« شاهکارهای ادبی ـ ۶ | Main | نگاهی به رمان "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" »
شالی به درازای جادهی ابریشم
"ناپلئون بود که گفت: «خواستن، توانستن است» و در طول تاریخ بارها سیاستمدارها این جمله را تکرار کردهاند؛ در حالیکه این حرف قدرتمندهاست که خواستن برایشان توانستن است. تاریخ ملتها، خواستنها و نتوانستنهاست؛ ما مدام میخواهیم اما موفق نمیشویم"
(مهستی شاهرخی در گفتوگو با رادیو فردا، دسامبر 2005)
جملهی بالا را (البته با کمی ویرایش) از میان گفتوگوی رادیو فردا با "مهستی شاهرخی" دربارهی رمان "شالی به درازای جادهی ابریشم" پیاده کردهام. دلیل اینکار هم واضح است چون گمان میکنم سرتاسر رمان "شالی به درازای جادهی ابریشم"، حول همین محور میچرخد. "کتایون" (شخصیت اصلی و
راوی رمان)، سرشار از خواستنهاست و سرخورده از نتوانستنها؛ او زیاد هم بلندپرواز نیست؛ تنها میخواهد "جان" [یا "خووان"]، دوستپسر امریکای لاتینیاش را کنار خود داشته باشد و "پسرک بندانگشتی" را که از "جان" در شکم دارد، حفظ کند و دنیا بیاورد؛ اما همین خواستههای بهظاهر سادهی او، تا ابد برایش همچون رویا باقی خواهد ماند زیرا هرگز نمیتواند به آنها جامهی عمل بپوشاند.
"شالی به درازای جادهی ابریشم" اولین رمان چاپشده از مهستی شاهرخی است و البته چاپ بیاجازهی آن توسط ناشری سودجو در ایران، ماجراهایی در پی داشت که شرح کاملش را پیش از این نوشتهام (کلیک کنید)؛ برای من مهم نیست که خانم شاهرخی چه قضاوتی دربارهی من دارد؛ من ایشان را از نزدیک نمیشناسم و اینکه حتی به خودشان زحمت پاسخدادن به ایمیلی را که مدتها پیش، برایشان فرستاده بودم ندادند هم برایم چندان حائز اهمیت نیست. تنها به عنوان یک خوانندهی حرفهای ادبیات (و نه هیچچیز دیگر)، میخواهم نظراتم را دربارهی داستان ایشان بیان کنم.
بعد از خواندن "شالی به درازای جادهی ابریشم" اولین حسی که به سراغ من آمد، افسوس بود. افسوس از اینکه نویسندهای "داستانگو"ی خوبی هست ولی نمیتواند "داستاننویس" خوبی باشد؛ برعکس بسیاری که فن داستاننویسی را آموختهاند، اما جوهرهی "داستانگو"یی ندارند و هرآنچه مینویسند، چون سراسر تکنیک است و تصنع، لاجرم بر دل نمینشیند. "مهستی شاهرخی" میتواند تو را چند ساعت پشت میزت بنشاند تا کتابش را از ابتدا تا انتها یکنفس بخوانی، اما نمیتواند فنداسیون ساختمان رمانش را از ضعف روابط علت و معلولی و منطق ماجرایی نجات دهد. طی سالهای کتابخوانیام، رمانهای بسیاری خواندهام و کمابیش برایم مسجل شده نویسندهای که نمیتواند جزئیات رمانش را درست خلق کند و منطق ماجرایی داستانش گاه دچار ایراد میشود، در کلیت اثر هم همین مشکل را پیدا میکند و در جدال با دشواریهای نوشتن یک رمان خوب، معمولن شکستخورده بیرون میآید.
"کتایون" دختر ایرانی جوانی است که برای تحصیل به لندن آمده و در آنجا با مردی به نام "جان" آشنا میشود. "کتی" ظاهرن عاشق "جان" است و "جان" هم او را دوست دارد، اما کمکم روابط ایندو، سرد و سردتر میشود و نهایتن "جان" برای همیشه کتایون را ترک میکند و میرود و این در حالیاست که زن از او حامله است؛ پس از رفتن همیشگی "جان"، تنها دغدغهی کتایون حفظ کودکی است که در شکم دارد و تمام آینده را در وجود او متجلی میبیند اما حتی توان انجام اینکار را نیز پیدا نمیکند؛ زیرا او علاوه بر بیماری قلبی (که حاملگی او را پرخطر میکند)، ناتوانی مالی هم دارد و نمیتواند از عهدهی هزینههای حفظ و نگهدای کودکش بر بیاید؛ پس کودکش را با عمل جراحی "سقط" میکند و ویرانتر و بیکستر از همیشه به خانه برمیگردد تا در سرما و برف فروریخته بر لندن (استعاره از شرایط زندگیاش)، بیهدف انتظار آیندهی بیرحمی را بکشد که در راه است...
نمیخواهم نوشتهام طولانی شود و برای تکتک حرفهایی که میزنم یک مقدمه بچینم و بعد لبکلام را بگویم، بههمینخاطر یکراست میروم سراغ قسمتهایی از رمان که با آنها مشکل داشتم:
• در ابتدای رمان، "کتایون" که داستان را روایت میکند از تلاش "شوهر"ش برای یادگرفتن زبان فارسی سخن میگوید و چند جملهی ناشیانه که از زبان "جان" بیرون آمده نیز نقل میکند: "این روزها شوهرم سعی میکند تا درکم کند. برای همین میخواهد زبان فارسی خود را تقویت کند. به من میگوید: "بیا جانم! برویم به اندرون شهر!"... اما از لختی بعد، دیگر همهی اختلافات زبانی شخصیتهای رمان برطرف میشود و نویسنده خیلی ساده فقط دیالوگها را نقل میکند بدون اینکه اشارهای کند این دیالوگها به چه زبانی رد و بدل شده است؟ یعنی "جان" به همین سادگی و سرعت فارسی یاد میگیرد و مدت کوتاهی بعد از بهکار بردن آن جملههای ناشیانهی ابتدای کتاب میگوید: "دیشب چت شده بود؟ چرا شام نخوردی؟ غذای خوبی بود!" و جملاتی از این دست که گویی از زبان یک فارسیزبان بیرون آمده. بقیه شخصیتهای داستان (از جمله پسرک لاغرمردنی) با چه زبانی با راوی سخن میگویند؟ اگر فرض را بر این بگذاریم که این گفتوگوها به زبان انگلیسی است، نوع روایت با این موضوع تناقض پیدا میکند. راوی داستان دارد زمان "حال" را روایت میکند و وقایع را شرح میدهد (به اولین جمله رمان نگاه کنید: "این روزها شوهرم سعی میکند...")، پس راوی گزارشگر آنچه در "حال" اتفاق میافتد است و دیالوگها نیز نمیتواند از صافی ذهن او عبور کند و بهصورت فارسی برای ما روایت شود، اما نویسنده اینکار را میکند و حتی اشارهی کوچکی به اختلاف زبانی خود با دیگران و زبان رد و بدلشدن دیالوگها نمیکند. (این ایراد البته هنگامی که با فلاشبک و روایت خاطره از ذهن راوی مواجهیم، با کمی اغماض نمیتواند وارد باشد).
• بخشهایی از داستان که از زبان کودک درون شکم کتایون روایت میشود، بهطور کلی از نظر تکنیکی فاقد منطق روایی و حتی انگیزهی روایت است و بیشتر به داستانهای مختص کودکان میماند. چه اینکه "شالی به درازای جادهی ابریشم" یک داستان رئالیستی است، پس منطق داستان، منطق جهان واقع است و در جهان واقع نمیتوان روایت کودک درون شکم مادر را منطقی دانست. راهحل این قضیه این بود که خانم شاهرخی مونولوگها و روایتهای کودک را از زبان روای و خیال او مینگاشت تا شاید جنبهی پذیرفتنیتری به خود میگرفت.
• من تا بهحال نه حامله شدهام و نه سقط جنین کردهام (!) اما تا آنجا که میدانم برای سقطکردن یک جنین یکماهه از عمل جراحی استفاده نمیشود و اینکار به سادگی با دارو امکانپذیر است. اگر حدس من درست باشد (دوستانی که اطلاعات پزشکی دقیقتری دارند لطفن تذکر دهند)، نیمی از رمان خانم شاهرخی دچار مشکل میشود! زیرا بهتوصیف بستریشدن کتایون در بیمارستان و عمل جراحی برای سقط جنین اختصاص دارد و چون نویسنده منطق مستحکمی برای علت سقط کودک راوی از طریق جراحی (و نه با دارو) نیاورده، سخنم خیلی بیراه نیست (البته درصورت درستبودن فرض من).
• بسیاری از "فصل" خوردنهای کتاب که با کمک سه ستاره صورت میگیرد اشتباه و البته بیعلت است. داستان، زمانی فصل میخورد که چرخشی در آن ایجاد شده باشد اما نویسندهی "شالی به درازای جاده ابریشم" هرجا دلش میخواهد (حتی در بین یک روایت متوالی) داستان را فصل میدهد.
• چرا کتایون اول کتاب به من خوانندهی نوعی، اطلاعات غلط میدهد و "جان" را شوهر خود معرفی میکند در حالی که شوهر او نیست؟ چرا راوی جنین درون رحمش را "پسر" خطاب میکند بدون اینکه علت خاصی داشته باشد و حتی از حس خود دربارهی پسر بودن یا نبودن او سخن بگوید؟ چرا نویسنده گاه با املای کلمات بازی میکند (مثلن صفحه 121)؟ مگر نمیداند داستان او روایت شفاهی وقایع است و بازی با املای کلمات در این نوع روایت غلط است؟
• کتایون، بهظاهر یک دختر شرقی است اما ذهنیت غربی نویسنده او را ساخته است. بههمینخاطر بعضی از اعمال او توجیه عقلانی پیدا نمیکند. این دختر ایرانی که با خرج پدرش برای تحصیل به لندن آمده حتی یکبار دغدغهی اینرا پیدا نمیکند که خانوادهاش در قبال بچهی نامشروع او چه عکسالعملی دارند؟ او فقط بهخاطر بیپولی بچه را سقط میکند. لندن که بستر اتفاقات داستان است چهحضوری در آن دارد؟ اگر لندن بشود پاریس یا رم یا آمستردام داستان لطمه میخورد؟ گذشتهی کتایون کجاست و چرا بهندرت در ذهن او حضور دارد؟ مگر نه این است که مهاجران تا سالها نمیتوانند خود را از خاطرهی موطن اصلی خود برهانند؟
• نثر خانم شاهرخی نثر پاکیزهای نیست و علاوه بر اشکالات دستوری زیاد، گاه بیدلیل فاخر میشود و از یکدستی بایسته بیبهره است. نشر ورجاوند هم که سنگ تمام گذاشته و تا میتوانسته غلط املایی و تایپی در کتاب مرتکب شده است!
من درست به دلایل بالا که البته خیلی مختصر به آنها اشاره کردم، "شالی به درازای جادهی ابریشم" را نوشتهای قوی نیافتم، اما انکار نمیکنم که سادگی و روانی نوشتار نویسنده باعث شده بود که هنگام خوانش کتاب، لذت زیادی ببرم.
لينکده
گفتوگوی پاریس ریویوو با امبرتو اِکو
آشوبگـرای مـدرنیست: یـادداشتی دربارهی «هنريک ايبسن» نامدار
استاد فتحاللاه بینیاز|مجلهی ماندگار
پنجره: یک عکس دیدنی با صد حرف!
«داستانهای نامنتظره»ی رولد دال، متنی که خواننده را میخکوب میکند!
دربارهی نمایشنامهی «تـمـاشـاچـی محکوم به اعدام» ماتئی ویسنییک
یک خبر خوش برای براتیگاندوستها: پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد!
در وبلاگ گروه اينترنتی «كولیها» دو عکس دلنشین از صادق چوبک ببینید
معرفی «سهگانهی نیویورک» پل استر
گزارشی از کتاب «سرمای طولانی» میریام مافای با ترجمهی میرفخرایی
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
من کل کتابو یک نفس خوندم ولی از بیمارستان به بعد دیگه خسته کننده شد منو هم مثل خیلیهای دیگه یاد نامه به کودکی که هرگز زاده نشد انداخت.اگه میشه یک نفر به من توضیح بده اون جاهایی که میگه من زیادی خیال می بافم.حالا همه را از هم می شکافم.چرا توی کتاب اومده؟من تا مدت ها فکر میکردم کل کتاب خیالبافی راویه.
فرزانه | February 23, 2006 12:49 AM
سایت رسمی مصطفی مستور:صفح صفر
احسان اسیوند | February 2, 2006 12:24 PM
دوست عزيزم
لطفآ مجموعه آثار (كه شايد ديوان بتوان ناميدش) آقاي خاكشير اصفهاي را براي من ارسال كنيد
قبلاً سپاسگذارم سپاسگزارم و سپاسگضارم
رضا زائر | January 28, 2006 05:23 PM
Manzareyé ketabi ra ké rouyé ân ghahveh rikhtehide daghé deletan ra tazeh mikonad. Tché ketabé tamizi boode! Va hala negahesh ké mikonid, arezoo mikardid ké hargez fenjané ghahveh ra gouchéyé miz nimigozashtid, va deux stoune ketab niz rouyé mizetan rayé ham talambar nemikardid. Rooshan hast ké taht tchenin sharayeti, va bé ellaté bozorg va kotchak boudané kétabha , va adamé taâdol, va bé dalayel mokhtalef, ta'essir javi, garmasarma, nafass amigh, larzeshé pa, gardesh dast, harékathayé hayéjani, ...
Va vaghti ké shoma hazro sissado bisto pinj kar ra bekhahid ba ham anjam bedahid, nabayad entezar digari dashteh bashid. Manzaréyé ketabé naghshonegar dar ké yandgar fenjané ghahvéyé gooshéyé mizé shoma boodeh ast..
Hamid MAHVI | January 26, 2006 06:05 AM
Vaghti ketab mikhanid,
Movazeb bashid ké ghahveh rouyé ketabetan narizad.
in etefaghi ast ké dir ya zood mioftad. Banabar-in hala ké midanid in etefagh sar-anjam khahad oftad, behtar ast ké movazeb bashid. Tchonké agar ghaveh rouyé ketab berizad assarash hargez pak nakhahad shod.
Tché bayad kard? taché bayad kard , vaghti ghaveh mirizad va ketabé nazanin shoma ra bé rang zibayé ghahvé agheshteh mikonad? Dar tchenin halati, foran bayad ba dastmal kaghazi rotobaté ghahveh ra jazbe konid. Hargez tasavor nakonid ké mitavanid ba âb anra pak konid, tchera ké ketab ra az beyne khahid bord? Namé ghahveh ra begiride va passe khordeneh kami ta'âsoffe bé khodetan begooide ké az in passe bayad ba hamin ketab edameh bedahid.
Journal de l'Art et du Combat
hamid.mahvi | January 26, 2006 03:59 AM
Lisez "L'enfant bleu"
de Henry Bauchau
Conseil de lecture
Journal de l'Art et du Combat
Hamid MAHVI | January 26, 2006 03:24 AM
Barayé avalin bar niz hamintoor etefagh oftad. Passe az tchand daghighé kalanjar ba camputer- shomareh negar pey bordam ké in machine harf adam sarash nemishavad. Az an rouz jang aghaz shod. Bé tamam mobarezin et razmandegan , az jebhéyé nabard enssan bar zed machine . ma jahan ra dobareh taskhir mikonim. tama jahan ra. Ba tama ghova bé pish. Gordan pishtaz bé tamam machinha : ya barayé ensanha kar mikonid va ya monhadem khahid shod.
Jang barayé tasskhir koré zamin aghaz mishavad. Rouznameyé honar va nabard naghsheyé machinha ra ba bazshenassi kard. Hamdi Mahvi
Journal de l'Art et du Combat
Hamid MAHVI | January 26, 2006 03:04 AM
Ba salam;
Nemidanam bé tché sababi shoma payamé manra montasher kardeid. Dar sourati ké man matn ra tanha barayé nevisandé'i ké dar baréyé "Romané Mahasti neveshteh boud, ferstad"eh boudam. Albateh az tchénin majara'i drame némisazam? Vali Khahesh mikonam matn manra hazf konid.Bé in ellat ké barayé yek khanadéyé ehtemali roshangar tchizi nakhahd bood. Ba sepasse az tavajoh shoma.Yad avar mishavam ké Journal de l'ARt et du Combat dar adressi ké pish az in zekr shodeh, digar vojod nadarad. Jahat daryaft Journal de l'Art et du Combat, bayad bé adresse e-mail khodé man moraje'eh konid: hamid.mahvi@neuf.fr
Journa de l'Art et du Combat, Hamid Mahvi
Hamid MAHVI .JOURNAL DE L'ART ET DU COMBAT. | January 26, 2006 02:50 AM
منهم در حین خواندن کتاب البته لذت بردم، اما متوجه شده بودم که کار اشکال دارد ولی نمی فهمیدم کجایش!باقسمتهایی که بچه در شکم حرف می زند کاملا موافقم و البته توضیحات دیگری هم که دادی قابل قبول است.راستی حوصله ی داستان خواندن داری؟ یک داستان کوتاه جدید؟
نوشته های پشت شیشه | January 21, 2006 12:03 AM
به جرات می توانم بگویم مدت ها بود چنین نقد خوبی نخوانده بودم. من کتاب را نخواندم. گمان هم نمی کنم حالاحالاها سراغ رمان فارسی بروم. وقتی ماجرا را خواندم یاد اولین چیزی که افتادم کتاب" نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" بود. من هم باید بگویم که همیشه سقط جنین با دارو امکان پذیر نیست. بسته به شرایط مادر گاهی ممکن است عمل جراحی باشد. حتی در یک ماهگی... بهرحال با اجازه من این متن شما را برای خودم نگه می دارم.
صاحب فراموش خانه | January 13, 2006 11:08 PM
راستی الان یادم افتاد که شما زمانی نوشته بودید ترجمه ی کریم امامی از گتسبی بزرگ یکی از شاهکارهای ترجمه است. پس انگار منظور شما از ترجمه ی عالی و شاهکار کلا با حقیقت مغایرت دارد. ولی به دلیل اینکه سایت پر و پیمانی داری و و قت می گذارید حیف است تا این اندازه اطلاعات غلط به خورد مردم بدهید. خداوند روح آقای امامی را قرین رحمت کند با آن ترجمه اش!
حامد | January 12, 2006 11:18 AM
آقا من یک چیز بی ربطی می خوام اینجا بگم و اون در مورد ترجمه ی ناتور دشته. واقعا متاسف شدم که ترجمه ی عالی و شیوای مترجم فرهیخته و با سواد مملکت آقای کریمی مورد کم لطفی جنابعالی قرار گرفته. ببینید در آوردن لحن عامیانه یا شکسته با شکستن کلمات کار سهل ممتنعی است ولی به نظر من هنر آقای کریمی این بود و هست که لحن عامیانه یا لاتی یا نوجوانانه ی هولدن را با کمترین شکستگی و جویدگی کلمات در آورده اند. یعنی طرز بیان هولدن جوریست که کتاب ینوشته شده ولی خواننده فکر می کند کتابی نیست. ضمنا ترجمه ی دوم بسیار حذف و سانسور دارد که از ... برای آن استفاده شده و واقعا من وقتی دیدم این کتاب که به آن خوبی ترجمه شده بود دوباره ترجمه شده دلم به درد آمد که جز سود مادی و مطرح شدن چه وسوسه ای ممکن است یک مترجم را به چنین کاری تحریک کند. به شما و آقای نجفی خواندن تام جونز را پیشنهاد می کنم. موفق باشید.
حامد | January 12, 2006 11:12 AM
حسین جان خوب شد دستکم کسی که رمان را خوانده دربارهاش حرف زد. من که هرچه شنیدم یا هو و جنجال بود یا شیفتهگی به خود نویسنده یا نفرت. این روزها کسی به متن نمیپردازد. به هر تقدیر من هم مطلب مفصلی آماده کرده بودم که حالا میبینم تو بیشتر نکات را گفتهای. میماند این مضمون که تاکید ده باره و صدباره بر خیالباف بودن راوی، که خیالاتش را به درازای جادهی ابریشم میبافد، ماندهام که از این دستمایه چه استفادهای شده در داستان؟
2- اگر راوی اینقدر از زندگی در بلاد فرنگ متنفر است که زبان شان را هم یاد نگرفته و آن "مرد بد نامرد" هم مدام نمک به زخماش میپاشد، چرا برنمیگردد؟ با وابستگیها و نوستالژیهای او این امر خیلی سئوالبرانگیز است.
3- کمی باید هنگام نوشتن به آثار پیشینیان خود گوشهچشمی داشته باشیم. نامه به کودکی که متولد نشد هم کتاب خوبی بود.
ضمن اینکه دارم فکر میکنم این همه هیاهو برای چه بود اطراف این رمان؟
اما نشر ورجاوند هم بسیار سنگ تمام گذاشته در عدم غلطگیری و نمونهخوانی و ویراستاری! که البته آبروی خود برده.
ممنون از تو و مجالی که فراهم کردی در نظرخواهیات.
سپینود | January 8, 2006 01:37 PM
راستي آقاي كتابلاگ! كاشكي يك جوري مي نوشتيد تا سركار عليه خانم مهستي شاهرخي اين مطلب را در وبلاگش هم بگذارد نه اين كه ... http://chachmanbidar.blogspot.com/
آشنا | January 8, 2006 01:09 PM
Aghayé Hussein JAVID, Ba salam. Az naghdi ké dar baréyé romané Mahassti Shahrokhi neveshte-id bessiar sepassgozar hasstam. Porseshhayé bessiar bé jaï matrah kardehid. In porseshha amma, khassé in nevassandeh tanha niste va omoumiyatte darad.Man dar cadre proje-yé rouznameâm bé zaban français (JOURNALAL DE L'AR ET DU COMBAt dar halé analysé site chechmanbidar" hastam.il khanoom tanha bé tanha bé afradi pasohk midahad ké dar taïde karhayash dar majalat benevissand va bah bah begooyand.Bé man ham javab nemidahad.Dar inja man tanha bé yek nokten eshareh mikonam va â,ham ebhami ast ké shoma bé ân eshareh dashitid, va ânham nesbat "John" bé Katayoon ast. Ebham az in jahat ast ké ishan bé ehtemal ghavi yek "Déplacement mortakeb shodeh, va zendegiyé shakhssiyé khodesh ra ba dastah ghati makhloot kardeh ast. Albteh in kat hitch iradi nadrad bé in shart ké aghahaneh bashad. Na-khod agahaneh ham mitavananad bashad, vali na-khod aghah halmisheh miovafagh niste, gahi mikhad kar ra kharab konad. Dar rabeteh ba romané Mahasti va bessiari digar karhayé honari antché ké mohem ast kashfé siassat farhangi ast ké dar hal hazer tanha bé barbariyatte darad meydahad. Va ma nimgozarim tchenon etéfaghi bioftad. Barayé avalin bar ham niste ké farhang va tamadon dar barabaré barbariyatte gharar migiradad.
Pirooz bashid.
Vous pouvez trouver mon journal sur les ire "Parham" http://artcombat.poetrymage.org/
Hamid MAHVI .JOURNAL DE L'ART ET DU COMBAT. | January 8, 2006 03:54 AM
با قسمت هاي زيادي از نقدتون موافقم.. اما در مورد جواب ندادن خانم شاهرخي به اي ميلتون، احتمالا به دستشون نرسيده چون من براشون اي ميل فرستادم و ايشون خيلي سريع پاسخ دادند.
آشپز | January 7, 2006 08:34 AM
من نخوندمش ولي بعضي وقتها بسته به جنسيت جنين سقط با دارو به راحتي امکان پذير نيست و اين ربطي به اينکه از اول بدانند جنين چيه ندارد.ولي براي اينکه ذهن خواننده دچار تشويش نشود بايد کمي هم از علت بستري شدن در بيمارستان روايت مي کردند.
لاله | January 6, 2006 09:36 PM
علی اما به نظرم استفاده از دارو برای کسی که بیماری قلبی داره خیلی بهتره از عمل جراحی باشه. آخه من نمیفهمم چطور میشه جنین یک ماهه رو با عمل جرراحی به اون سبک که توی کتاب توضیح داده شد خارج کرد. در ثانی به جز این مورد داستان گرفتار یک جور گسست هستش که من هیچ منطق اونو درک نمیکنم. حتی گفت و گوهای اشخاص هم خیلی ایراد داره که نممیدونم اشکال کار خود نویسنده بوده یا این نشر ورجاوند ِمضحک!
الناز | January 6, 2006 12:43 AM
به نظرم کتایون به علت بیماری قلبی نمی توانسته از داروهای سقط جنین استفاده کنه و مجبور بوده حتما در بیمارستان و تحت مراقبت با کورت رحم جنین را خارج کرد . البته چون در زمینه کاریم بود جسارت کردم در این مورد نظر بدم . یا حق!
ali | January 5, 2006 08:54 PM
با رهگذر کاملن موافقم اما اسمم را هم اینجا مینویسم.
الناز | January 5, 2006 07:10 PM
سلام
من می ترسم اسم خودم را این جا بنویسم و بعد با دری وری های خانم نویسنده رو به رو شوم. اما این رمان تا صفحه ی 60 فوق العاده است و بعدش دیگر همین جور سکیم خیاری پیش می رود تا به آخرین کلمه اش.
رهگذر | January 5, 2006 02:28 PM
کتاب را بسیار خوب خوانده اید.
ناصر غیاثی | January 5, 2006 01:48 PM