاش را شناخت
و البته به اشتباه «مخلوق» زنوزی را چاپ اول درنظر گرفته و نامزد کردهاند!
نگاهی به «وجدان زنو»ی ایتالو اسووو
مهدی فاتحی، مترجم«داستاننویسی نوین»، بهتازهگی وبلاگنویس شده
نامه به یک «سید مـحـمد خـاتمی»!
یک شعر طنز خواندنی از نیما دهقانی
از ریچارد براتیگان و «پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد» بیشتر بدانید
گفتوگوی اعتماد با «حسین نوشآذر»
گفتوگوی «گاردین» با «یاشار کمال» داسـتـاننـویـس مـعـروف تـرکـیـهای
مروری بر «در حال کندن ِ پوست پیاز»
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
این هم قسمتی از ترجمه اقای سعید ایمانی
استراگون روی خاکریز کم ارتفاعی نشسته و سعی می کند پوتینش را در اورد ان را با دو دست می کشد نفس نفس می زند می ایستد خسته و وامانده استراحت می کند دو باره مثل سابق تلاش می کند
این هم سخنانی از یونسکو درباره بکت
کار بکت در اساس ترازدی است ترازدی است چونکه تمامیت جبر زندگی بشری را وارد میدان می کند و نه بشر فلان یا بهمان جامعه را نه بشری را که از خلال فلان مرام دیده شود و نا چار دگرگونه شود زیرا تکمیل بینش فلسفی نویسنده واقعیت تاریخی و متافیزیکی راه واقعیت اصیلی را که انسان جزیی از اجزا ان انست ساده و در عین حال ناقص میکند بدبینی یا خوش بینی مطلب ذیگریست مهم -و حقیقی- انست که انسان در همه ابعادش در عمق های متعددش اشکار شود در کار بکت مسیله غایت غایات انسانی مطرح است تصوری که این نویسنده از تاریخ و از جبر زندگی می دهد پیچیده تر و مستند تر است
این نوشته ترجمه اقای ابوالحسن نجفی بود که یونسکو در مصاحبه رادیویی ایراد کرد
مرتضی | February 6, 2007 10:01 AM
من ترجمه اقای سعید ایمانی را خوندم چاپ 1346و فکر کنم خوب بوده
مرتضی | February 6, 2007 09:51 AM
ترجمه علیزاد بهترین ترجمه تا کنون است.من که کیف کردم.و یادداشت شما بیشتر ادبی است تا تاتری. مشکلی که که همه ادبایی مثل شما دارند. هیچکدام از ترجمه های دیگر انقدر مورد استقبال قرار نگرفت.
صادق آهنی | January 10, 2007 10:10 AM
نظرتان در مورد کتاب و ترجمه اش سطحی بود.
علی | January 7, 2007 09:18 PM
jedan karet doroste kheili ba matlabat hal kardam ishala ke edame bedi.
zartosht | December 4, 2006 11:34 PM
ما خوشحاليم، ولي نميدانيم با اين خوشحالي چه كنيم!
از "در انتظار گودو"
كورش عنبري | November 29, 2006 01:24 PM
ترجمه ی علیزاد رو نخوندم....ونمی دونستم اینطوریه
elham | November 27, 2006 10:03 PM
يادم رفت راجع به ترجمهها اظهار لحيه کنم...بدبختانه ترجمهیِ خوب از بکت نداريم...استاد بديعي هم به نظرم با حالت مغلوبهاي که نسبت به جويس نشون دادن...و يا گهگاه ترجمههايي از بکت...شايد گزينهیِ مناسبي نباشند...وگرنه ايشون در وسواس و از همه مهمتر هوش بالايي که از ايشون مثال ميزنند و دقت بالاشون مانند استاد صالح حسيني بينظير هستند...فعلاً که ترجمهیِ خوب نداريم...فقط به يک نفر ايمان دارم...اگر همت کنند... اون هم جناب مديا کاشيگر...اگه ترجمه «کلفتها»یِ ژان ژنهشونُ خونده باشي ميفهمي منظورمُ...بدبختانه آقایِ دريابندري با اون ذهنيتاي که از مدرنيته و مدرنيسم دارن( دو مقوله جدایِ از هم هستند)...و توجه افراطيشون به لحن...ترجمهشون كمترين ربطُ به بكت داره...تازه ميخواهند پيازداغاشُ زياد کنند و برایِ روان شدن نثرُ در ويرايش جديد بشکنند...يعني موسيقی ِ کلمات بکت پشم...اگه خواستي کمي فحش و لعنت هم به بکت بفرستي ترجمه مرحوم طاهبازُ بخون...«در اتظار خودو»...يک نکته رو نبايد فراموش کرد...مترجم آثار نمايشي بايد روح صحنه رو درک کنه...اين نکتهیِ فوقالعاده مهميه...بدبختانه همهیِ ترجمهها رو خوندهم...حتا دو نمونه متن انگليسي و فرانسه بكت رو هم تطبيق دادم...فقط به نظرم کار، کار خود کاشيگره...استاد نجفي ؟ بعيد ميدونم اصلاً وقت بگذارند...استاد سيدحسيني هم که اينروزها با داغهايي که پشت هم ديدهند به نظرم هوش و حواس و تمرکزشون خيلي کم شده.
شميده | November 26, 2006 02:13 PM
نميدونم تا حالا شنيدي ميگيم «نقطه، تمام»؟ به نظرم Godot هم از اميزش God و dot است...يعني خدا تمام. والسلام...موفق باشيد.
شميده | November 26, 2006 01:54 PM
شما لينك شديد
واقعا خسته نباشيد
محسن ظهوري | November 25, 2006 05:19 PM
Dear Mr. Javid:
How informative your blog is and how beautifully written. It would be of great pleasure aving you as a special guest at my blog at "www.kheylikoochiktarazin.blogspot.com"
Regards;
~Hossein
Hossein Ataei | November 25, 2006 12:17 PM
ممنمون منتظر بهترش هستم بای
سعید | November 23, 2006 11:37 PM
فکر میکنم بد نیست به این پست این توضیحات هم اضافه شود:
از اولین آثارِ ادبیات ابزورد (پوچگرا) میتوان به نمایشنامهی فرانسویِ آلفرد جری؛پادشاه آوبو(1986) اشاره کرد.تاثیر این ادبیات را می توان در مکاتب سورئالیسم و اکسپرسیونیسم پیدا کرد.همچنین کافکا در آثاری مانند محاکمه و مسخ تحت تاثیر این رویه بوده است. نمایشنامه در انتظار گودو بر اساس (فلسفهی وجودی) که از نکات مهم در ادبیات ابزورد به شمار میورد نوشته شده است ( این فلسفه بعدها در آثار افرادی مانند سارتر و آلبرت کامو تجلی یافت). تعریف فلسفهی وجود را میتوان در همان جملهی معروفِ "در انتظار گودو" خلاصه کرد:
"Nothing Happens, nobody comes, nobody goes, it's awful"
همچنین از "در انتظار گودو" به عنوان یک کمدی سیاه (black comedy)(هم نام برده میشود.
از آثار و افرادی که در ادامهی راهِ بکت به ادبیاتِ پوچی روی آوردند میتوان به نمایشنامههای ادوارد البی و هارولد پینتر اشاره کرد.
منابع بیشتر برای مطالعه:
Contemporary American novelist of the Absurd- Charles B. Harris, 1972.
The Absurd- Arnold P. Hinchliffe, 1969.
The Theatre of Absurd- Martin Esslin, 1968.
The Blasphemers: The Theatre of Brecht, Ionesco,Beckett,Genet -David Grossvogel,1965.
سورئالیست | November 23, 2006 01:04 AM
موافقم هر چند منم همون ترجمه رو خوندم ولی کلا از فضای کتاب خوشم اومد
;)
گندم | November 22, 2006 11:25 PM
Dear Hossane . Thanks for your general view concerning this book. anyhow , i agree your above mentioed notes but releavant critic is too much more and ...
sin. yours F.BINIYAZ
F.BINIYAZ. | November 22, 2006 06:34 PM
ترجمههای دیگر هم چندان چنگی به دل نمیزنند! بهترینشان، ترجمهی نجف دربابندری هست که اگر پیدایش کردید سلام چندین سالهی من را هم بهاش برسانید. کتاب را البته!
مریم مهتدی | November 22, 2006 12:58 AM
در ادامه این مطلب خوانندگان وبلاگتان را به خواندن مطلب «آسیب شناسی ترجمه متون نمایشی در ایران» در شماره 4 نشریه شهرزاد دعوت می کنم.
ماکان | November 22, 2006 12:33 AM
سلام. هر چند با نظر شما در مورد ترجمه علیزاد موافق نیستم، اما ممنونم که کتاب را معرفی کرده اید.
ماکان | November 22, 2006 12:31 AM
سلام گودو
سارا | November 21, 2006 11:37 PM
سلسله مطالب شاهکارهای ادبیتون واقعا خیلی خوبه ، من که از خوندنشون لذت بردهام و میبرم.
علیرضا | November 21, 2006 11:07 PM
مطلب خوبي بود متاسفانه. (شوخي)
سيب گاززده | November 21, 2006 10:20 PM