ادبيات و هنر
داود پنهانی
آدم و حوا
كتابلاگ
حسین نوشآذر
منیرو روانیپور
شمیده
سعید کمالیدهقان
فرهاد جعفری
بهاره آروین
جواد عاطفه
مریم منصوری
ماکان مهرپویا
مجتبا پورمحسن
خلیل پاکنیا
رمزآشوب
دوات
احسان عابدى
غلاف تمام فلزى
مهستى شاهرخى
پونه بريرانى
تادانه
اميرمهدى حقيقت
مينيمالها
سپینود
حسن فرهنگی
منو
تیلهباز
شبنویس
کتابخوانه
یار مهربان
مسخ
محسن بنیفاطمه
سودارو
آخرین مترو
كتابهاى عامهپسند
پروژکتور
عباس معروفى
باشگاه کتاب
اسد امرایی
شیرین کریمی
مهدی مرعشی
اكبر سردوزامى
مظاهر شهامت
مرضیه ریاحی
نامناپذیر
by BlogRolling
ديگر دوستان
علیرضا مجیدی
پابرهنه بر خط
عصیان
سردبیر: خودم
بازتاب نفس صبحدمان
بلوط
از پشت یکسوم
خورشید خانم
دژاوو
سیبستان
آیدین فرنگی
خواب زمستانی
شرح
پونه ابدالی
آبچینوس
زیتون
ختمالغرایب
تندیس
سایه
روزنامهنگار نو
میرزا پیکوفسکی
امشاسپندان
فهیمه خضرحیدری
ف م سخن
عطا صادقی
شهلا باورصاد
سیدمهدی حسینی
الفبا
سرزمین رویایی
مریم گلی
چندگانه
مریم جعفراقدمی
آشپزباشی
مریم حسینخواه
خشم و هیاهو
شراگیم
هنوز
جستوجوی کلمات
بیلی و من
سورئالیست
کوچه
نقطه ته خط
زننوشت
شیرین احمدنیا
پرگلک
گفتار
روبو
الپر
دیهور
مهدی علومی
by BlogRolling
« یک ترجمه، یک یادداشت | Main | تولد سيمين »
شعر بیشور و شعور!
سال گذشته در یک جلسهی کوچک ادبی دو کتاب شعر را از شاعرانشان هدیه گرفتم؛ یکی مجموعهی شعر نیمه من است که میسوزد سرودهی علیرضا بهنام و دیگری مجموعهی از کلاغ سفید به کلاغ سیاه سرودهی صمد تیمورلو.
به عادت همیشگیام که کتابها را معمولن در نوبت خواندن میگذارم، این دو را نیز گذاشته بودم تا سر فرصت سراغشان بروم. چند روز پیش فرصتی دست داد که این دو کتاب را از کتابخانه بیرون بکشم و شروع به خواندنشان کنم، اما از شما چه پنهان از هر کدام چند صفحهای بیشتر نتوانستم بخوانم و کتابها را همانطور نیمهتمام رها کردم. مجموعهی نیمه من است که میسوزد، شامل پانزده شعر از علیرضا بهنام است(در پرانتز آرزو میکنم که هرچه زودتر وبلاگ رها شدهاش را هم دوباره سر و سامانی بدهد!) و از کلاغ سفید به کلاغ سیاه نیز یک شعر بلند پنجاه و پنج صفحهای از صمد تیمورلو.
این دو کتاب را مقدمهای قرار میدهم برای حرفی که میخواهم بزنم و همینجا بحث آنها را مختومه اعلام میکنم!
ضیاء موحد شعری دارد که حتمن آنرا خواندهاید: "بر سنگ گور من بنویسید/ مُردم از بس که شعر بد خواندم"!
فکر میکنم این جمله، کاملن گویای وضعیت شعر معاصر ایران است. من شاعر نیستم و در زمینهی شعر هم تخصص خاصی ندارم، اما به عنوان کسی که کار ادبیاش را با سرودن شعر آغاز کرده و سالها، پیش خودش گمان میکرده است که قرار است شاعر شود و بعدها به این نتیجه رسیده که هرگز شاعر نمیشود(!) و ضمنن به عنوان یک علاقهمند ادبیات معاصر که هر از چند گاهی سری هم به مجموعه شعرهای شاعران جوان میکشد، با پوست و استخوان حس میکنم که شعر معاصر ایران سوراخ دعا را گم کرده است و راهی که در پیش دارد به ترکستان است!
در این سالها با وفور شعر و شاعر مواجه شدهایم. نمیخواهم که به کسی توهین کنم، اما هر کسی اندک ذوقی در خود پیدا کرده است، با کنار هم چیدن "چشمان یار" و "آسمان ابری" و "گوشهی تنهایی" و "درد عشق" و گهگاه تعابیر عجیب و غریبِ غیر قابل فهم و با سرمایهی شخصی، مجموعهی شعری(بعضن حتا در پانصد نسخه؛ این را خودم در جریانش بودهام) به چاپ سپرده و ادعای شاعریاش شده است و لابد انتظار هم داشته که فروغ و سهراب و شاملو بشود و شعرش مقبولیت عام پیدا کند!
دروغ چرا!
من سالهاست اکثر شعرهایی را که از شاعران معاصر و جوان میخوانم، نمیفهمم! در سادهترین شکل میتوان آنرا به بیذوقی من ربط داد، اما اگر تعریف از خود نباشد میخواهم جور دیگری به ماجرا نگاه کنم؛ اگر من که خود سالها شعر سرودهام و با شعر دمخور بودهام و به عنوان یک دانشجوی ادبیات، بهطور آکادمیک شعرهای اکثر شاعران کلاسیک را بررسی و تحلیل کردهام، از پس درکِ شعری برنیایم و به هیچ عنوان نتوانم با آن ارتباط برقرار کنم، پس قرار است چه کسی این شعرها را بفهمد و از خواندن آنها لذت ببرد؟
اگر به تحجر متهم نشوم، عقیدهام این است که ظهور شعر نو، بیش از سود، برای ادبیات فارسی زیان داشته است. چه کسی منکر این است که شعر نو، حتا درصدی از قدرت شعر کلاسیک را در طربانگیزی و لذتبخشی به خواننده ندارد.
ضمن اینکه دیگر عصر ظهور شاعران چیرهدست و هنرمند گذشته است و شاعران به قول ایرج میرزا، از قماش پس و پیش کنندگان قافیهها شدهاند(ایرج میرزا: میکنم قافیهها را پس و پیش/ تا شوم نابغهی دورهی خویش!)
به این چند بیت از شعر هنرمندانهی ابر، سرودهی فرخی سیستانی نگاه کنید:
برآمد قیرگون ابری ز روی نیلگون دریا
چو رأی عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
چو گردان گشته سیلابی میان آبِ آسوده
چو گردان گردبادی تند گَردی تیره اندروا
ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون
چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا....
نمونهها بسیار است؛ کدام شعر از شاعران به اصلاح آوانگارد امروزی میتواند حسی شبیه به حس خواندن این شعر را به انسان القا کند؟
سخن من با پیشگامان و خدایان شعر نوی معاصر نیست که خودم با شعر نیما و فروغ و اخوان و شاملو زندگی کردهام و بارها هنر و چیرهدستیشان را تحسین کردهام. سخن من با شاعران نو رسیدهی معاصر است که هر کلامی را شعر پنداشتهاند و هر مزخرفی را به اسم شعر به خورد مخاطب دادهاند.
در این سالها بسیاری داد این سر دادهاند که شعر معاصر فارسی دچار بحران است! مجموعهشعرها فروش نمیرود! کسی دیگر شعر نمیخواند و ...
به عقیدهی من با این سرودههای صد من یک غاز و مجموعه شعرهای از سر تفنن چاپ شده، همین قدر و منزلت کنونی شعر معاصر هم از سرش زیاد است و باید منتظر بدتر از اینها باشیم!
البته این رشته سر دراز دارد و ادامهی آن مجال گسترده و تخصص بیشتری میخواهد که از توان من خارج است. پس به همین مختصر اکتفا میکنم.
لينکده
تصاویری از کتابخانههای دیدنی دنیا
عقل و هوش انسان را زایل میکند!
ده واقـعـهی مهم ادبی در سال ۲۰۰۸
یک بحث گروهی خواندنی دربارهی مجموعهداستان جدید حامد حبیبی
نگاهی به «این سوی رودخانهی ادر» نوشتهی «یودیت هرمان» آلمانی
گفتوگوی «پاریس ریویو» با هارولد پینتر، نمایشنامهنویس فقید انگلیسی
ترجمهی مجتبا پورمحسن| رادیو زمانه
مرگ هارولد پینتر، نوبلیست ادبیات
دربارهی رمان «مادام بواری» نوشتهی گوستاو فلوبر،ترجمهی مهدی سحابی
یادداشت مفصل «پونه بریرانی» بر مجموعهداستان جدید «حامد حبیبی»
«در زمان ما»، اولین کتاب همینگوی، بعد از سالها تجدید چاپ میشود
با ترجمهی شاهین بازیل، نشر افق
«بودنبروکها»، شاهکار توماس مان، بهزودی بر پردهی سینماها میرود
آرشيو لينکده
لينکهای ثابت
خبرگزاریهافارس (گروه ادبیات و کتاب)
مهر (گروه فرهنگ و ادب)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
میراث فرهنگی (سرویس کتاب)
بی بی سی (بخش فرهنگ و هنر)
دویچهوله (بخش فرهنگ و هنر)
روزنامهها
کارگزاران
اعتماد
اعتماد ملی
همشهری
سرمایه
حیات نو
تهران امروز (توقیف شده)
روزانه
رادیو زمانه
تابناک
عصر ایران
بالاترین
دو در دو
بلاگچین
بازنگار
بلاگ نیوز
مجلات ادبی - فرهنگی اینترنتی
جن و پری
ماندگار
هزارتو
مرور
دیگران
دیباچه
پندار
جشن کتاب
خزه
والس
آتیبان
فروغ
چند جای دیگر
انتشارات ققنوس
شهروند امروز
گل آقا
آیطنز
کارگاه
ایران تئاتر
آگهان
بخارا
اشا
کتاب نیوز
کتابهای رایگان
قفسه
Références françaises
L'Ambassade de France
Le Monde
Le Point
Le Figaro
RFI
جستجو
ارتباط
پشتيبانی
powered by:
Movable Type 3.2
designed & developed by:
hamidreza [dot] com
Hosted by: YouPage™
نظرات
دوست عزيز ، ممنونم كه بالاخره بعد از يك سال زحمت خواندن ان كتاب را به خود داده ايد اما راستي مطمئنيد كه « نيمه ي من است كه مي سوزد » را خوانده ايد؟ تعداد اشعار كتاب من كمي بيش از 15 شعر ، يعني دقيقن 24 شعر است!
عليرضا بهنام | May 7, 2005 01:35 AM
سلام من هر آخر هفته کتاب هایی را که در طول هفته می خوانم معرفی می کنم. خوشحال می شوم اگر به آن ها لینک بدهید
ghajar | April 30, 2005 10:54 AM
Name: Dariush Mohammad por
Occupation: pimp (kos kesh)
My best asset; my wife Sagher
Her fees: Her shaved pussy $ 75: 00 and unshaved $ 50.00
Anal sex: $ 100.00
Blow job $ 30.00
Double-parked $ 150.00
S & M: $ 200.00 for any other special services please contact http: blog.malakut.org
Dariush Mohammad por | April 30, 2005 10:39 AM
خیلی لطف دارید دوست عزیز ، حسابی شرمنده کردید ... در مورد معرفی ؟ خب راستش نمیدونم چه کاری باید کرد :)) !
خواننده ی کتابهای عامه پسند | April 29, 2005 06:19 PM
چقدر خوب که ميتوان با يک جمله تمام بار معنایی نوشته ای را گرفت يا همين طور بحث را از همان ابتدا "مختومه" اعلام کرد. آنگاه خواننده را بی دقت خواند.
راستی نامش چيست? بله در رفتن از زير از روی ....
پاينده باشی دوست عزيز. :)
این يک زن است | April 26, 2005 02:53 PM
یک نکته هم من اضافه کنم فارغ از همه حرف ها و درستی یا نادرستی قضاوتت. انتخاب تیتر و مطلع هر مطلب، به خصوص مطالبی نقادانه و به قول دوستمان جنجالی، وسواس و دقت مضاعف می خواهد تا دست کم جلوی سوء تفاهم ها را بگیرد. طبیعی است که این تیتر را اگر برای مطلبی با مطلع «چندی پیش داشتم دیوان حافظ را ورق می زدم» می زدی هم این شائبه (به خصوص برای خواننده عجول و بی حوصله) پیش می آمد که می خواهی حافظ را دراز کنی! البته خواننده هم نباید عجول باشد، باید تامل کند و تا ته مطلب برود ولی به هر حال می گویند اتهموا من مواضع التهم.
پایدار باشی
امیرمهدی حقیقت | April 26, 2005 01:45 PM
سلام جاوید . این نوشته ات از نوع نوشته های جنجالی و تو خالی است . از نوعی آن رسم رفتاری که وقتش گذشته و به درد انکار مطلق می خورد . درست است که شعر معاصر صدایی است سخت شنیده می شود ، آلودگی ها دارد ، لجن مالی شده ، به وسیله حتی خود شاعران به پریشانگویی کشانده شده وووو .اما با همه این ها شعر امروز ماست و باید چرایی وجودش را طوری دیگر فهمید . ضمنا درد و بلا و آفت های فرهنگی دیگر از جمله مشکلات نشر و کتابخوانی وووو را اگر به دامن شعر فقط می بندی بی انصافی است . نه جانم ، بسی تند برفته ایی.
مظاهرشهامت | April 25, 2005 07:37 PM
مسخره: ... و همینجا بحث آنها را مختومه اعلام میکنم!
عنصر نامطلوب | April 25, 2005 05:56 PM
همهمان يك زماني شاعر بودهايم.چون فكر ميكنيم هارموني را گم كردهايم.و بهدنبالاش حيرانيم.نميدانيم چه سگمذهبي آراممان ميكند.ميرويم ته يك بطري را در ميآوريم تا بشويم هارموني.خودمان را با غلغل بيوزني كه خودش را در دولاپهنایِ معنا رج ميزند،يكي ميكنيم.خوابانگيز ميشويم.فوجفوج از آسمان بيوزني وحي ميريزد تویِ خشتك ادبیمان.سپيده نزده سجاده را به آب ميدهيم.و دفترمان را ميبينيم پر از يأجوج و مأجوج.ميزنيم زير بغلمان و ميرويم به اولين جماعت بيخوابي كه ميبينيم،با ته لهجهیِ دهاتيمان ميگوييم.نه ميسراييم:هاي من در منتهایِ بيوزنيام مرا فرياد كن.
shamide | April 25, 2005 10:10 AM
سلام و نوشته ات را غير ِ علمي ديدم. اين كه خوب است و بد است كه نشد. مقايسه كني با شعر ِ اختر ِ خاور... كار ِ نقد، نماياندن ِ شعر است. اما خوب و بد كار ِ داوري و قضاوت است. يا در نهايت ِ قضيه كار ِ اخلاق. آيا هنر را ميتوان با اخلاق ترازو كرد؟ من شعر ِ نيمهي من است كه ميسوزد را دوست دارم و شما نه. اما اگر متني مينويسيم نبايد مثل ِ ميل بافتني به هم ببافيم. هر چيزي روي روال ِ خودش. مثلن ميشود داخل ِ متن ِ هر شعر رفت. اين نوشتهي تو خب معلوم است كه بي ارزش به حساب ميآيد و جنجالي. راهي هم به جايي نميبرد چون علمي و فني بحث نكرده. شعار و حرف هم كه خب ماليات و كنتور ندارد كه ... البته مرده شور همه مون رو ببره اما خب جدي تر... بچه كه نيستيم.
سهيل قاسمي | April 25, 2005 09:36 AM
و 2 نکته آخر که باقی ميماند و هميشه آقای بهنام در نوشته های مختلفشان مكرر کرده اند را متذکر می شوم.
1- مهم ترين دليلي كه داوراني چون شما را به داوري هايي از اين دست رهنمون مي شود شايد اين باشد كه به قدر كافي درباره ي هستي شناسي اين قبيل اشعار و شيوه هاي خوانش آن ها بحث نشده است.
2- " معنا زدايي كه به بعضي از شعر هاي تجربي دهه هفتاد نسبت داده شده در واقع سو’ تفاهمي است كه از چند اظهار نظر شتاب زده ي بعضي از اعضاي جوانتر اين جمع شاعران ايجاد شد و جست و جوي امري محال را در ذهن شنوندگان ان بحث ها به مشخصه بعضي از شعر ها مبدل كرد. معنا زدايي حتا اگر خواست كسي باشد كه در محدوده ي زبان به آفرينش مي پردازد به دست آوردنش محال است چرا كه از هم نشيني هر دو واژه ي حتا كاملا بي ربط . در نظام زباني معنا توليد مي شود.منظور از اين اصطلاح زدودن مدلول پذيري استعلايي و حركت به سمت دور شدن از ارجاع پذيري بيروني به سود خود بسندگي و تاويل پذير تر شدن شعر است. به عبارت ديگر اين شعر ها را ديگر نمي توان جز بدان صورت كه نوشته شده اند معنا كردو شيوه ي مالوف معني كردن شعر كه متاسفانه هنوز در آكادمي ها تدريس مي شود در باره ي اين اشعار كاربرد خود را از دست مي دهد. توجه داريد كه اين مفهوم با بي معنايي فرسنگ ها فاصله دارد." عليرضا بهنام در ادامه بحث سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر.
ببخشيد که زياده گويی کردم اما ديدم جای خود شاعر خيلی خالی است. اما خوب زير عنوان شعر بيشعور همان به که ...
***چرا در قسمت نظر خواهيتان به فارسی نمی توان نوشت? اگر غلطی جايی بود خوب ببخشيد.
این يک زن است | April 25, 2005 04:13 AM
"آويخته از درخت هاي معبد بابل" از مجموعه "نيمه من است که ميسوزد"
سرانجام به هيات چندين هزار سالگي ام
فرود خواهم آمد
وارونه از برج هاي چغازنبيل
و چيزي در من است كه زبان را
به كنگره هاي برج پرتاب مي كند
اين روشن است كه مرا بر خواهيد كشيد
به شمايل پيري
آويخته از درخت هاي معبد بابل
آتن در من طلوع خواهد كرد و پاريس و پاسارگاد
و زبان هاي بيشمار
تكه پاره ام كنيد
هر تكه ام به هيات واژه دور چشم هاي شما تاب مي خورد
قهقهه در من است
و رويش زبان در آن سوي پلوتون
و گله هاي آرتميس
و طغيان واژه هاي جدا از سر
اين ها همه در من است
و من به هيات چندين هزار سالگي ام
از باكره هاي نقش بسته به ديوار معابد
تا سايه هاي جدا شده از رايانه هاي شما
پرتاب خواهم شد
و پرتاب شدگي در من است
بپرسيد
از آينده بپرسيد
به زبان مردم بابل جواب خواهم داد
من به شما حسادت ميبرم که مجموعه را در دست گرفتيد و ميخوانيد اما من در اینجا شعر های ذخيره شده را بالا و پايين ميکنم. من تنها هشت شعر از پانزده شعر را دارم.
این يک زن است | April 25, 2005 04:01 AM
فقط نمی دانم چطور دلتان آمد
مجموعه شعر علیرضا بهنام این "نيمه من است که ميسوزد" را زير عنوان "شعر بی شعور و شور" قرار دهيد. نمی دانم شايد من هيچ وقت این قدر بی رحم نبوده ام!!!
راستی کاش به جای "شعور" کلمه ديگر انتخاب می کرديد. به "شعور" من که خيلی برخورد.
من برای این نوشته عنوان "شلاق مي خورد سخت/ شهري كه حنجره ندارد" را بر ميگزينم.
شاعران خود بهتر از هر کسی از خود می گويند:
" لزومي ندارد به فردين نظري شاعر بگويند/
همين که پنگوئن ها خودشان را مي کشند به سمت اين زندگي معمولي
و شاعر کردستان مي گويد:" شعر، ته نيا شعر"
و دستپاچه گي مي ريزد ميان ابروهاي "کولي"….(کافی است)/
فردين نظري شاعر نيست ….بسيار خب /
ديوانه اي که غروب هاي جزيره را سوت مي زند و…" :)
و از زاويه ديگر به قول خود عليرضا بهنام
" هيروگليف آغاز شهر است به سوي عجيب/
بي واژه تكثير مي شود شبيه دار/
شكل روسپياني كز كرده در گوشه گوشه ها/
خطي باب ديوار همين غار/
خطي كه نه شكلي لج كرده بدون پا
با هر عجيب ديگر /
حنجره اي كه واژه ندارد…"
به راستی که:
"شلاق مي خورد سخت
شهري كه حنجره ندارد"
این يک زن است | April 25, 2005 03:06 AM
شعر آزادی روح است و آبادی خیال. نه شور می خواهد نه شعور! وای به حال شعر اگر یک روز مفهوم ِ«زیبایی» تعریفِ مطلق داشته باشد!!
جاوید جان مثل این که من دوباره با تو مخالفم! فقط خواستم بگویم این شعر ها رو بگذار باشند ما بخوانمیشان، که نه از شعر بد خواندن بدمان می آید، نه رابطه مان آن طور که باید و شاید با مرگ بد است.
بر سنگ گور من هم بنویسید: خیلی خوشحالم از این که به اندازه ی کافی شعر ِ بد خواندم!
Diba | April 24, 2005 10:44 PM
شاید اکثرآ فقط برای بازار پیدا کردن مینویسند و کتاب میکنند ولی گاهی بعضی از شعرها جذاب و بامعنیه به هرحال هرکس توانست شعر بنویسد باید خودش را تقویت کند و باید شعرهای دیگران را هم بخواند بیخود نیست که کسی سهراب و شاملو میشود شاید اوهم اول مثل من بوده ولی برای شعر بوده که مینوشته نه برای پول!
فواد | April 24, 2005 09:50 PM
جالب است اين روزها همه يقه شعر معاصر را گرفتهاند.نوشته اخير حميدرضا زندي ( نقش خيال )هم دقيقن راجع به همين موضوع بود.
نصرالدين | April 24, 2005 09:49 PM
سلام..نمیدونم باورتون میشه یا خیر دیروز داشتم به نوشتن متنی در این زمینه فکر میکردم(البته به سبک خودم)..و من هم از این تراکم شاعرین جوان بی زار شدم..ولی باید بگم شما یک طرفه به قاضی رفتید..همین شعر های بی سر و ته ابتدایی شکل دهنده ی اولین نسل شاعران نوی ایران بوده هر چند انها به شعر کلاسیک اشراف کامل داشتند و نسل جدید ندارد...واقعا هنوز در عجبم از اینکه من هم دقیقا به همین موضوع فکر میکردم و گله مند بودم حتی وقتی متن رو خوندم بعضی از کلمات انقدر برام اشنا بودن(نمیدونم چطوری توضیح بدم)..حالا باید نگاهی به لیست مطلبم بکنم و این مطلب رو از لیست انتظارم در بیارم..یا حق بر دود
DizzyRocker | April 24, 2005 07:59 PM
گمانام نبايد تجمعتاريخي را فراموش کرد. اينکه از ميان چند قرن شعرگويي و هزاران هزار شاعر درباري و خياباني، چند تايي باقي ماندهاند –که حالا هيچکساي به پايشان نميرسد- زياد عجيب نيست. نبايد يک بازهي ده بيست ساله را با آن چند قرن تجربه مقايسه کرد. اگر دو قرن گذشت و هنوز پرت و پلا گفته ميشد، آنگاه حرف شما دغدغهي واقعي خواهد بود. ميبينيد، حتي شما شعر شاملو و فروغ را قابل تامل ميدانيد. پس اوضاع زياد هم بد نيست.
به اين موضوع از جنبهي ديگري نيز ميتوان نگريست. شعر امروز، بازيهاي معنايي جديدي را تجربه ميکند که در شعر گذشته چندان وجود نداشته است. درست است که از نظر آهنگين بودن شايد شعر هيچ معاصري به قدما نرسد، اما تجربههاي ويژه و منحصر به فردي هم در اينها هست.
SoloGen | April 24, 2005 07:33 PM