ادبيات و هنر
اميرمهدى حقيقت
مهستى شاهرخى
شبنویس
مجتبا پورمحسن
تادانه
منیرو روانیپور
ناصر غیاثی
خلیل پاکنیا
حسن فرهنگی
حسین نوشآذر
بهاره آروین
ماکان مهرپویا
دوات
كتابهاى عامهپسند
دیهور
مهدی مرعشی
مسخ
كتابلاگ
سودارو
محسن بنیفاطمه
مينيمالها
کتابخوانه
مریم منصوری
آخرین مترو
غلاف تمام فلزى
شیرین کریمی
احسان عابدى
داود پنهانی
جواد عاطفه
سعید کمالیدهقان
رمزآشوب
آدم و حوا
سپینود
عباس معروفى
شمیده
پروژکتور
اسد امرایی
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
تیلهباز
اكبر سردوزامى
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
پابرهنه بر خط
سردبیر: خودم
دورترها
قصههای عامهپسند
مریم جعفراقدمی
عصیان
بیلی و من
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
میرزا پیکوفسکی
خورشید خانم
آیدین فرنگی
سرزمین رویایی
سیدمهدی حسینی
سایه
چندگانه
روزنامهنگار نو
علیرضا مجیدی
سیبستان
جستوجوی کلمات
عطا صادقی
مریم گلی
دژاوو
آشپزباشی
الفبا
شرح
زننوشت
تندیس
شراگیم
ف م سخن
هنوز
پونه ابدالی
مریم حسینخواه
ختمالغرایب
خشم و هیاهو
کوچه
خواب زمستانی
شیرین احمدنیا
آبچینوس
سورئالیست
امشاسپندان
پرگلک
شهلا شرف
گفتار
روبو
نقطه ته خط
الپر
by BlogRolling
« ميرا | Main | "داستان امروز ايران" منتشر شد »
گل (clay)
«گِل» از داستانهای زیبای «جیمز جویس» است و از کتاب «دوبلینیها» با ترجمهی زندهیاد «محمدعلی صفریان» انتخاب شده است. من ترجمهی زندهیاد «مریم خوزان» را نیز از داستان «گِل» خواندهام و بهعقیدهام در مواردی، آن ترجمه روانتر و در کل بهتر از ترجمهی زندهیاد صفریان است. دوستانی که انگلیسی میدانند میتوانند داستان را به زبان اصلی «اینجا» بخوانند و خودشان راجعبه ترجمهی زندهیاد صفریان قضاوت کنند.
بهعقیدهی من محور اصلی داستان گِل، مرگ است. در واقع شوربختی ماریا، شخصیت اصلی داستان، سایهای گستره بر زندگی او دارد و با آنکه ماریا ذاتن زن خوشقلب، منظم و مهربانی است، همهچیز علیه اوست؛ از فقر و کارکردنش در رختشوخانه گرفته تا زشتیظاهرش و بدشانسیاش که موجب جا گذاشتن کیکها در تراموا میشود و در آخر گِلی که در میان آنهمه اشیای روی میز نصیبش میشود و نمادی است از مرگ.
دوستی معتقد بود که محور داستان، تجرد ماریا است و شوقی که او به ازدواج دارد و خندههای حجبآلود او آنجا که لیزی فلمینگ میگوید که امشب حلقهی هالوئن نصیب ماریا خواهد شد و برخوردش با مرد سبیل خاکستری در تراموا و نگاه خریدارانهاش به چهرهی خود و مواردی این چنین را مبنای برداشتش قرار داده بود.
اظهارنظر جالب دیگری هم از یکی از دوستان منتقد خواندم که گمشدن کیک ماریا را محور داستان پنداشته بود!
به هر حال خودتان داستان را بخوانید و قضاوت کنید.
گل (clay)
جیمز جویس
ترجمهی محمدعلی صفریان
مدیرهی موسسه به ماریا مرخصی داده بود تا پس از تمام شدن عصرانهی زنها برود، و ماریا مشتاق رفتن به جشن بود. آشپزخانه از تمیزی میدرخشید: آشپز گفته بود آدم میتواند خودش را در کتریهای بزرگ مسی ببیند. آتش روشن و مطبوع بود، و روی یکی از میزهای کناری، چهار کیک کشمشی قرار داشت. کیکها به نظر نبریده میآمد. اما اگر آدم نزدیک تر میرفت، میدید که به صورت برشهای دراز ضخیم یکسانی بریده شدهاند و برای تقسیم، هنگام خوردن عصرانه، آماده شدهاند. ماریا خودش آنها را بریده بود.
ماریا موجودی بود بسیار ریز نقش، اما بینی و چانهی خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی، اما همیشه تسلیبخش حرف میزد: "بله، عزیزم"، "نه، عزیزم" و همیشه وقتی زنها سر طشتهای رختشوئیشان به هم میپریدند، به سراغش میفرستادند و او همیشه موفق میشد آشتیشان بدهد. یک روز مدیرهی موسسه به او گفته بود:
ـ ماریا، تو آشتیدهندهی محشری هستی.
و معاون مدیره و دو تا از خانمهای اطوکش کر و لال هم این تعارف را شنیده بودند. جینجر مونی همیشه میگفت اگر بهخاطر ماریا نبود چه بلاهایی که به سر اطوکش ورپریده نمیآوردم. همه خاطر ماریا را خیلی میخواستند.
زنها عصرانهشان را در ساعت شش میخوردند و ماریا میتوانست پیش از ساعت هفت راه بیفتد. از بالزبریج تا پیلار بیست دقیقه؛ از پیلار تا درامکاندا بیست دقیقه؛ و بیست دقیقه هم برای خرید. بنابراین پیش از ساعت هشت آنجا میرسید. کیفش را که قلابهای نقرهای داشت باز کرد و دوباره کلمات "هدیهای از بلفاست" را خواند.
علاقهی زیادی به این کیف داشت، چون پنج سال پیش آن را جو که با الفی در سفری به مناسبت دوشنبهی نزول روحالقدس(1) به بلفاست رفته بود، برایش آورده بود. در کیفش دو سکهی پنجشلینگی بود و چند پشیز مسی. پس از پرداخت کرایهی تراموا پنجشلینگ برایش باقی میماند. با آوازخوانی همهی بچهها چه شب خوشی میشد! تنها آرزویش این بود که جو مست و خراب به خانه نیاید. مشروب که میخورد آدم دیگری میشد.
بارها جو از ماریا خواسته بود که برود نزد آنها بماند، اما ماریا احساس میکرد که اگر برود سربارشان میشود(گرچه زن جو همیشه با او اینقدر خوشرفتاری کرده بود که نگو) و از طرف دیگر تازه به زندگی در رختشوخانه خو کرده بود. جو آدم خوبی بود. ماریا از او و الفی پرستاری کرد بود؛ و جو اغلب میگفت:
ـ مامان جای خود دارد، اما مادر اصلکاریم ماریا است.
بعد از فروپاشی خانواده، پسرها کار در رختشوخانهی دوبلین پهلوی نور چراغ را برایش پیدا کردند و او هم از آن خوشش آمد.
آنوقتها نظر بدی نسبت به پروتستانها داشت، اما حالا گمان میکرد که آدمهای خوبی هستند، کمی ساکت و جدیاند اما بهراحتی میشود با آنها کنار آمد. علاوه بر آن، بوتههای توی گلخانه هم بودند که دوست داشت از آنها مراقبت کند.
سرخسهای خوشگلی داشت و شمعدانیهایی و هروقت کسانی به دیدنش میآمدند، یکی دو قلمه از بوتههای گلخانهاش به آنها میداد. چیزی هم بود که دوست نداشت و آن نشریههای روی دیوار بود(2)؛ اما مدیرهی موسسه آدم خوبی بود و میشد با او تا کرد؛ خیلی نجیب بود.
وقتی آشپز گفت همهچیز حاضر است ماریا به اتاق زنها رفت و زنگ بزرگ را به صدا درآورد. ظرف چند دقیقه سر و کلهی زنها پیدا شد که دو تا دو تا و سه تا سه تا میآمدند، دستهای بخارآلودشان را با دامنهایشان پاک میکردند و آستینهای بلوزشان را روی بازوهای قرمز بخارآلودشان پایین میکشیدند.
زنها جلوی لیوانهای بزرگ نشستند که آشپز و کلفت آنها را با چای گرم مخلوط با شیر و شکر در قوطی حلبیهای بزرگ پر میکردند. ماریا بر کار تقسیم کیک کشمشی نظارت میکرد و مراقب بود که هرکدام از زنها چهار برش خود را بردارد.
خوردن عصرانه با خنده و شوخی بسیار همراه بود. لیزی فلمینگ گفت ایندفعه دیگر ماریا حلقهای گیرش میآید و گرچه فلمینگ این را در بسیاری از شبهای جشن هالوئن(3) به او گفته بود، ماریا ناگزیر خندید و گفت که نه حلقهای میخواهم و نه شوهری. و وقتی خندید چشمان سبز خاکستریاش با شرم نومیدانهای درخشید و نوک بینیاش تقریبن به نوک چانهاش رسید.
بعد جینجر مونی لیوان چای خود را برداشت و پیشنهاد کرد همه به سلامتی ماریا بنوشند و زنان دیگر با کوبیدن لیوانهایشان به روی میز سر صدا راه انداختند و گفتند حیف که آبجو نداریم. و ماریا باز آنقدر خندید که نوک بینیاش تقریبن به نوک چانهاش رسید و اندام ریزهاش کم مانده بود از هم بپاشد، چون میدانست که مونی نظر بدی ندارد، گو اینکه نظراتش مثل نظرات زن عامی است.
اما وقتی زنها عصرانهشان را تمام کردند و آشپز و اطوکش کر و لال به جمع و جور کردن وسایل عصرانه مشغول شدند، دیگر ماریا سر از پا نمیشناخت! به اتاق خواب کوچکش رفت و با یادآوری این که بامداد روز بعد بامداد عشاء ربانی است، زنگ ساعت را از هفت روی شش گذاشت. آنگاه جامهی کار و پوتینهایش را درآورد و بهترین لباسش را روی تختخواب و کفشهای کوچکش را کنار تختخواب گذاشت.
بلوزش را هم عوض کرد و همچنان که برابر آینه ایستاده بود، یادش افتاد به زمانی که دختر جوانی بود و آن لباسپوشیدنهای هر بامداد یکشنبهاش برای شرکت در مراسم عشاء ربانی؛ و با محبتی غریب به تن و بدن حقیرش که اغلب آن همه آرایشش میکرد، نگاهی انداخت و به رغم سالیان زندگیاش هنوز آنرا خوب و پاکیزه و کوچک یافت.
بیرون که آمد خیابانها بر اثر باران میدرخشید و او از داشتن بارانی کهنهی قهوهای رنگش احساس رضایت کرد. تراموا پر بود و او بهناچار روی چهارپایهی کوچکی که از آن پاهایش به زحمت به زمین میرسیدند در انتهای واگن روبروی همهی مسافران نشست. در ذهنش همهی کارهایی را که میباید انجام دهد مرور کرد و اندیشید که چقدر مستقل بودن و پول در جیب داشتن چیز خوبی است. امیدوار بود که شب خوشی داشته باشند. مطمئن بود که خواند داشت؛ با وجود این نمیتوانست از اینکه الفی و جو با هم حرف نمیزدند، احساس تاسف نکند. حالا دیگر همیشه به جان هم میافتادند، اما بچه که بودند با هم رفیق بودند؛ زندگی است، دیگر.
در پیلار از تراموا پیاده شد و به سرعت از میان جمعیت گذشت. به شیرینیفروشی داونز رفت اما آنقدر شلوغ بود که ناچار شد مدت زیادی بماند تا نوبتش برسد. یک دوجین از انواع کیک ارزان خرید، و سرانجام با پاکت بزرگی بیرون آمد. بعد اندیشید که دیگر چه باید بخرد. دلش میخواست چیز خوبی بخرد. حتمن آنجا سیب و آجیل، فت و فراوان بود. هیچ نمیدانست که چه باید بخرد و سرانجام آنچه به فکرش رسید کیک بود.
تصمیم گرفت کمی کیک آلو بخرد، اما کیکهای آلوی داونز به اندازهی کافی تزئین بادامی نداشتند؛ این بود که به فروشگاهی در خیابان هنری رفت. در اینجا مدت زیادی معطل کرد تا بتواند تصمیم بگیرد و خانم جوان شیک و پیک فروشنده که ظاهرن کمی دمغ شده بود پرسید که مگر میخواهد کیک عروسی بخرد و این باعث شد که ماریا سرخ شود و به خانم جوان لبخند بزند، اما خانم جوان که مساله را خیلی جدی گرفته بود سرانجام برش ضخیمی از کیک آلو برید، بستهبندی کرد و گفت:
ـ دو شیلینگ و چهارپنس، لطفن.
در تراموای درام کاندرا، ماریا پی برد که باید سرپا بایستد چون ظاهرن هیچیک از جوانهای نشسته متوجه او نشده بودند، اما آقایی مسن به او جا داد. آقایی بود تنومند که کلاهی قهوهای شق و رق بر سرش بود و صورتی چهارگوش و قرمز و سبیلی خاکستری رنگ داشت. به نظر ماریا آقایی آمد سرهنگوار و اندیشید که چهقدر از جوانهایی که همانطور نشسته بودند و به جلو رویشان خیره شده بودند مؤدبتر است.
مرد با او از هالوئن و هوای بارانی حرف زد و گفت اگر غلط نکنم توی پاکت او باید پر از چیزهای خوب برای کوچولوها باشد و گفت که جوانها باید تا جواناند خوش بگذرانند. ماریا نظر او را پذیرفت و با تکاندادنهای محجوبانهی سر و هومهوم تائیدش کرد. مرد با او خوشرفتاری کرد و او هم هنگام پیادهشدن در کانال بریج به تشکر از او سری فرود آورد و مرد هم با فرودآوردن سر و برداشتن کلاه خود به خوشروئی لبخند زد.
وقتی ماریا داشت از پلههای خیابان بالا میرفت و سر کوچکش را زیر باران خم کرده بود، با خود اندیشید که چه آسان میشود آقائی را شناخت حتی اگر خیلی هم میزده باشد.
به خانهی جو که رسید همه داد زدند: «آه، ماریا آمد!». جو هم بود، از سر کار به خانه آمده بود و همهی بچهها لباسهای روز عیدشان را به تن داشتند.
دو دختر بزرگ همسایه هم آنجا بودند و همه داشتند بازی میکردند. ماریا پاکت را به الفی، پسر بزرگتر داد که تقسیم کند و خانم دانلی گفت دستت درد نکند، و همهی بچهها را واداشت بگویند: «متشکر، ماریا.»
ماریا گفت که چیز بهخصوصی هم برای بابا و مامان آوردهام. حتم دارم خوششان میآید و دنبال کیک آلو گشت: در پاکت شیرینیفروشی داونز، در جیبهای بارانیاش و بعد هم روی میز سرسرا، اما در هیچجا اثری از آن نیافت. آنوقت از بچهها پرسید ببینم یکی از شما کیک را نخورده ـ اشتباهن البته؟ ـ اما بچهها گفتند نه، و چنان مینمودند که انگار از خوردن کیک در صورت متهمشدن به دزدی خوششان نمیآید.
هرکدام راهحلی برای معما ارائه دادند و خانم دانلی گفت که حتمن ماریا آن را در تراموا جا گذاشته است. ماریا بهخاطر آورد که چهقدر آقای سبیل خاکستری دستپاچهاش کرده بود و از شرم و ناراحتی و یأس رنگ به رنگ شد. از فکر ناکامی خود در دادن هدیهی کوچکش و دورریختن دو شیلینگ و چهارپنسیاش بهخاطر هیچ نزدیک بود اشکش در بیاید.
اما جو گفت که اهمیتی ندارد و او را کنار آتش نشاند، به او محبت کرد و همهی خبرهای ادارهاش را برایش شرح داد و جواب زیرکانهای را که به مدیرشان داده بود باز گفت. ماریا نمیدانست چرا جو انهمه به جوابی که داده بود میخندید، اما گفت که سر و کار داشتن با چنان مدیری باید طاقتفرسا باشد. جو گفت اگر قلقش را بهدست بیاوری آنقدرها هم آدم بدی نیست و اگر سر به سرش نگذاری آدم نازنینی است.
خانم دانلی برای بچهها پیانو نواخت و آنها رقصیدند و آواز خواندند. بعد دو دختر همسایه فندقها را تقسیم کردند. هیچکس نتوانست فندقشکنها را پیدا کند و جو تقریبن داشت از این بابت عصبانی میشد و میپرسید که آخر ماریا چطور میتواند بدون فندقشکن فندقهایش را بشکند. اما ماریا گفت که فندق دوست ندارد و او نباید خودش را ناراحت کند.
بعد جو از او پرسید آبجو میخوری و خانم دانلی گفت که اگر شراب را بیشتر میپسندی شراب هم داریم. ماریا گفت بهتر است در خوردن چیزی آنقدر به من تعارف نکنید. اما جو دستبردار نبود.
برای همین ماریا همهچیز را به میل او واگذاشت. آنوقت همه کنار آتش نشستند و از گذشتهها حرف زدند و ماریا بهفکرش رسید چند کلمهای از الفی تعریف کند. اما جو داد زد که اگر آسمان هم به زمین بیاید حاضر نیستم یک کلمهی دیگر با برادرم حرف بزنم و ماریا گفت ببخشید که این موضوع را پیش کشیدم.
خانم دانلی به شوهرش گفت خجالت دارد که آدم دربارهی کسی که از گوشت و خون خودش است اینجوری حرف بزند. اما جو گفت الفی بردادر من نیست و تقریبن داشت قشقرقی به راه میافتاد که جو گفت به مناسبت امشب از جا در نمیروم، و از زنش خواست چند شیشه آبجو دیگر باز کند. دختران همسایه چند بازی مخصوص هالوئن ترتیب دادند و دیری نگذشت که همه دوباره شاد شدند. ماریا از اینکه میدید بچهها آنقدر شادند و جو و زنش آنقدر سرحال هستند، خرسند بود.
دختران همسایه چند بشقاب(4) روی میز گذاشتند. بعد بچهها را چشمبسته به کنار میز آوردند. یکیشان کتاب دعا را برداشت و سهتای دیگر آب را و همین که یکی از دختران همسایه انگشتری را برداشت، خانم دانلی انگشتش را به طرف دختر سرخشده از شرم تکان داد که یعنی: «آه، من همهچی رو میدونم!». بعد پیله کردند به ماریا و بستن چشمان او و بردنش به طرف میز تا ببینند او چه برمیدارد و در حینی که داشتند نوار را روی چشمانش میبستند، ماریا چنان خندید که دوباره نوکبینیاش تقریبن به نوک چانهاش رسید.
در میان خنده و شوخی او را به طرف میز بردند و ماریا، چنان که به او گفته شده بود، دستش را دراز کرد و مدتی در هوا به این سو و آن سو چرخاند و بعد روی یکی از بشقابها فرود آورد. چیزی نرم و خیس را با انگشتانش لمس کرد و نمیدانست که چرا هیچکس حرفی نمیزند یا نوار را از روی چشمانش برنمیدارد. چند ثانیهای به سکوت گذشت و بعد صدای کشمکش بود و پچپچ، و کسی هم چیزی دربارهی باغچه گفت و سرانجام خانم دانلی با یکی از دختران همسایه تندی کرد و به او گفت که فورن آن را بیاندازد بیرون: اینکه دیگر بازی نشد.
ماریا فهمید که اینبار دستش انداختهاند و باید دوباره از سر شروع کند: و اینبار کتاب دعا را برداشت.
پس از آن خانم دانلی آهنگ میس کلاود را برای بچهها زد و جو، ماریا را وا داشت لیوانی شراب بنوشد. بهزودی شادی از سر گرفته شد، و خانم دانلی گفت ماریا چون کتاب دعا را برداشتهای، سال تمام نشده وارد صومعه میشوی.
ماریا هیچگاه جو را به اندازهی آن شب سر حال و آنهمه بگو و بخند ندیده بود. ماریا گفت همهتان به من بسیار لطف کردهاید.
سرانجام بچهها خسته و خوابآلود شدند و جو از ماریا پرسید خیال نداری پیش از رفتن، ترانهآی کوچک، یکی از آن ترانهةای قدیمی را بخوانی؟ و خانم دانلی گفت: «خواهش میکنم بخون، ماریا!» و ماریا ناچار شد برخیزد و کنار پیانو بایستد.
خانم دانلی از بچهها خواست ساکت شوند و به آواز ماریا گوش بدهند. بعد پیش درآمد را نواخت و گفت: «شروعکن ماریا!» و ماریا که چهرهاش گل انداخته بود، با صدایی نازک و لرزان شروع به خواندن کرد و خواند: «به خواب دیدم که زندگی میکنم...» و به بند دوم که رسید دوباره خواند:
به خواب دیدم که زندگی میکنم در تالارهای مرمرین
با رعایا و بردگان در کنارم
و من برای همهی ساکنان چهاردیواری
امید و افتخار بودم.
ثروتی بیکران داشتم، و میبالیدم
به آوازهی بلند نیاکانم
همچنین به خواب دیدم، واین بیش از همه فریفتهام کرد
که باز همچنان دوستم میداری
اما هیچکس اشتباهش را به رویش نیاورد؛ و وقتی ترانهاش به پایان رسید، جو چنان منقلب شد که گفت صرفنظر از اینکه دیگران چه بگویند، برای من هیچ زمانی مثل زمانهای گذشته و هیچ آهنگی مثل آهنگ بالف نازنین نبوده است؛ و چشمانش چنان از اشک پر شد که نتوانست جایی را ببیند و سرانجام ناچار شد از زنش بپرسد که بوچکش کجا است.
نامها و مکانها:
توضیحات:
1- هفتمین یکشنبه پس از عید پاک است و یادبود روز پنطیکاست؛ یعنی روز نزول روحالقدس بر رسولان عیسا است و دوشنبهی پس از آن تعطیل رسمی است.
2- منظور از این نشریهها، نشریههای مذهبی در پیشبرد آیین پروتستان است.
3ـ هالوئن، شب سی و یکم از ماه اکتبر است. طبق سنت، شب هالوئن زمان مزخرفات و بازی و شوخی خشن است. در تقویم سلتی آغاز سال اول ماه نوامبر بوده است. در نتیجه آخرین شب ماه اکتبر عبارت بوده از شب همهی ساحران. با ظهور مسیحیت این شب را به شب همهی قدیسان تغییر نام دادند. گفتنی است که ماریا، بهرغم قرارگرفتن در زمرهی صلحکنندگانی که مشمول دعای عیسا میشوند، به ساحره شباهت دارد زیرا وقتی میخندد نوک بینیاش به نوک چانهاش میرسد.
4- بشقاب جزو فال جشن هالوئن است. چیزهای مختلفی از قبیل کتاب دعا، حلقه، آب، گل در داخل بشقابها قرار میدهند. این چیزها پیشانینوشت هرکسی را مشخص میکند.
لينکده
نمردیم تا مردن حمید هامون را ببینیم
تصاویر روی جلد کتابهای براتـیـگـان
مجموعـه شـعـر «تـانـگـوی تـکنفـره» سرودهی مجتبا پورمحسن منتشر شد
***تبریک مرا هم بپذیر مجتبا جان***
پروندهی مفصل شهروند امروز برای دهمین سال درگذشت صادق چوبک
جنجال جزماندیشان بهخاطر یک عکس کاملن هنری از دختر ۶ سالهی برهنه
«بهترین بوکرها» به «سلمان رشدی» برای «بچههای نیمهشب» اهدا شد
۱۵ شمارهی «ارغنون» روی نت
اگر نمیدانید با چه گوهر گرانبهایی طرف هستید، اینمطلب را بخوانید
دردنامهای برای یک سرقت ادبی دیگر
آهای نویسندهها، شعرا و مترجمهای احمق! ممیزی که سـانسـور نیست!
روزنامهی «تهران امروز» بهزودی با نام جديد به جـمـع نشريات بازمیگــردد!
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
سلام هربارمیام یه مطلب جدیدکه می بینم بخاطراینکه اولین باره می خونمش لذت می برم .(به خواب دیدم که زندگی میکنم در تالارهای مرمرین
با رعایا و بردگان در کنارم
و من برای همهی ساکنان چهاردیواری
امید و افتخار بودم.
ثروتی بیکران داشتم، و میبالیدم
به آوازهی بلند نیاکانم
همچنین به خواب دیدم، واین بیش از همه فریفتهام کرد
که باز همچنان دوستم میداری)
stray | May 6, 2005 10:11 PM
جناب جاوید با اجازه لینک شما را اضافه کردم.
آواره | May 5, 2005 11:01 PM
خسته نباشید
از اینکه با وبلاگ ارزشمند شما آشنا شدم خشنودم.من به این صفحه لینک داده ام، اگر شما نیز چنین کنید خوشحال می شوم.
موفق باشید.
مهران | May 5, 2005 11:46 AM
کتابلاگ جدید مبارکت باشد...تابعد
میثم علیپور | May 5, 2005 10:32 AM
وقتی زنده یاد محمدعلی صفریان کتاب " دل تاریکی ..." را از جوزف کنراد ترجمه کرد کمتر کسی
کنراد را می شناخت.و آنکسی که بعد از او همین کتاب را با نام
" قلب تاریکی..." ترجمه کرد از
تجربه صفریان سود برد. خب آنکه با چراغ آید گزیده تر...
ماجرای داستان " گل " نیز چنین است.
یاد و خاطره هردویشان ماندگار.
بهزاد اندیشه | May 5, 2005 05:15 AM
داستان قشنگی بود. من تفسير ِخودت رو ازش بيشتر می پسندم!
و... در مورد «کتابخانه» ات: چه ايده ی خوبی!!
Diba | May 4, 2005 10:56 PM