ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« تولدی دیگر! | Main | چاپ توضیحات من در «همشهری جوان» »
مورچههایی که پدرم را خوردند!
«مورچههایی که پدرم را خوردند» علی قانع
نشر ققنوس
111 صفحه
1000 تومان
کتاب اول علی قانع، یعنی «وسوسههای اردیبهشت» را همان روزهای اول چاپش (اوایل سال 83) خوانده بودم و بدون تعارف مجموعهداستان آماتور و بسیار ضعیفی بود و حتا یادم هست بهزور کتاب را تا انتها خواندم.
اینکه با این وجود، کتاب جدید «قانع» را هم خریدم و خواندم شاید دو تا دلیل داشت: اول اینکه دوست داشتم ببینم «علی قانع» چهقدر رو به جلو حرکت کرده و داستانهایش بهتر شدهاند یا نه و دلیل دوم هم نام زیبای کتاب بود: «مورچههایی که پدرم را خوردند»!
اولین چیزی که قبل از خواندن کتاب و فقط با دیدن این نام در ذهنم تداعی شد یک داستان ِ شگرف به شیوهی رئالیسم جادویی بود! از آن نوع داستانهایی که من شیفتهشان هستم! اما دریغ که این عنوان زیبا با یک داستان آبکی به سبک سریالهای درپیت! تلویزیونی به هدر رفته است.
در بین یادداشتهایم دنبال یادداشتی که همان روزها دربارهی «وسوسههای اردیبهشت» نوشته بودم گشتم و یادداشتم باعنوان «وسوسههای بیوسواس» را که تاریخ 6 خرداد سال 83 را دارد دوباره خواندم؛ متاسفم که بسیاری از ایرادهایی که از نظر من به داستانهای آن مجموعه وارد بود و نوشته بودمشان عینن در مورد داستانهای کتاب جدید «علی قانع» هم صادق است.
کتاب نه داستان کوتاه دارد: «مورچههایی که پدرم را خوردند»، «گوزنها»، «48 ساعت هوای عاشقی»، «جان شیشهای»، «پنج روایت از قتل پروین»، «بلوغ»، «فقط مریضی مادر»، «آرامش خانوادگی» و «قدغن».
واقعن جای تاسف دارد که نویسندهای از نسل جدید داستاننویسان ما، واضحترین و پیشافتادهترین اصول داستاننویسی مدرن را هم نمیداند. سوژههایی انتخاب میکند که از فرط استفاده، نخنما شدهاند و دقیقن از همان منظری به آنها نگاه میکند که خیلی بهتر از او دیگران به آن پرداختهاند؛ دیالوگهایی مینویسد که با دیالوگهای لوث سریالهای بیمایهی تلویزیونی مو نمیزند، جا به جا جملات قصارش را خارج از روند داستان به آن سنجاق میکند و حتا نثر داستانی را هنوز نمیشناسد و نمیداند چه لغات و اصطلاحاتی در داستان «نمینشینند».
بهعنوان نمونه به یکی دو مورد اشاره میکنم.
موضوع داستان «مورچههایی که ...» دربارهی مرد روزنامهنگاری است که پس از 12 سال زندانی بودن به علت اینکه سرطان دارد و چند ماه بیشتر زنده نخواهد ماند یکسال زودتر از موعد مقرر عفو و از زندان آزاد میشود (اگر فهمیدید چرا مرد زندانی بوده به من هم خبر بدهید!). مرد از زنش جدا شده و زن و پسرش از او متنفر هستند. حالا پسر جوانش سراغ او رفته تا او را از زندان به جایی ببرد.
دلیل نفرت پسر از پدر بیشتر به خاطر سیلیای است که مرد در دادگاه و در روز جداشدن از زنش به پسرش (که آن موقع 12 ساله بوده و حال 25 ساله است)زده و ما تا آخر داستان نمیدانیم چرا؛ حالا چراییاش را خودتان بخوانید و قضاوت کنید:
«خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم ایستادی و پشت مادرت رو گرفتی. نه... تازه کلی خوشم اومده بود (....) اون لحظه دلم میخواست بغلت میگرفتم و میبوسیدمت. اما زدمت. با تمام قدرت. واسه اینکه قرار بر این شده بود که تنها بمونی و به تنهایی مرد بشی. اینو خودت نخواسته بودی، تصمیمش رو من و مادرت گرفتیم...میخواستم بعد از آن محکمتر بایستی و بلندتر داد بزنی. میخواستم سیلی اول رو خودم بهت زده باشم تا سیلیهای بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نداه و دوام بیاری». (!)
من که با خواندن چنین دیالوگی آن هم از دهن مردی که روزنامهنگار و قاعدتن روشنفکر است شک نمیکنم که نویسندهی داستان بهشدت تحت تاثیر دیالوگهای کلیشهای و مسخرهی فیلمهای صد من یک غازی است که از تلویزیون ایران پخش میشود!
یا به داستان «گوزنها» نگاه کنید که ظاهرن قصد دارد به مشکلات مهاجران بپردازد و راوی همان ابتدا و در پاسخ سئوال میزبان مهاجرش در آلمان که «از ایران چه خبر؟» بدون هیچ منطقی شروع به بحث کارشناسی (!) میکند:
«شما ایرانیهای دور از وطن 24 ساعت شبانهروز رو پای اینترنت و رادیو و تلویزیونهای پرهیاهو نشستین و خبر جمع میکنید و حتا شاید بیشتر از ما از ایران خبر دارید».
یا نگاه کنید به دیالوگهای «کیوان» در همین داستان که به قول مادرش «فارسی دست و پا شکستهای» بلد است اما مثل بلبل فارسی حرف میزند و فقط باید را «بایاد» و دارم رو «دارام» میگوید!
آنقدر موارد اینچنینی در مورد این مجموعهداستان زیاد است که نقل همهشان مثنوی هفتاد من کاغذ است و از حوصلهی من هم خارج هست (هرچند همهشان را روی کاغذ برای خودم یادداشت کردهام)؛ متاسفانه حتا کتاب ویراستاری هم نشده و اشتباهات نگارشیاش که به سادگی قابل رفع بودهاند به همانصورت منتشر شده.
امیدوارم لااقل کتاب سوم «علی قانع» دیگر مثل دو کتاب اولش نباشد و دستکم نسبت به نوشتههای قبلی خودش داستانهای بهتری بنویسد.
لينکده
تصاویری از کتابخانههای دیدنی دنیا
عقل و هوش انسان را زایل میکند!
ده واقـعـهی مهم ادبی در سال ۲۰۰۸
یک بحث گروهی خواندنی دربارهی مجموعهداستان جدید حامد حبیبی
نگاهی به «این سوی رودخانهی ادر» نوشتهی «یودیت هرمان» آلمانی
گفتوگوی «پاریس ریویو» با هارولد پینتر، نمایشنامهنویس فقید انگلیسی
ترجمهی مجتبا پورمحسن| رادیو زمانه
مرگ هارولد پینتر، نوبلیست ادبیات
دربارهی رمان «مادام بواری» نوشتهی گوستاو فلوبر،ترجمهی مهدی سحابی
یادداشت مفصل «پونه بریرانی» بر مجموعهداستان جدید «حامد حبیبی»
«در زمان ما»، اولین کتاب همینگوی، بعد از سالها تجدید چاپ میشود
با ترجمهی شاهین بازیل، نشر افق
«بودنبروکها»، شاهکار توماس مان، بهزودی بر پردهی سینماها میرود
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
salam. khaste nabashi
chand vaght pish taghaza kardam ke ketab-e "Divan-e Khakshir" ra barayam beferestid, amma har che ta be hal montazer shodam khabari nashod, negaheman dar entezare in ketab hamchenan be shomast. agar lotf koni va beferesti mamnun misham. baraye man ke dar kharej az iran zendegi mikonam va dastam az kheili chiz-ha kutah ast ketab mishavad yek chizi mesle oxygen.
mamnun .
cyrus | October 9, 2006 09:23 AM
قرصاتو نخوردی مزدک جوجو؟؟؟
جاویدک اینارو بنداز بیرون بابا حالمون بهم خورد!
BEURRRRK!!
Diba | September 27, 2006 08:08 PM
این باصطلاح منتقد عزیزمان آنقدر سبیلهای چخماقی اش را در این نقد تندش تاب داده که اجازه ی هیچ اظهار نظر دیگری را نمی دهد و جالب این که مردی به نام جاویدک که شدیدا من را به یاد ملیجک می اندازد تندی دستمال را پهن کرده و از ایشان رخصت می طلبد که زیر گذر دیگر از این کتابها نیاید وگرنه ... احتمالا شما و دوستان اراذل تر از خودتان عرصه ی نقد ادبی را باراسته گوشت فروش های چهار راه مولوی اشتباه گرفته اید!
مزدک ماشاتوکی | September 27, 2006 01:35 PM
dadash goor be gooret konand avaam tashrif dari.
ye khale zanak e herfe ee | September 14, 2006 08:28 PM
جناب جاويد سلام:
مدت مديدي است افتخار آشنايي با ((كتابلاگ)) را داشته و از آنجا كه از همان روز اول آشنايي آنرا لينك كرده ام تقريبا هر چند روز يكبار به اينجا سر ميزنم و نه تنها يادداشت شما را خوانده بلكه تك تك نظرات دوستان را نيز راجع به پست شما ميخوانم! اما...
اما واقعيت اينجاست كه امروز براي اولين بار در طول اين مدت، از بحث شما و نحوه ادا كردن آن به وجد آمدم!.. شايد علت را جويا شويد. بايد بگويم اين نگاه انتقادي تند آنهم نسبت به يكي از آثار معاصر داخلي برايم بسيار جالب بود. تا آنجا كه خود نويسنده اثر نيز آمده و به نوبه ي خودش از كارش دفاع كرده. به نظر من اين خيلي خيلي بهتر است از اين كه كار فلان نويسنده معلوم الحال خارجي را كه چند سالي از مرگش ميگذرد را نقد نصفه و نيمه اي كرده و نه اين وسط چيزي به شما بماسد و نه چيزي به من ادبياتي آماتور!...
اي كاش همينطور ادامه ميداديد. مي دانيد منظورم چيست؟! مثلا يك پست مجزا ميگذاشتيد براي بحث با نويسنده ي كتاب. شما بكوبيد ايشان گارد بگيرند! مطمئن باشيد اين وسط با رعايت حقوق و شعور ادبي به هيچ يك از طرفين توهيني نميشود و براي تازه كارهاي جواني نيز كه گذارشان به اينجا مي افتد يك همذات پنداري فوق تصور ايجاد ميشود! گوشي دستشان ميايد كه كجاي كار ايستاده اند. فقط متذكر ميشوم كه بايد جامع و كامل و بدور از هر گونه غرض ورزي شخصي انتقاد كرده و نويسنده نيز مجبور به پاسخگويي شده و يا شكست اثرش را قبول كند!...اين وسط نيز سايرين دو دوسته ميشوند. موافق، مخالف... (وه كه چه بحث خوبي درميگيرد!)
به نظر من اين بسيار بهتر از بحثهاي خاله زنكي مثلا محافل ادبي ايران است كه به جز مشكلات شخصي وخانوادگي چيز ديگري در آنها حل و فصل نميشود!...
من براي شما و دوستان واقعا دلسوز فرهنگ و هنر اين مملكت آرزوي سلامتي و موفقيت دارم... ياحق/
سروش رهگذر | September 14, 2006 01:27 PM
جاویدک :)
از بس نوشته هات همیشه خوب و مفید و شاهکارند، انگار هیچ کس نمی تونه چند خط نوشته ی ناشیانه هم از تو بخونه!
اگرچه تکه هایی که از کتاب انتخاب کردی و نوشتی به نظر ِ من ضعف های غیر قابل ِ چشم پوشی و عیانی دارند.
اثر ِ بد بد است آقای نویسنده! نمی شود با کتابِ بد مهربان بود.
Diba | September 14, 2006 03:53 AM
چیزی که نوشتهای نه نقد و نه ریویو که یک یادداشت انتقادی بد است که نه تنها نمیتواند عصبیت نویسندهاش را پنهان کند بلکه همهی حرفهایش به پای همان عصبیت میسوزد و از بین میرود. من مجموعهی علی قانع را نخواندهام هنوز و نمیتوانم دربارهی حرفهایت قضاوت کنم. اما این را خوب میدانم که نه تو و نه هیچ خوانندهی دیگری نباید به خودش اجازه بدهد که به اسم نقد، به نویسندهای توهین کند یا اثرش را تحقیر.(بحث دعوا و تسویه حسابهای شخصی البته جدا است و ظاهرا ربطی به این یادداشت ندارد)
استدلالهایت دربارهی کتاب و مثالهایی که آوردهای ضعیف و بیپایه اند و مثل همیشه با عجله و بدون آنکه به خودت زحمت بدهی دربارهشان توضیح بدهی، از کنارشان گذشتهای. اگر میگویی سوژهها نخ نما هستند باید برای حرفت دلیل بیاوری، از چند داستان مشابه اسم ببری که البته قویتر از داستان مورد نظر تو هم باشند.این اصول اولیه داستان مدرن که میگویی یعنی چی؟ علی قانع چه کار نکرده که به نظر تو ساده و پیش پا افتاده است؟ از داستان مدرن حرف میزنی و بعد مثل کلاسیکها سراغ چرایی میروی؟ به بهانه کوتاه نویسی و محدودیت های فضای وب نمیشود ضعف های یک یادداشت را نادیده گرفت و هربار بهانهای برایشان جور کرد.
فکر میکنم فرق است میان یک یادداشت انتقادی، یک نقد، یک ریویو، با چیزی که تو نوشتهای و مجموعهای است از جملات تند و ابتری که هیچ ما به ازایی پیدا نمیکنند، چون نویسندهشان آن قدر عصبی و عجول بوده است که فرصت ویرایش یادداشتش را هم از خودش دریغ کرده است .
پدرام رضایی زاده | September 13, 2006 11:38 PM
1) خیلی کار خوبیه که کتاب هایی هم که ارزش خونن ندارن رو معرفی میکنی، مرسی
2)کار درستی نکردی اون پاراگراف کذایی رو از پستت پاک کردی، فکر کن داری تو یه روزنامه یا مجله مینویسی
mehrdad | September 13, 2006 10:50 PM
1) خیلی کار خوبیه که کتاب هایی هم که ارزش خونن ندارن رو معرفی میکنی، مرسی
2)کار درستی نکردی اون پاراگراف کذایی رو از پستت پاک کردی، فکر کن داری تو یه روزنامه یا مجله مینویسی
mehrdad | September 13, 2006 10:39 PM
وبلاگ خيلي خوبي دارين
كايرا | September 13, 2006 02:34 PM
1/ همیشه مجالی برای زدن حرفهای نگفته هست. ...
2/جوانی و جسارت و جاه طلبی نمیتواند به هیچکس مجوز توهین بدهد. حتی نامهربانی
3/ با این همه مطالعه و دود چراغ خوردن مستمر حتما بهتر میدانید این روزها هیچکس به این قطعیت و با این صدای بلند هر چند هم رسا نظر نمیدهد و حکم نمی کند.وگرنه ما هم در ردیف همین هایی قرار میگیریم که چشمها را میبندند/ فحش میدهند/ روزنامه تعطیل میکنند. مجوز نشریه و کتاب باطل میکنندو باقی که بهتر میدانی
4/ میبخشید که باز هم جمله ها و دیالوگهای مبتذل و در پیت بکار رفت.
قربان مرامت / علی قانع
علی قانع | September 13, 2006 11:11 AM
من هم این کتاب را خوانده ام انصافا درست می گویید. هیچ جایی برای اعتنا باقی نمی گذارد.
مهدی یزدانی خرم | September 13, 2006 02:15 AM
تولدت ميارك
كتابلاگ يگي از وبلاگهايي است كه من اغلب به ان سر مي زنم و خيلي ياد ميگيرم و لذت مي برم
منيرو رواني پور
moniro | September 13, 2006 01:48 AM
حسینجان
میتوانم با نگاه تو موافق باشم یا نباشم، ولی با این جملهات که "شک دارم که «علی قانع» حتا 100 تا رمان و مجموعهداستان خوب از نویسندههای شناختهشدهی دنیا خوانده باشد" اصلاً نمیشود موافقت کرد. بهتر است هموراه دربارهی متن بنویسی سراغ نویسنده اگر میروی ، برای گواهی گرفتن از حرفهای سابق خودش باشد، نه گمانهزنی خودت.
حسین جاوید: کاملن حق با شماست. آوردن آن یک پاراگراف اساسن اشتباه بوده و به اشتباهم معترفم.«علی قانع» را نمیشناسم و دوستی و دشمنی هم با او ندارم و قصدم اصلن نقد نویسنده نبود. با این حال گمان میکنم که نوشتهام کمی از اعتدال و انصاف فاصله گرفته و به این قضیه هم معترفم! آن پاراگراف کذایی را هم از متن حذف کردم.
:::: خوابگرد | September 13, 2006 12:50 AM
salam blog mifidi darid.. age mayel be tabadol link bodid befarmaid. mrc
Farhad | September 12, 2006 09:07 PM