ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« «همشهری جوان» هم دزدی میکند! شرمتان باد | Main | تولدی دیگر! »
مونته دیدیو، کوه خدا
«مونته دیدیو» اری دلوکا
ترجمهی مهدی سحابی
نشر مرکز
170 صفحه
1450 تومان
«توی ایتالیایی دو تا لغت هست، خواب و رویا، در حالیکه توی زبان ناپلی برای هر دو شان یک لغت بیشتر نیست: خواب. برای ما این و آن فرقی ندارد...»
(مونته دیدیو، اری دلوکا، ص 7)
«اری دلوکا» برای ما فارسیزبانها نام آشنایی نیست اما «مهدی سحابی» آنقدر مترجم بزرگی است که ناماش روی جلد هر کتاب حداقل برای من یکی جای تردید باقی نمیگذارد که با خواندن آن، یک کتاب دیگر به کتابهای محبوبم اضافه خواهد شد.
نگاهی به کارنامهی مهدی سحابی بکنید: ترجمهی مجموعهی هشت جلدی «در جستوجوی زمان از دست رفته» از مارسل پروست (کافی است یک جملهی پروست را به زبان فرانسه بخوانید تا درک کنید که ترجمهی نوشتههای او چه دقت و حوصلهی خارج از وصفی میخواهد)، ترجمههای بینظیرش از «شرم» و «بچههای نیمهشب» (دو رمان سلمان رشدی که هر دو سالهاست در محاق توقیف هستند)، تربیت احساسات (گوستاو فلوبر)، مرگ قسطی (لوئی فردینان سلین)، مون بزرگ (آلن فورنیه)، بارون درختنشین (ایتالو کالوینو)، مرگ آرتمیو کروز (کارلوس فوئنتس) و ...
بهغیر از این رمانهای اسم و رسمدار، «سحابی» هر از چند گاهی رمانهای شاخص نویسندههای نهچندان شناختهشده را ترجمه و منتشر میکند که نوشتههایشان چیزی از آثار نویسندگان بزرگ کم ندارد: «آب، بابا، ارباب» از «گاوینو لدا»، «تقسیم» از «پیرو کیارا» و همین رمان «مونته دیدیو، کوه خدا» از «اری دلوکا» از این زمره هستند.
ادبیات معاصر ایتالیا در ایران خیلی هم ناشناخته نیست؛ ایتالو کالوینو، اینیا تسیو سیلونه، دینو بوتزاتی، آلبرتو موراویا، ناتالیا گینزبورگ، الزا مورانته، لوئیجی پیراندلو و ... را خواندهایم و میشناسیم. «بهمن فرزانه» هم که سالهاست در رم اقامت دارد تقریبن اکثر نوشتههای نویسندههایی مثل «گراتزیا دلددا» و «آلبا دسس پدس» را ترجمه و منتشر کرده اما ظاهرن از نسل جدید نویسندگان ایتالیا نوشتههای چندانی به فارسی ترجمه نشده.
«اری دلوکا» بنا بر مقدمهی مترجم از سردمداران ادبیات امروز ایتالیاست و «مونته دیدیو» هم یازدهمین کتاب و بهنظر خیلی از منتقدان بهترین کتاب اوست. جالب است که بدانید «دلوکا» از حرفهی بنایی روزگار میگذارند و مدتی هم رانندهی کامیون بوده.
«ناپل» زادگاه «اری دلوکا» بستر وقایع «مونته دیدیو» است؛ شهر ساحلی شلوغ و فقیرنشینی در کنار «کوه خدا»؛ آسمان فقرا در همهجای دنیا به یک رنگ است! اینجا هم مردم در خانههای کوچک و خیابانهایی زندگی میکنند که «آنقدر جا نیست که تف بیندازی زمین». مردها در کشتیها بهعنوان باربر جان میکنند و اکثر بچهها درس را نیمهتمام رها میکنند تا کار کنند؛ با اینحال اجارهخانهها مدام عقب میافتد و مردم حتا نمیتوانند کفش مناسبی به پا داشته باشند.
راوی داستان، پسرکی سیزده ساله و در آستانهی بلوغ است که درس را رها کرده و حالا در مغازهی نجاری «اوسا اریکو» شاگردی میکند؛ در هیاهوی غریب ناپل، پسرک سه همدم دارد: «دن رافانیلو» پیرمرد یهودی باایمانی که از کورههای آدمسوزی نازیها جان به در برده و خود را به اینجا رسانده و در گوشهای از مغازهی «اوسا اریکو» با تعمیر کفشهای مردم روزگار میگذراند، «ماریا» دخترک تازه بالغ همسایه که دلبستگی مشترکی بین آنها وجود دارد و دیگری «بومرنگ»ی که روز تولدش از پدرش هدیه گرفته و آرزوی پرتاب آنرا در سر میپروراند.
«مونته دیدیو» آنقدر کوچک است که جایی برای پرتاب بومرنگ ندارد و پسرک تنها میتواند مدام پرتابکردن آن را تمرین کند و انتظار روزی را بکشد که آنرا به دوردستها پرتاب کند. درست مثل «دن رافانیلو» که نتوانسته خودش را به «بیتالمقدس» که آرمانشهر اوست برساند و حالا انتظار روزی را میکشد که بالهایش از قوز بزرگ پشتش بیرون بیاید و او را به آنجا ببرد.
«بومرنگ» هم مثل بالهای دنرافانیلو که روز به روز بزرگتر و آمادهی پرواز میشوند نمادی است از آرزوهای پسرک در حال بلوغ در شهری که مردمش «رویا» ندارند؛ آنچه در اطراف پسرک میگذرد فقط کابوس است: زندگی در یک خانهی کوچک و محقر، آزار و اذیت «ماریا» توسط صاحبخانهی پیر در عوض اجارههای عقبافتاده که مادر و پدر او از پس پرداختشان بر نمیآیند، مرگ مادرش و پدر از رمقافتادهاش که حتا تو این شرایط هم باید بدون تعویض شیفت کار کند و ...
روایت رمان خیلی ساده و سر راست و بدون پیچیدگی است؛ پسرک خاطراتش را شب به شب روی رول کاغذی که از چاپحانهدار مونتهدیدیو گرفته مینویسد؛ با همان صمیمیت و صداقتی که یک پسربچهی سیزده ساله دارد. «اری دلوکا» چند جای رمان با تمهیداتی سعی میکند که روایت پسرک را باورپذیرتر نشان دهد؛ از جمله دو، سه بار پسرک موقع نقل قول حرفهای بزرگترها اشاره میکند که از معنی این حرفها سر در نمیآورد.
همانطور که رول کاغذ به انتها نزدیک میشود پسرک و دنرافانیلو هم به آرزوهایشان نزدیکتر میشوند و عاقبت در نیمهشب آخر سال، پسر، بومرنگش را به سمت آسمان پرتاب میکند و رافانیلو هم با بالهایش در همان مسیر پرمیکشد.
در «مونته دیدیو» واقعیت و خیال آنچنان در هم تنیدهاند که نمیتوان مرزی برایشان قائل شد؛ زندگی با همهی واقعیتاش در «مونته دیدیو» جریان دارد و در عین حال خیال هم در بالهای «دن رافانیلو» و بومرنگ پسرک به موازات واقعیت پیش میآید. شاید همهی اینها خیالی بیش نبوده باشد و دن رافانیلو به قول «اوسا اریکو» با بلیط کشتیای که گیر آورده به بیتالمقدس رفته، نه با بالهایی که جای قوزش درآمده؛ کسی چه میداند؟!
لينکده
ویژهنامهی «اژدهاکشان» اعتمادملی
«اژدها کشان» جایزهی جلال آلاحمد را برده و نامزد جایزهی گلشیریست
بهزاد رعیت، شاعر و مترجم،درگذشت
ویژهنامهی سه سالهگی «جن و پری»
امیدوارم همچونآن بپاید و بیشتر ببالد
با ویرگول به جنگِ دشمنات نرو!
نقد محسن حاتمی بر یادداشت من
جایزهی«واو» نامزدهایاش را شناخت
و البته به اشتباه «مخلوق» زنوزی را چاپ اول درنظر گرفته و نامزد کردهاند!
نگاهی به «وجدان زنو»ی ایتالو اسووو
مهدی فاتحی، مترجم«داستاننویسی نوین»، بهتازهگی وبلاگنویس شده
نامه به یک «سید مـحـمد خـاتمی»!
یک شعر طنز خواندنی از نیما دهقانی
از ریچارد براتیگان و «پس باد همهچیز را با خود نخواهد برد» بیشتر بدانید
گفتوگوی اعتماد با «حسین نوشآذر»
گفتوگوی «گاردین» با «یاشار کمال» داسـتـاننـویـس مـعـروف تـرکـیـهای
مروری بر «در حال کندن ِ پوست پیاز»
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
تولدت را تبریک می گویم.به نوشتن ادامه بده . در این سن و سال کارهایت قابل تحسین اند . بدون تعارف می گویم . فرهنگ اینده ایرانبه کیفیت و کمیت کارهای امثال تو بستگی خواهدداشت. موفق باشی . بینیاز85/6/18
F.BIMIYAZ | September 9, 2006 04:04 AM
http://behfarian.blogfa.com/post-7.aspx
بهفريان | September 7, 2006 09:12 AM
اوکی! اینجا که من هستم کتاب فروشی نیست! مسخره است نه؟
الف میم | September 6, 2006 09:15 PM
چرا میای داستان رو تعریف میکنی؟ معرفی کتاب یعنی خلاصه داستان؟
mehrdad | September 6, 2006 09:13 PM
سلام!
من اغلب مطالب خوبتان را دنبال می کنم. یک وبلاگ هم دارم به اسم کافه کتاب که در آن به معرفی و نقد کتاب می پردازم. به شما هم لینک داده ام. خوشحال می شوم بتوانیم با هم همکاری کنیم!
موفق باشید!
کتابخوان | September 6, 2006 05:49 PM