ادبيات و هنر
اميرمهدى حقيقت
مهستى شاهرخى
شبنویس
مجتبا پورمحسن
تادانه
منیرو روانیپور
ناصر غیاثی
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
حسین نوشآذر
بهاره آروین
ماکان مهرپویا
دوات
كتابهاى عامهپسند
دیهور
مهدی مرعشی
مسخ
كتابلاگ
سودارو
محسن بنیفاطمه
مينيمالها
کتابخوانه
مریم منصوری
آخرین مترو
غلاف تمام فلزى
شیرین کریمی
احسان عابدى
داود پنهانی
جواد عاطفه
سعید کمالیدهقان
رمزآشوب
آدم و حوا
سپینود
عباس معروفى
شمیده
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
دورترها
قصههای عامهپسند
مریم جعفراقدمی
عصیان
بیلی و من
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
آیدین فرنگی
سرزمین رویایی
سیدمهدی حسینی
سایه
چندگانه
روزنامهنگار نو
علیرضا مجیدی
سیبستان
جستوجوی کلمات
عطا صادقی
مریم گلی
دژاوو
آشپزباشی
الفبا
شرح
زننوشت
تندیس
شراگیم
ف م سخن
هنوز
پونه ابدالی
مریم حسینخواه
ختمالغرایب
خشم و هیاهو
کوچه
خواب زمستانی
شیرین احمدنیا
آبچینوس
سورئالیست
امشاسپندان
پرگلک
شهلا شرف
گفتار
روبو
نقطه ته خط
الپر
by BlogRolling
« عاشقیت در پاورقی | Main | فاجعهی گرانی کتاب »
محمود، پنجشنبهها، درکه
محمود، پنجشنبهها، دركه برزو نابت
نشر بازتابنگار
228 صفحه
2300 تومان
من زندهیاد احمد محمود (1381- 1310) را هرگز ندیدم اما این شانس را داشتم که در سال آخر زندگیاش چهار یا پنجبار با او تلفنی صحبت کنم. آنروزها (سال هشتاد و یک)، من نوجوان شانزده ـ هفدهسالهای بودم؛ گهگاه عصرها گوشی تلفن را برمیداشتم و شمارهی منزل محمود را میگرفتم و از بابک ـ پسر محمود ـ که عمومن تلفن را او جواب میداد خواهش میکردم که اگر امکان دارد با محمود صحبت کنم؛ گاهی لحظاتی بعد صدای خشدار و لرزان محمود در گوشی میپیچید و گاهی بابک عذرخواهی میکرد که محمود خواب است و میخواست ساعتی دیگر تماس بگیرم؛ پیرمرد، بیحوصله و بیمار بود اما بهدقت صحبتهای من را ـ که چیزی بیشتر از حرفهای خام یک نوجوان هفدهساله نبودند ـ گوش میکرد و پاسخ سئوالاتم را میداد.
گاهی که بحث به درازا میکشید یا من پرسش نامربوطی میکردم، محمود عصبانی میشد و تن صدای لرزانش بالاتر میرفت؛ جزئیات آن گفتوگوها را بهیاد ندارم، اما سئولات خام خودم و پاسخهای محمود را جسته و گریخته بهخاطر میآورم؛ از رمان "همسایهها" میپرسیدم و سئوالات کلیای که حالا بهنظرم خام و کلیشهای و شاید مسخره میآیند. حتا خاطرم هست که یکبار از او پرسیدم چرا نام خانوادگی مستعار "محمود" را بهجای فامیل اصلیاش "اعطاء" انتخاب کرده و او با خنده و اینکه "نام مستعار است دیگر" پاسخم را داد!
بار آخری که با او تلفنی صحبت کردم، پیرمرد زیر اکسیژن بود و بیحوصلهتر از همیشه و مدتی بعد بود که به اغما رفت و سپس فوت کرد و هنوز خاطرم هست که عصر آن روز ماه مهر، وقتی خبر درگذشتش را توی روزنامهی "ایران" دیدم چهحالی شدم.
بهعقیدهی من "همسایهها" هنوز هم بهترین رمان فارسی است و گمان نمیکنم با این وضعی که ادبیات داستانی ما در این چند ساله پیدا کرده لااقل تا یکی دو دهه بعد اثری همپایه یا برتر از آن آفریده شود؛ هنوز هم آن خانهی همسایهنشینی شلوغ و خالد و سیهچشم و عشوههای بلور خانم و قهوهخانهی امانآقا و ناصر ابد و ... از نوستالژیکترین و زیباترین صحنهها و شخصیتهایی هستند که از رمانهای مختلفی که خواندهام بهخاطر دارم.
بگذریم؛ اخیرن کتابی چاپ شده است به نام "محمود، پنجشنبهها، درکه" که خاطرات برزو نابت از احمد محمود را شامل میشود؛ محمود، نویسندهی بیهیاهویی بود که کمتر تن به گفتوگو میداد و جز گفتوگوی درازآهنگ لیلی گلستان با او (که در کتابی باعنوان حکایت حال منتشر شده) گفتوگوی آنچنانی دیگری از او باقی نمانده است. همین مساله است که ارزش کتابهای اینچنینی دربارهی احمد محمود را بالا میبرد؛اینکه ما در خلال نقل خاطراتی از کوهپیماییهای نویسندهی کتاب با محمود، پارهای از حرفها و اظهارنظرهای او را که فارغ از معذوریتهای گفتوگوهای رسمی از دهان او خارج شدهاند بشنویم، فرصتی مغتنم است.
نویسندهی کتاب خاطرات گشتوگذارهای خود با محمود در درکه را در سالهای آخر دههی شصت و سالهای ابتدایی دههی هفتاد بهصورت داستانوار نقل کرده است؛ نابت با فولکس قدیمیاش، معمولن صبحهای پنجشنبه، به میدان بیست و دو نارمک ـ که خانهی احمد محمود آنجاست ـ میرود و آنها با هم برای پیادهروی راهی درکه میشوند؛ نفس محمود تنگ است و قدمهایش نااستوار و حداکثر میتواند تا اولین قهوهخانهی درکه بالا برود و روی تخت همیشگیشان بنشیند و سیگار دود کند و چای بنوشد و از زندگی و کارش بگوید. برزو نابت خاطرات آن روزها و صحبتهای محمود را در دفتر خاطراتش ضبط کرده است و حالا بر اساس آن کتابش را نوشته است.
سابقهی اینجور نوشتهها در ادبیات ما گمانم به کتاب "آشنایی با صادق هدایت" از م. ف . فرزانه بازمیگردد که مصطفا فرزانه در خلال روایتش از معاشرت با صادق هدایت، زوایای تاریکی از زندگی او را هویدا کرده است.
هرچند خاطرات برزو نابت ارزش ادبی آن کتاب را ندارد ـ خواهم گفت چرا ـ اما با اینحال کتابی خواندنی است که برای همهی علاقمندان احمد محمود میتواند جالب باشد.
نابت، در بسیاری موارد به اطناب زیاد ـ بهخصوص در نیمهی دوم کتاب ـ به روایت زندگی خودش و خانوادهاش پرداخته است که نیمی ـ و شاید بیشتر ـ از کتاب دویست و بیست و پنج صفحهای اش را شامل میشود؛ آنجا که نویسنده از برخوردهایش با محمود و زندگی و صحبتهای محمود مینویسد بسیار خواندنی است اما آنجا که زندگی خودش و کارش در سازمان ملل و رابطهاش با دخترانش و همسرش و سرآخر پناهندهشدناش به هلند و زندگیاش در آن کشور را روایت میکند کتاب به خاطرات شخصی او تنزل پیدا میکند که هرچند شاید در جای خود خواندنی باشند اما در شناخت احمد محمود، ارزشی ندارند.
یادداشتم را با نقل قسمتهایی از کتاب "محمود، پنجشنبهها، درکه" پایان میدهم و پیشنهاد میکنم اگر کتابهای محمود را خواندهاید و به او علاقه دارید از خواندن این کتاب هم غافل نشوید.
"اگر آدم با انضباط باشد، اگر هر روز راس ساعت معینی پشت میز کارش بنشیند عادت میکند که در هر جلسه به مود نویسندگیاش برگردد. خود من به هر نحو شده، در ساعات معین پشت میز کارم مینشینم، حتا اگر نتوانم چیزی هم بنویسم؛ حتا اگر خودم را با نقاشی سرگرم کنم."
"نوشتن در این مملکت پوست کلفت میخواهد. آدم بنویسد و در انبار خانهاش تلنبار کند... گابریل گارسیا مارکز میبایست به ایران میآمد و اینجا چیز مینوشت. آنوقت میدیدم که چهقدر میتوانست دوام بیاورد."
"آدم باید به دیدن، به خوب دیدن عادت کند. باید عادت کند که چشمانش بدون آنکه تعمدی داشته باشد همهچیز را دقیق ببیند. اینطور نیست که وقتی من به کسی نگاه میکنم پیش خودم بگویم: یک چانهی گرد خوب تراشیدهشده، یا فلانقدر شیار عمیق در پیشانی بلند؛ این آدم در خاطر من نقش میبندد بیآنکه تعمدی داشته باشم. چشم را باید به چنین نگاهی عادت داد."
" (برزو نابت) گفتم: آیا هرگز روزی را نخواهیم دید که دخترهایمان بتوانند توی خیابان راحت راه بروند؟ احمد محمود انگار که جوابش را از پیش آماده کرده باشد گفت: "بله. خواهیم مرد. خواهیم مرد و آنروز را نخواهیم دید."
لينکده
نمردیم تا مردن حمید هامون را ببینیم
تصاویر روی جلد کتابهای براتـیـگـان
مجموعـه شـعـر «تـانـگـوی تـکنفـره» سرودهی مجتبا پورمحسن منتشر شد
***تبریک مرا هم بپذیر مجتبا جان***
پروندهی مفصل شهروند امروز برای دهمین سال درگذشت صادق چوبک
جنجال جزماندیشان بهخاطر یک عکس کاملن هنری از دختر ۶ سالهی برهنه
«بهترین بوکرها» به «سلمان رشدی» برای «بچههای نیمهشب» اهدا شد
۱۵ شمارهی «ارغنون» روی نت
اگر نمیدانید با چه گوهر گرانبهایی طرف هستید، اینمطلب را بخوانید
دردنامهای برای یک سرقت ادبی دیگر
آهای نویسندهها، شعرا و مترجمهای احمق! ممیزی که سـانسـور نیست!
روزنامهی «تهران امروز» بهزودی با نام جديد به جـمـع نشريات بازمیگــردد!
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
She was close young nude teens to feel his musket from less this too. After looking.
nude | July 24, 2008 12:11 AM
salam man mahmoud hastam bache nafe darakeh.rastesh ma to koh ye restoran darim(kolbe kohnavard-emran).chand sale pish man ba ye dokhtare khob refigh shodam be name t.niknia ke har hafte rozhaye 5shanbe miomad kafe ma.man t.niknia ro az jone khodam ham bishtar dost dashtam.har hafte ke t miomad bala ba vojod inke rozhahe 5shanbe va jome gole kasebi va shologhi kafe bod vali man chand saati ba t miraftam ghadam mizadam ta inke man raftam sarbazi va chon tak farzand bodam va kheili mano dost dashtan mano ferestadan boshehr to niro daryaee artesh.bad az 1sal ke bargashtam 1roz t omad didanam va didam baram kado avorde vaghti baz kardam didam ye keteb benam mahmoud.5shanbeha.darakeh fekr kardam t keteb ro bara man chap karde vali bad didam na baba nevisandeh kase digast.dar har sorat keteb ro khondam khoda biamorzatesh mano ke kheli roz aval kheili khoshhal kard va t ham raft va dige nadidamesh.omidvaram har koja hast movafagh bashe va yadi ham az khaterate khobe ghadim bokone.az shoma ham babat in site mamnonam.bye
محمود | July 24, 2007 02:48 AM
دوست عزیز
براتون مقدور هست کتابهای زیبا و ماندگار استاد احمد محمود رو تو ساتتون جهت دانلود قرار بدید؟ متشکرم
سعیده-جم | April 16, 2006 01:55 AM
همسایه ها ، علی رغم اینکه حوصله رمان های طولانی رو ندارم ، اما نفهمیدم چطوری تمام شد ! زیبا بود . متاسفانه با وجود زنده گی او در همین حوالی ، بعد از مرگش با او و آثار او آشنا شدم . خوب ، مرده پرستی ، خوی ما ایرانی هاست ! اما بخدا من بی تقصیر بودم . گناهش گردن
... | April 14, 2006 12:25 PM
همسایه ها ، علی رغم اینکه حوصله رمان های طولانی رو ندارم ، اما نفهمیدم چطوری تمام شد ! زیبا بود . متاسفانه با وجود زنده گی او در همین حوالی ، بعد از مرگش با او و آثار او آشنا شدم . خوب ، مرده پرستی ، خوی ما ایرانی هاست ! اما بخدا من بی تقصیر بودم . گناهش گردن ...
... | April 14, 2006 12:21 PM
همسایه ها ، علی رغم اینکه حوصله رمان های طولانی رو ندارم ، اما نفهمیدم چطوری تمام شد ! زیبا بود . متاسفانه با وجود زنده گی او در همین حوالی ، بعد از مرگش با او و آثار او آشنا شدم . خوب ، مرده پرستی ، خوی ما ایرانی هاست ! اما بخدا من بی تقصیر بودم . گناهش گردن ...
... | April 14, 2006 12:17 PM
سلام.یه سری بزن ببین چطوره.
homa | April 7, 2006 09:39 PM
ahmad mahmood bache meydoon 22 narmak bood miyomad baghali sigar bekhare ziyad mididamesh , roohesh shad
farhad | April 6, 2006 01:14 AM
يك تذكر:
دقيقاً منظورم راه رفتن كبك به تقليد از كلاغ بود نه بهعكس كه معروفه...چون راهرفتن كبك شبيه كلاغي كه هميشه منُ ياد راه رفتن ناپولئون مياندازه افتخاري بر هر پرندهايست.
شميده | April 5, 2006 07:18 PM
راست ميگي...به نظر ارزش ادبی نداره...تو همين نمونههايي كه دادي يك جمله مسخره هم هست...اونجا كه برزو خان ميپرسه:
« آیا هرگز روزی را نخواهیم دید که دخترهایمان بتوانند توی خیابان راحت راه بروند؟ »...مثلاً ميشد بنويسي:
آيا آن روز را ميبينيم كه دخترهايمان درخيابان راحت قدم ميزنند؟
ببين ترجمههایِ افتضاح و اين روزنامهنگارهایِ بيسواد چه بلايي سر نويسندههایِ ما آوردهن؟! نوشتنمون شده دقيق راه رفتن كبكه كه خواست كلاغ بشه...نه اونه نه اين...به سعهیِ صدري كه موقع خوندن همچين نثر-هایِ جفنگي داري مرحبا ميگم(و تازه خودت نوشتهي بيشتر هم از خودش گفته).
مطلب ديگه اينكه:
يكجایِ معرفيات نوشتهاي: «درازآهنگ»...ميشه دقيق منظورتُ بنويسي؟...درست نفهميدم. آيا منظور همون كِشدار يا همون درازنفسي و يا همون اِطناب خودمونه؟
شميده | April 5, 2006 07:05 PM
سلام...من نيازمند رمان داستاننويس ايرانى احمدمحمود همسا يه هاورمان درخت انجير معابد. خداحافظ
د.وحيد بدران | April 5, 2006 04:36 PM
سلام/ عیدت مبارک دوست قدیمی/ من از اولین بار که اسم آقای اجمد مجمود رو شنیدم تا مدتها فکر می کردم اصلشون عرب هستند!
مهستا | April 4, 2006 02:32 PM
همسایه ها رو در دوران راهنمایی از دوستی گرفتم که می خاست این کتاب به قول او اروتیک را بخاونم گرفتم و خواندم و با تک تک کاراکترهای آن زندگی کردم و از بهترین هایی است که خوانده ام .
rouzbeh | April 4, 2006 01:42 PM
چه کار خوبی کردی این کتاب رو معرفی کردی. اتفاقا چند روز پیش پشت ویترین یک کتاب فروشی دیدمش و کنجکاو بودم بدونم چیه، اما کتاب فروشی تعطیل بود.
sharto | April 4, 2006 12:08 PM